12/21/2003

به نظر ميرسه امشب طولاني ترين شب ساله.واي كاش واقعا انقدر كه همه ميگن طولاني بود!انقدر از زمان عقبم كه يك شب طولاني كافي نيست.كمي از حركت موندن زمان نياز ه!!!!

12/20/2003

هيچ جايي يا راهي براي استعفا دادن از فرزندي يه پدر و مادري وجود نداره؟!...جدا خسته شدم.مشاهده ي تلاش احمقانه و مذبوحانه ي اين دو نفر براي اينكه از من يك حيوان دست اموز درست كنندخيلي ازار دهنده اس.همه جاي دنيا ايده ي اصلي پدر و مادر ها تسلط مطلق روي بچه هاست؟؟؟!!!البته به والدين من بايد اساسا تبريك گفت,كارشون رو خوب انجام دادن,قبل از اينكه وارد كانال اونها شم,خودم خودم رو محدود ميكنم و به خودم نه ميگم.!!!!دختره بيست و يك سالشه,دو زار هم درامد مستقل نداره و به شدت هم زير سايه پدر و مادره(!!!),تازه از اين شرو ور ها هم سر هم ميكنه...

12/19/2003

بيا مامان خواهش ميكنم اين را قورت بده....تا پايين خم ميشود كه ببيند در قاشقي كه جلوش گرفتم چيست...خاك است كه براي تو جمع كردم ...قورت بده.قبلا هم اين كار را كردي....

نه,خودت گفتي كه من اين طوري توي شكمت رشد كرده ام...چون خاك قورت داده بودي ...به خاطر من اين كار را بكن,خيلي دلم ميخواهد يك خواهر يا برادر داشته باشم....

پس درستش كن مامان,بيا,قورت بده...

اما خاكش اين نيست...
مثل خاكي است كه روي گلهاست

روي كدام گلها؟؟؟؟

يادم نمي ايد.يادم نمي ايد....


(كودكي-ناتالي ساروت)

12/18/2003

يك مكالمه.نه براي كشف كردن و شناختن,صرفا براي شنيدن و شنيده شدن..ديشب موقع خواب داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر دلم ميخواد يه مدت شبها تو تختم تنها نباشم....

12/17/2003

افكارم با بدنم هماهنگي نداشت.سرم را از "بدنم" جدا كردم.

...
to be continued
چي واقعا ميتونه خوشحالم كنه؟؟؟؟....خودم.ممم.تقريبا,خودم گاهي واقعا ميتونم خودم رو خوشحال كنم...گاهي چيزهاي خيلي كوچيك خوشحالي هاي بزرگي بهم ميدن ,مثل بنفشه هايي كه نازلي هفته ي پيش بهم داد.اما مساله دقيقا اين نيست.چي ميتونه احساس عميقا خوبي بهم بده؟.....دوست داشتم به مدت پنج دقيقه,فقط پنج دقيقه,سكوت و سكوت و سكوت و سكوت و نفس عمييييييييييييييييييييييييييق. .... فكر كنم در حال حاضر افزون خواهيه(!!!!!!!)

12/14/2003

كلي دلم ميخواد بنويسم,كلي چيزا هست كه بايد يه جايي بريزم بيرون,اما اين امتحان ها امونم رو بريدن.!!!! البته تقصير خودمه.خيلي هچل هف و بي برنامه ام....
ترديد.تعمق.شك و شك و شك و زير سوال بردن همه چيز.مممممممممممممم.لذت بخشهههههه.

