4/22/2003

به تقريب دوشيزه اي بود و بيرون شد.
از اين بخت ياري,گاهگاه از ترانه و چنگ.
و به روشني درخشيد,از ميان روبند هاي بهاري اش
و در گوشم بستري فراهم كرد.
و در من خفت.و همه چيزي خوابش بود.
درختاني كه گاه شگفتزده ام ميكند,
دوردست محسوس,چمنزار لمس شده,
و هر شگفتي كه بر من رخ مينمود
جهان را خواباند.ايزد اواز خواند:چگونه
به كمالش رساندي كه هيچ تمناي بيداريش نيست؟
بنگر,برخاست و خفت.
مرگش كجاست؟تو اين بن مايه را خواهي يافت
پيش از تباهي نغمه ات؟...

به كجا فرو ميشود از من؟... دوشيزه اي به تقريب...

ريلكه.

No comments:

Post a Comment