4/24/2003

به قرمزي,داغي و بدمززگي خون تازه ست.بد مززگي,داغي و قرمزيي كه در وجودت جريان داره و بهش نياز داري.نياز حياتي.به همين ملموسي-همينقدر خاكي-همينقدر مادي- همينقدر هيجان انگيز و به همين اندازه محرك كنجكاوي.
خودم رو به سمتش پرتاب كردم, بهش برخورد كردم و بعد در وجودش متلاشي شدم.حالا دارم از روزنه ي خودش به خودم وارد ميشم.

No comments:

Post a Comment