7/08/2003

اي بابا! جديدا به هر چي يا هر كي فكر ميكنم, كمتر از 24 ساعت بعد از خودش يك حضور مرئي يا حد اقل براي من مرئي از خودش نشون ميده. پريروز بود , دانشگاه بودم و يكي از كار هايي كه داشتم اين بود كه كتابي كه از ژاك گرفته بودم رو بهش بر گردونم. مثل بچه هاي خوب با سارا رفتيم سر قرار و بهش داديم و بعد خداحافظ.احساس كردم جا خورد ولي به روي خودم نياوردم. بعد از ظهرش با ابر انسان سر اين موضوع حرف زديم. كلي خوشحال بودم كه قضيه اينقدر سريع و خوب برام حل و فصل شد و البته تعجب كردم انقدر زود برام به اين حد از خنثي بودن رسيده و ساير بحث هاي حواشي موضوع. از اين صحبت ده ساعت هم نگذشته بود كه تلفن زنگ زد و ژاك بود!!!! ... دوست عادي!مسخره اس. چرا سعي ميكني به خودت انقدر افتضاح دروغ بگي؟؟؟ دقيقا به همين خاطر بود كه يك ماه پيش بهت گفتم خداحافظ كه امروز بهم نگيم برو گمشو. حالا برگرشتي كه چي؟ همين رو بايد بهت ميگفتم؟نميخوام ببينمت و دوست ندارم با هم تلفني در تماس باشيم. متاسفم.واقعا متاسفم. اين فقط باعث شد به همون لحظه هاي توپي كه با هم داشتيم گند زده بشه.

No comments:

Post a Comment