6/06/2003

سه روز خوبي بود برام به اندازه ي يك صبح تا عصر گذشت. همه چيز طيف نرمالي داشت, مقادير متنابهي درس , صحبت , استراحت , خنده , ابجوي مبسوط, (چند بار بگم؟! شما يك خانوم محترم هستين! نه يك كابوي تگزاسي كه اينجوري ليوانت رو ميري بالا!!!) پرستاري "به سبك خودم"! از يك موجود عزيز و در عين حال يك ليدي ا محترم كه چهارشنبه شب تصميم گرفت" مثل يك كابوي بنوشد" !!!! و خوب طبيعتا ساير درد سر ها و خنده ها! و اينكه تا ساعت 3 بعد از نيمه شب نيم ساعت يك بار بري بالا سرش ,نبضش رو بگيري ببيني هنوز زنده س يا نه!!!!!! بعد هم سرم قندي دست ساز ,يعني اب – شكر!!! خلاصه كه خوب بود. انقدر در اين ارتباط دو نفره ي دوستانه-خواهرانه -.... خسيس هستم كه نگم "جاتون خالي بود";)

No comments:

Post a Comment