11/30/2003

سوال خوبيه.اخرش چي ميخواد بشه؟...ميگفت به نظر ميرسه هر روز داري افسرده تر ميشي...who cares?
هيجان,ولي نه اون هيجاني كه تو فكر ميكني....و اينجوريه كه چشم هام شدن تريبون هر چي تو سرم جولان ميده.فقط ميتونم اميدوار باشم كه خنگ هستي و اصلا قضيه رو نميگيري.منم كه نميتونم چشمهام رو ببندم.پس لطفا خنگ باش يا خودتو به خنگي بزن كه خير دنيا و اخرت رو نصيب خودت كردي!...خوبه كه به بي حوصله گي هات بها بدي يا نه؟به هر حال الان ساعت نه و نيمه,من اينجا تو اتاقم نشستنم وساعت ده هم خواص مكانيكي دارم كه نميرم,يعني نميرسم كه برم!... دوست دارم.هواي ابري رو خيلي دوست دارم.........و به من دچار شدي,من تو رو انتخاب كردم.انزواي دوست داشتني من.....يك روز اينو به خودت هم خواهم گفت.هيچ چيز,دقيقا هيچ چيز نميتونه اتفاقي كه يكي از زنگ تفريح هاي سال دوم دبيرستان ,تو حياط مدرسه بين من و تو افتاد و امسال تابستون,كنار استخر(وقتي تصميم جدي گرفته بوديم كه از خودمون دو تا تست بسازيم!!!)شكل جديد و محكمي پيدا كرد ,رو از بين ببره.هيچ چيز.

No comments:

Post a Comment