10/15/2003

اين وضعيت,كه اسمش هم ظاهرا زتدگيه,كمدي عظمي است!
صبح با چه مصيبتي بيدار ميشي,هنوز به خاطر جرياني كه ديشب شيندي درب و داغوني,همينجوري هم ميري دانشگاه.تا ظهر هر دو دقيقه يك بار هر چي جلوته به واسطه ي اشكات,تار ميشه و تو مدام در حال كلنجار رفتني كه اينا نريزن پايين.در عين حال هي اين جمله ي مامانت"اگر ميدونستم انقدر ناراحت ميشي بهت نميگفتم"تو سرت زنگ ميزنه و مدام تكرار ميكني"چي رو نميگفتي؟بالاخره بايد بفهمم با كي طرفم."كلاس هاي لعنتي صبح تموم ميشن,مياي تو راهروبعد از مدت ها ميم رو ميبيني,كللي خوشحال ميشي هم از اينكه ديديش و هم از اينكه حس ميكني اونم از ديدينت شاد شده.چند دقيقه ميگذره, "جو جو" داره با لبخند مياد طرفت,زوربا رو بهت برميگردونه,توش يه يادداشت كوچولو گذاشته,كللللييييي خوبه.باعث ميشه بقيه روز قابل تحمل بشه.شب ميرسي خونه,رينگ رينگ.كجايي؟تهراني؟اره.بريم قهوه؟بريم....يك فنجون قهوه.كمي پياده روي.ااااووووو ه ه ه ه.بهتر شد.حالا كه دل و دماغش هست بعد از اندي به دوست قديميه زنگ ميزني.مثل هميشه كوتاه اما خوب .چي شد؟تمام اون حس هاي وحشي و كشنده كجا رفت؟.... عقربه هه داره به صفر نزديك ميشه....كمدي عظمي است اين ... !!!!

No comments:

Post a Comment