4/30/2003

تمام روز در اينه گريه ميكردم
...
تمام روز نگاه من
به چشم هاي زندگيم خيره گشته بود
به ان دو چشم مضطرب ترسان
كه از نگاه ثابت من ميگريختند
و چون دروغگويان
به انزواي خطر پلكها پناه مي اورند
...
تمام روز , تمام روز
رها شده ,رها شده , چون لاشه اي بر اب
بسوي سهمناك ترين صخره پيش ميرفتم
بسوي ژرف ترين غارهاي دريا ئي
و گوشتخوار ترين ماهيان
و مهره هاي نازك پشتم
از حس مرگ تير كشيدند
نمي توانستم ديگر نميتوانستم
....
(وهم سبز-فروغ فرخزاد)

No comments:

Post a Comment