4/11/2003

بعله.دوباره سر و كله ي اين لعنتي پيدا شده.يك توده ي صلب در گلوم كه هر از جند گاهي بزرگ ميشه و حسسسابي نفس كشيدن رو سخت ميكنه.
خوشحالم ديگه دارن ميرن.وجودشون خيلي مفيد بود اما شخصا واقعا خسته شدم.اصلا اين مدت چيزي به نام تنهايي مفهومش رو برام از دست داده بود.پديده اي كه از خواب و خوراك برام حياتي تره!واقعا به يك "انزوا"ي مطلق نياز دارم.
وقتي هفته به هفته سراغي از درسات نگيري, اوضاع از اين بهتر نخواهد بود!فردا بايد تكليف تحويل بدم اما اصلا نميدونم جريان چيه!
اين دخترك بي مرام هم اصلا پيداش نيست!دور و برت رو نگاه نكن! با خودتم!
چرا هيچ جمعي در اطراف من موجود نيست كه از بودن باهاشون واقعا لذت ببرم؟ اولش فكر كردم حتما من يه مشكلي دارم , ولي حالا فهميدم كه قضيه اين نيست!اگر جمعي رو ميشناسيد كه حماقت از نوع غير قابل تحمل و قير غابل تحمل و غير غابل تحمل و صد البته قير قابل تحمل توش موج نميزنه, حتما بنده رو در جريان قرار بديد.پيشاپيش مراتب تشكر من را پذيرا باشيد.
و البته خدا روزي كه سندروم اسكارلت بالا ميزنه , رو نياره .
ميبيني كه.زندگي واقعا پديده ي دردسر زاييه!

No comments:

Post a Comment