6/13/2003

جهان را بنگر سراسر
كه به رخت رخوت خواب خراب خود
از خويش بيگانه است
و ما را بگر
بيدار
كه هشيوار غم خويش ايم.
خشم اگين و پرخاش گر
از اندوه تلخ خويش پاسداري ميكنيم,
نگهبان عبوس رنج خويشيم
تا از قاب سياه وظيفه اي كه بر گرد ان كشيده ايم
خطا نكند.
و جهان را بنگر
جهان را
در رخوت معصومانه ي خوابش
كه از خويش چه بيگانه است!


ماه ميگذرد
در انتهاي مدار سردش.
ما مانده ايم و روز نمي ايد.

No comments:

Post a Comment