6/11/2003

امروز تو تاكسي يه دختري هم سن و سالاي خودم ,كنارم نشسته بود.(من وسط بودم) طبق معمول , داشتم ميرفتم تو هپروت كه اه عميق اين ادم حواسم رو اورد سر جاش.يك اه خيلي بلند كه در كمال تعجب بار مثبتي داشت... بر خلاف عادت, برگشتم نگاهش كردم. سرش رو تكيه داده بود به شيشه و داشت ميخنديد. خنده اش خيلي قشنگ بود و كلللي بهم انرژي داد. دوست داشتم.

No comments:

Post a Comment