5/27/2003

اوووووووووه ه ه ه ه ه !اين يك نفس از سر راحتي و اسودگي بود! حدود 94 ساعت از لحظه اي كه سارا گوشي رو كوبيد روي تلفن و گفت "سارا مرد" , گذشت.براي من مثل يك عمر بود....5 دقيقه پيش تلفن ام باهاش تموم شد.امروز دوباره ميريم روي اون تپه هه...فشار بزرگي بود كه برداشته شد.نميدونم بايد چي بگم....
همه جا در امن و امانه!فقط مقدار قابل توجه اي براي خواهريم نگرانم , و ديگه اينكه نگران ژاك ام و هنوز برام انقدر عزيز هست كه دقدقه ي جاي خاليم تو زندگيش رو داشته باشم. خلاصه اينكه همه چي خوبه فقط نميدونم چطوري زمان رو كش بيارم كه تا يكشنبه هم خواص ام تموم شده باشه هم مقاومت مصالح.
ميبيني؟همه چي عاليه! فقط نميدونم چرا اين همه دلم ميخواد سرم رو بكوبم تو ديوار؟! و مفصلا گريه كنم....

No comments:

Post a Comment