9/07/2003

خيلي عجيب ا كه دلم بخواد تنها باشم؟خيلي عجيب ا كه به فضاي شخصي اي بزرگتر از اتاقم نياز دارم؟خيلي غير عادي ا كه از بودن با همسن و سالاي خودم بيشتر از بودن با شما لذت ببرم؟اشكالي داره بخوام با كسي غير از شما هم خونه بشم؟اينكه عادت ندارم تمام چيزي كه تو دلم ميگذره رو تو بوق و كرنا كنم,دال بر بيمار بودنمه؟؟؟انتظار زيادي كه بخوام به حضور من با سكوت احترام بذارين و وقتي خسته از بيرون ميام خونه با تشخيص هاي بي بديل تون مثل تل اجر رو سرم هوار نشين؟
تك بچه اي هم مصيبت بي انتهائيه.خودشون هم نميدونم از جون من چي ميخوان كه اين همه كار به كارم دارن!تا وقتي سر اين موضع هستن كه خودشون درست ميگن و من پديده ي بي عاطفه و مشكل داري هستم اش همين اشه و كاسه هم ايضا.جدا من انقدر بي احساس به نظر ميام؟؟؟؟امروز وقتي اونطوري دادو فرياد كردم و از قيافشون فهميدم حسابي غصه شون دادم,(البته بايد اعتراف كنم اولش دلم بگي نكي يه كم خنك شد!)بعدش عين سگ پشيمون شدم.چون فهميدم فشار رواني وارده بيشتر از چيزي بوده كه ميخواستم.
چي ميشد يه ده دوازده تا بچه ي ديگه هم تو اين خونه بودن ,اين حس مالكيت و انحصار طلبي,يك دهم اش به من ميرسيد.....

No comments:

Post a Comment