12/13/2003

اهان!الان كه كامپيوترم رو روشن كردم فهميدم!امروز سيزدهمه!صبح كه به جاي اينكه پنج پاشم ,خواب موندم ,شيش و نيم پاشدم.فقط من نبودم كه از كارام موندم,باباهه هم كلي كار داشت كه بيدار كردنش به عهده ي من بود و ما به اتفاق از كارهامون مونديم.يك ساعت و پانزده دقيقه بعد از خواب موندگي,من به اتفاق مامانه,رفتيم پايين,هي مامانه گفت بذار من ماشينه رو از پارك در بيارم,فاصله اش از ستونها كمه,من گفتم نه.در نهايت اينجوري شد كه جلوي راست ماشين مامانه توسط هنرمندي بچه هه كه من باشم,درب و داغون شد.موقع رانندگي نبايد حول شد,چون ممكنه به جاي ترمز گاز رو با شدت افتضاحي فشار بدي و يك خرج اساسي رو دست خانواده بذاري!بدتر از اون اينكه باباهه سر صبحي,روز اول هفته كاسه ي داغ تر از اش شه و كللللللليييييييييييي باهات دعوا كنه و توي دلقك هم از خرابكاري ات خنده ات گرفته باشه و مجبور باشي تمام راه لپ هات رو گاز بگيري كه از خنده نتركي!!!البته ميتونستم بلند بلند بخندم تا باباهه در جا شات گانش رو در بياره!... و اما سوميش كه كلاسور نازنين بنده از دستم افتاد و به طرز غير قابل باوري پكيد!و من تا دانشگاه با يك كلاسور آش و لاش همدم بودم!الان هم كه اين كانكشن گنديده,با اين سرعت پايين داره روي اعصاب من دوچرخه سواري ميكنه و من نميتونم نمودار هايي كه براي مقدمه ي گزارش كارم ميخوام دانلود كنم.نمودار چيه,نمودار بخوره تو سر امجدي,مقدمه براي استحكام خمشي پخت ميخوام,ندارم...اين اناهه هم در كمال خونسردي بهم نميگه چه سورپرايزي در انتظارمه واين قضيه يك خط در ميون داره تو سرم تيك ميزنه.... اخ اخ.ياد امتحان سه شنبه افتادم قلبم افتاد كف پام.من برم.

12/12/2003

وقتي عمدا
سيگارم را با نارسيسمي اغراق شده
به لب ميگذارم
و وقتي عمدا
از زير چشم نگاه هاي حريص تو را
تحت نظر ميگيرم
...
من به تو تجاوز كردم يا تو به من؟!

12/11/2003

مسخره اس.بحث فمينيسم و برابري زن و مرد و اينجور چيزا شد.معتقد بود كه الان ما به برابري نسبي رسيديم(!!!!)حداقل قشر متوسط به بالاي جامعه و ميگفت كه اصلا درك نميكنه چرا من و امثال من انقدر ورجه وورجه ميكنيم!ازش پرسيدم كه الان خودش رو در وضعيت كاملا برابر ميبينه؟گفت نسبتا.پرسيدم نسبتا يعني چي؟گفت يعني اين كه من به طور كلي در وضعيت برابري به سر ميبرم,اگر چيزي "اضافه"بخوام, انقدر خوب ميشه روي مرد ها نفوذ كلام داشت و با سياست عمل كرد كه همون مقدار فاصله ي مونده رو پر كرد. ... اينجا بود كه علنا دود كردم!حرف تو حرف اومد و نشد كه بگم عزيز من ,با استناد به حرف خودت,هنوز ساختار ها و الگوهاي سلسله مراتبي هست و هنوز تو افرادي رو انچنان در راس ميبيني كه براي بدست اوردن حقوق طبيعيت مجبوري هزار جور بازي در بياري يا به قول خودت از نفوذ كلام يا سياست استفاده كني!... جالبه. همين دوست عزيز,هر دفعه كه ميريم مهموني ,به "دلايلي"ناچاره هزار جور دلقك بازي در بياره تا برادرش به حضور دوست پسرش پي نبره!و فيانسه ي عزيزش رو بايد بذاره تو جيبش,البته اگر جيب داشته باشه!...جل الخالق.نمردم فهميدم برابري چيه!
ميدوني چيه؟دلم ميخواست الان اينجا بودي,ميشستم رو پات,پامو دور كمرت حلقه ميكردم,دماغم رو ميچسبوندم به دماغت,يه بوس محكم و اساسي,بعدش هم ميرفتم پي كارم.اون موقع ديگه تصميم با خودت بود.من دوست ندارم خودمو به كسي تحميل كنم....اون موقع ميفهميدم توهم ندارم!
ااااا ي ي ي ي ي ي !روزگار!ببين هيوا ئه از خودش چي ساخته!كجا رفت اون همه ديوونگي؟ فقط يك ترسو ي بي دل و جرات و رويا پرداز...يه ماشين حساب گرفتم دستم,دو دو تا چهار تا راه انداختم.اه!ديگه دارم گندش و در ميارم.
البته تو خيلي دون ژواني و طرفدار زياد داري,منم خيلي انحصار طلبم و به قابليت هام اطميناني ندارم.(!!!!)اين هم محض اينكه خودم رو توجيه كرده باشم ودلم نسوزه!
من به كسي تعهد ندادم كارهاي احمقانه انجام ندم.اين همه كار احمقانه,وبلاگ نوشتن هم روش!
ضمنا امروز خورشيد از جنوب طلوع كرد.مطمئنم.

