4/28/2003

خيلي خوبه كه در يك نصفه روز وقتي پايين پات رو نگاه كني همش گل هايي رو ببيني كه از همه بيشتر دوسشون داري , يه كم كه سرت رو اوردي بالا درختاي تازه سبز شده با شكوفه هاشون رو ببيني , يه كم بالاتر كوه مه گرفته و بالاتر از اون اسمون ابري با نم نمك بارون.بعدش بري بالا تر و لبه ي يك تخته سنگ بشيني ,روبروت اون شهر كثيف باشه و تو با ديدنش كللي حالت خوب شه كه توش نيستي, سمت راستت يه دره ي سبز باشه با رودخونه و اون صداي محشر كوبيده شدن اب به سنگا , دست راستت هم يك موجود در استانه ي 21 سالگي با اون شال ابي قشنگش نشسته باشه .همه ي اينا انقدر خوبه كه وقتي موقع برگشتن , تو تجريش سوار تاكسي ميشي و جلو كنارت يك مردك نفهم ميشينه , انقدر حالت خوب هست كه بهش بد و بيراه نگي و خودت در كمال بيخيالي از كمر به بالا از پنجره بيرون باشي كه خداي نكرده اقا اذيت نشن و راحت بشينن!!!بعد از اون اسباب حرص خوردن تكميل شه و 50 دقيقه در ترافيك بموني اما انقدر ريلكس باشي كه وقتي رسيدي منزل 2 ساعت عميق و عالي بخوابي! و بعد هم يك دوش داغ !
زندگي اونقدر ها هم كه فكر ميكردم سگي نيست ! ...

No comments:

Post a Comment