12/11/2003

ميدوني چيه؟دلم ميخواست الان اينجا بودي,ميشستم رو پات,پامو دور كمرت حلقه ميكردم,دماغم رو ميچسبوندم به دماغت,يه بوس محكم و اساسي,بعدش هم ميرفتم پي كارم.اون موقع ديگه تصميم با خودت بود.من دوست ندارم خودمو به كسي تحميل كنم....اون موقع ميفهميدم توهم ندارم!
ااااا ي ي ي ي ي ي !روزگار!ببين هيوا ئه از خودش چي ساخته!كجا رفت اون همه ديوونگي؟ فقط يك ترسو ي بي دل و جرات و رويا پرداز...يه ماشين حساب گرفتم دستم,دو دو تا چهار تا راه انداختم.اه!ديگه دارم گندش و در ميارم.
البته تو خيلي دون ژواني و طرفدار زياد داري,منم خيلي انحصار طلبم و به قابليت هام اطميناني ندارم.(!!!!)اين هم محض اينكه خودم رو توجيه كرده باشم ودلم نسوزه!

No comments:

Post a Comment