4/16/2003

يك سيب بود كه انداختم بالا, هزار بار,دو هزار بار شايدم بيشتر,چرخيد و چرخيد تا به دستم برگشت. پارسال همين حدودا بود كه با مساله ي Philadelphia درگير بودم.زياد با هم بوديم , سر برنامه هاي مختلف, به هر بهانه اي , حضور داشت. هميشه ميديدمش و من رو نميديد . اين همون چيزي بود كه از درون منو تحليل ميبرد. مدام ميگشتم . جستجو, دقيقا كاري بود كه ميكردم. نه. هيچي,واقعا هيچي.ا بايد از همين تو نابودميشد. براي اينكه بيخودي رشد نكنه به هيچ كس , حتي تو , چيزي نگفتم.سخت بود, خيلي سخت بود , ولي بالاخره شد. همونجوري ديدمش كه منو ديد.
حالا از اون موقع چيزي جز يك لبخند ,اگرچه تلخ ,باقي نمونده.هيچ چيز.من نقش خودم رو تو زندگيش پيدا كردم. يك مو كوتاي كوچولو و حواس پرت, با پنجاه مدل قهقهه ي كودكانه كه هيچوقت نميخواد بزرگ شه, اين دقيقا همونجوريه كه من رو ميديد,ميبينه و خواهد ديد.(حالا فهميدي چرا وقتي ته دلم بهش لبخند ميزنم اينقدر تلخه؟)

No comments:

Post a Comment