8/21/2003

اخ-چقدر دلم برات تنگ شده,چقدر بهت نياز دارم.كاش بودي.كاش بودي....
چقدر دلم ميخواست الان تلفن رو بر ميداشتم ,شمارت رو ميگرفتم,داد ميزدي"بفرماييد؟",داد ميزدم"ماماني؟هستي؟دارم ميام پيشت!"ميگفتي"بيا عسل."مدوييدم,روي لباس خونه يه روپوش ميپوشيدم,نيم ساعت پياده روي, ... "كيه؟" "من اومدم" "خوش اومدي عسل" ... پله ها رو ميدوييدم بالا,يه دستي به گلدوناي تو راهرو ميكشيدم,... لاي در باز بود,رو مبلت نشسته بودي,با اون پتوي سبز رو پاهات, محكم بغلت ميكردم,محكم بغلم ميكردي, يه نگا به سر تا پام مينداختي, "عسل؟تو كه باز لوري زدي به خيابون!حيف نيست؟يه كم به خودت برس!" "ماماني!نصفه شبي كي حال ارايش كردن داره!" "عسل؟بازم كه ابروهات و لنگه به لنگه كردي!" "اي بابا!ماماني!بي خيال!" .... يك هو,بي مقدمه شروع ميكردي به حرف زدن, از جوونيات,از جووني ا مامان اينا,از بچگي هاي من و هانا و هومن ....
اخ.كاش بودي.كاش ميشد... كاش بودي.
اون شب كه هانا خبر رفتن ناگهاني ات رو داد,فقط دلم ميخواست داد بزنم.بعد از يك هفته كه اومدم و اون خونه ي بدون تو رو ديدم,دلم ميخواست خودم رو تيكه پاره كنم.تو هيچكدوم از اون لحظه ها فكر نميكردم بعد از هفت ماه يه روزي برسه كه اينجوري برات دلتنگ شم و از عدم هر گونه دسترسي بهت انقدر احساس خفگي كنم....

No comments:

Post a Comment