11/27/2003

سرگذشتي وجود نداره... هيچ سرگذشتي نبود,نيست و نخواهد بود؟ ... بزرگ و بزرگ تر,خفه كننده,راه تنفس كاملا مسدود شده... ميسوزه. ميسوزه,با شعله ي قرمز. ... پريشان و خيلي پريشان.بدون هيچ محور يا مركزي .... امد.سرازير شد. ... انگار پاياني نداره. ... اي كاش من هم ... روزنه هايي براي تنفس.همين. ... به چي فكر ميكني؟از اين انقلاب دروني شگفت زده اي ... و پريشان.هيچ .هيچ حوزه ي تجمعي وجود نداره.... ميسوزه با يك شعله ي قرمز رنگ.... نه.هيچ سرگذشتي نبوده.فقط ياداوري نگاه هايي كه وحشيانه اين پايان يافتگي رو توصيف كردند. ... داره درمان ميشه,درمان.و زيبايي درست همين جا افريده شد. ... و زيبايي رو ديدم....هنوز حساسيتم رو از دست ندادم.... تركيب متضاد لذت,درمان ,پريشاني و بي ثباتي... از بالا چي ميبيني؟ ... من هم ميبينم.هيچ سرگذشتي وجود نداشته.و نداره و همچنان مشكل تنفسي ... ميسوزه وتموم ميشه با شعله ي قرمز. .... سرده.خيلي سرد.اين رو از بي حسي دستهام فهميدم..... چشمهايي كه هيچ تمايلي به باز شدن ندارن.هيچ تمايلي اما ... از هم باز ميشن و باز ميشن و ميبينن ....انزوا. و چقدر به جا و مطلوب.... كي به مرز خستگي ميرسه و كي سنگين و مضاعف به نظرخواهد امد؟ ....نه.نه هيچ محوري و نه هيچ مركزي و نه هيچ مجالي و تو نگراني و نميبيني .... و زيبايي افريده شده و باز هم ديدم و باز هم دست ها ....و انزوا.مطلوب و تا كجا؟؟................

No comments:

Post a Comment