5/17/2003

Toy story-3-
امروز ورژن جديد داستان اسباب بازي عينا در زندگيم اتفاق افتاد! و من از نفوذي كه يك شخص 21 ساله ميتونه در زندگي پدرش داشته باشه ,استفاده كردم و دوست كاموايي بچگيم رو كه بعد از اسباب كشي دو سال پيش در انبار تنها افتاده بود و امروز داشت به دست اقا ابراهيم راهي سطل اشغال ميشد, رو به خونه بر گردوندم.يه كم در باره ي اين دوست كاموايي: من كوچولو كه بودم , مثل حالا,نه خواهري در زندگيم بود و نه برادري.از بعد از ظهر كه مامان و بابا از سر كار بر ميگشتن و مي اومدن دنبال من خونه ي ماماني اينا(مادر و پدر بزرگم) تا فردا صبح كه دوباره ميرفتم اونجا ,تنها دوست و هم بازي من همين عروسك كاموايي بود كه مامانم برام درست كرده بود. تازه شب ها هم كه به خاطر وحشت مرگ اوري كه از تنهايي و تاريكي داشتم و مدتي طول ميكشد تا خوابم ببره اون اونجا, گوشه ي اونوري اتاق مينشست و با لبخند هميشگيش بهم نگا ميكرد و اروم ميگفت نترس!من اينجام.راحت بخواب....خلاصه اينجوري شد كه من با وجود رنگ و وارنگ اسباب بازي اي كه داشتم , اين برام يه چي ديگه بود و هست.
و اما داستان اسباب بازي: ديروز اقا ابراهيم اومده بود خونمون براي تميز كاري هاي ادواري. شيشه و در و ديوار و ... .بعد از اتمام كاراي بالا , با بابا رفتن انباري كه اونجا رو هم يك سر و ساموني بده. بابا به اين نتيجه رسيده بود كه بايد چيزاي اضافه ي انبار رو بده ابراهيم,بريزتشون دور. ....... .و پدرم از كارتون اسباب بازي هاي من شروع كرد. بدون دادن كوچكترين اطلاعي به من!
من تازه امروز صبح از اين قضيه خبر دار شدم و فكر كنم كار سختي نباشه كه عكس العمل من رو پيش بيني كنيد! اتشفشان و بعد هم نفوذ يك شخص 21 ساله!!! و بعد بازگشت اين دوست كاموايي به خونه....
چند نكته:
1. ايده ي اسم اين ماجرا, داستان اسباب بازي , رو انا بهم داد. من خواهر ندارم , ولي يك انا دارم كه از هر خواهري تو دنيا بيشتر دوسش دارم.
2. وقتي دوباره اين دوست كاموايي رو ديدم كللللي ياد خونه ي "ماماني اينا" افتادم. حالا هم ماماني و هم بابايي رفتن اون دنيا و پيش ما نيستن. ماماني ,بابايي , خيلي دلم براتون تنگه...كاش بودين...روحتون شاد.
3. قبل از اينكه اين دوست كاموايي برگرده خونه , با كلي غم و غصه با ژاك حرف ميزدم. اون موقع طنز داخل حرفاش رو كه سعي داشت باهاش منو بخندونه رو نفهميدم.اما الان كه يادش مي افتم كلي خندم ميگيره!مخصوصا وقتي كه تصميم گرفت به بابام زنگ بزنه و بهش بگه كه صداي وجدانشه و عروسك اين بچه رو بهش بر گردونه!!!!!

No comments:

Post a Comment