5/30/2003

نزديك به سه سال و نيم كه,جمله ها يا پاراگراف هايي از هر كتابي كه مي خونم يا فيلم هايي كه ميبينم و جذبم ميكنه رو توي يك دفتر مينويسم.مجموعه ي جالبي ا.وقتي از اول ورقشون ميزنم تمام دغدغه هايي كه در هر دوره داشتم دوباره يادم مي اد.( به تناسب درگيري هاي ذهنم , جملاتي كه مال خودم نبود ولي حرف منوميزد....) . يك و صفحه ونيم از اين دفتر در تابستان دو سال پيش نوشته شده.اون موقع بد جوري با مسئله ي جنگ ايران با عراق (جنگ تحميلي يا دفاع مقدس يا هر چيز ديگه!) در گير بودم.هر فيلم , مصاحبه يا مطلبي در اين باره گير مي اوردم مي بلعيدم. اتفاقا همون موقع كانال 4 يك مصاحبه با حاتمي كيا نشون داد .اسمش كاپو چينو بود. چيزايي كه اون روز تند تند پاي تلوزيون از حرفاش نوشتم رو امروز دوباره ميخوندم ...

...در وضعيت هاي متضاد اتفاق هاي مهم روي مدهد. / لحظه ي مرگ – سيگنال سكوت / بايد جبهه ميرفتم, از طرفي وابستگي به زندگي مرا با مخاطره مواجه ميكرد / با زندگي در گير شدم / ازمايش بود/ چند مرده حلاجم / فضاي ملكوتي جبهه /انقدر براي مرگ ارزش قائلي كه براي زندگي / قبرستان –مزار شهدا- انرژي و بقا- / پلاك شناسايي : خلاصه شده ي يه ادم / جتگ مرا اذيت ميكند./ يك چك اپ-سوت خمپاره – تو كي هستي؟ اصلا هستي؟ - در شهر هيچوقت اين موقعيت وجود نداره – كدري/ جنگ چيز خيلي بديه ,بهترين دوستام رو ازم گرفت ولي بخش ديگه رو نميشه نفي كرد.هيچوقت با اين دوستا اشنا نميشدم / جنگ يك موقعيت ا , در پس اين موقعيت لحظات عجيب انساني وجود داره.../ چرا نسل امروز مرا متهم ميكند ؟ من خسته ازجنگ بر گشتم بايد جوابگو باشم . من فقط يك گوشه رو حفظ كردم. ....

No comments:

Post a Comment