4/03/2003

در چشم ها يمان جاده ها
بي انتها يند.
دو جاده
گذر گاه سايه اند.
مرگ هميشه از
سايه هاي رازناك سر ميرسد.

زني باغبان
هق هق مي كند
اشكدانه ها چون غنچه پايين ميريزند.

چشماني بي افق
جنگل هاي بكر
كه در ان غرق ميشويم.
قلعه ي بي بازگشت
كه از جاده ي سوسن
به ان ميرسي.

اي پسر بي عشق
خداوند تو را از برج عاجت برهاند
و تو النيتا
كه نشسته اي
گردنبند گلدوزي ميكني
از ان مسافر حذر كن.

چشم ها-لوركا.

No comments:

Post a Comment