10/12/2003

سقوط-كامو.وقتي شروعش كردم,تصميم گرفتم خيلي اهسته بخونمش.به نوعي, مزه مزه اش كنم.چند دقيقه ي پيش چهارده صفحه ي باقي مونده اش هم تموم شد.از فرط هيجان در شرف متلاشي شدن هستم.

"اي دختر جوان ,باز هم خودت را در اب بي افكن تا من يك بار ديگر فرصت كنم كه هر دومان را نجات دهم!"يك بار ديگر,هان , چه بي احتياطي نابجايي!استاد عزيز,فرض كنيد كه دعوت من يك بار ديگر عينا پذيرفته شود.ان وقت بايد به ان عمل كرد.ووي...!اب چه سرد است!ولي خيالمان اسوده باشد!حالا ديگر خيلي دير شده است.هميشه خيلي دير است.خوشبختانه!
پايان

No comments:

Post a Comment