9/23/2003

صبح به خير دلقك.
چند تا كاغذ چركنويس,گوش ماهي كه چهار سال پيش از كنار دريا اوردي,يك ميخ زنگ زده,حسي كه چند سال پيش شروع شد,از جايي كه حالا خودت هم نميدوني كجا بود,... همه رو مثل كلكسيون دور خودت جمع ميكني,هر از گاهي ميري سراغشون ,دوباره مرورشون ميكني.مثل يك منبع الهام ميمونن براي احساست بكر و فكر هاي ارضا كننده.يه روزي براي اينكه اين حس عميق رو با يكي تقسيم كني همه رو ميريزي وسط.
... اينا كه يك مشت چيز به درد نخورن.اينا كه يك توده ي احساسات راكد از يك سري خاطره كه بيشتر مثل توهم ميمونن,هستند... هممممم؟؟؟؟؟
صبح به خير خانوم دلقك.اينجوري به اون چمدان كهنه نگاه نكن!بهتره براي خلاقيت از دستهات هم استفاده كني.
نگران نباش!بعضي از احساسات خاص زنانه ات پاي چوبي ات محسوب ميشن.
صبح به خير خانوم دلقك!
... من با اين شلوار گشاد چهار خونه و دماغ گرد و قرمزام ,در حاليكه چمدون كهنه ام رو تو خيابون بي خيال شدم,دوباره و دوباره تكرار ميشم.

No comments:

Post a Comment