12/09/2003

خوش ميگذره كلاس هشت صبح كه تربيت بدني يك باشه(به عبارت درست اصطبل!)رو بپيچوني,بعد يك دوش داغ و چسبناك بگيري,بعدش هم با يه ماگ قهوه ي تلخ و داغ بشيني ناتالي ساروت بخوني....!!!مممممم.خوبه!
ما,خيلي متفاوتيم.ما هر كدوم زن بودن رو به سبك خودمون تجربه كرديم.(اما تجربه كرديم)ما,از زنانگي ايده هاي خاصي داريم.(اما مذكر وجودمون رو سركوب نكرديم و باهاش نجنگيديم.)... ما ديروز كنار هم بوديم و با هم "حرف زديم".ما بيشتر با هم حرف خواهيم زد.ما از تجربيات "زن "بودمان بيشتر خواهيم گفت.تجربياتي كه نميخواهم هرگز "دخترم"با انها رودر رو بشه...
16 اذر.روز دانشجو."تريبون ازاد –پاسداشت پنجاه سال مبارزه"
چيزي كه روي پوستر هاي فراخوان تريبون از چند روز پيش ,روي در و ديوار ديده ميشد.و بالاخره,امروز,روز موعود!....هنوز خيلي كم سال هستيم و در ابتداي دوره ي بلوغ,با بحران ها و تناقض ها وجستجو هاي خاص اين دوره كه اگر پاسخ مناسب بهش داده نشه...چيزي جز خمير بازي ازمون نميمونه.همين.
Maybe we should just try to hide the things we feel inside…
Things we knew we cant deny….
Should ve never talked to you
That I care about you
Should ve never kissed you?
Should ve never had your hand?
مناظره ي دروني و پنهان من و "موريل",به طرز بسيار خوبي به سرانجام خودش رسيد.در تمام اين مدت,هر وقت سيمور و موريل و خودم رو در يك جا ميديدم دچار عذاب ميشدم.هر سه در سر گرداني مطلق وموريل كه واقعا براي من عزيزه.موريل عزيز,هر جا كه هستي شاد شاد باشي.

12/04/2003

...و حالا يك نفس عميق
پسرك عزيز و خيلي عزيزم,هنوز باور نميكنم كسي كه امشب يك ساعت تمام باهاش پاي تلفن حرف زدم و با من حرف زدتو بودي.همون پسر اشفته وخسته از حماقت عشقي كه مرتكب شده بود و از ترس اينكه اشك هاش رو نبينم سر روي شانه هام نگذاشت...خوشحالم كه بالاخره ارامشت رو پيدا كردي.خوشحالم كه صدات رو شنيدم.
رقيق مثل سوپ.ارام مثل هيچ چيز.خيره مثل هيچ چيز.كشف نشده مثل ابهام...همه چيز مثل خودم.

12/01/2003

زنان بايد خود را بنويسند.بايد از زنان بنويسند و زنان را به نوشتار اورند,از چيزي كه با دليل مشابه,قانوني مشابه و هدف مهلك مشابهي از ان رانده شده اند-درست به همان خشونت كه از تن هاشان(تبعيد شده اند)

امروز واقعا عالي بود.تمام بعد از ظهر با زيبا جلالي بوديم.به نظر ميرسه دارم به جاهايي كه ميخوام ميرسم يا حد اقل دارم به راهي كه ميتونه احساس رضايت خوبي در من ايجاد كنه نزديك ميشم.-ما از هميشه برگشته ايم-

11/30/2003

به نظر ميرسه انحصار طلبي ام داره منو به زانو در مياره...!!!!!
قسمت عمده اش به خاطر ترسه.دينگ.
سوال خوبيه.اخرش چي ميخواد بشه؟...ميگفت به نظر ميرسه هر روز داري افسرده تر ميشي...who cares?
هيجان,ولي نه اون هيجاني كه تو فكر ميكني....و اينجوريه كه چشم هام شدن تريبون هر چي تو سرم جولان ميده.فقط ميتونم اميدوار باشم كه خنگ هستي و اصلا قضيه رو نميگيري.منم كه نميتونم چشمهام رو ببندم.پس لطفا خنگ باش يا خودتو به خنگي بزن كه خير دنيا و اخرت رو نصيب خودت كردي!...خوبه كه به بي حوصله گي هات بها بدي يا نه؟به هر حال الان ساعت نه و نيمه,من اينجا تو اتاقم نشستنم وساعت ده هم خواص مكانيكي دارم كه نميرم,يعني نميرسم كه برم!... دوست دارم.هواي ابري رو خيلي دوست دارم.........و به من دچار شدي,من تو رو انتخاب كردم.انزواي دوست داشتني من.....يك روز اينو به خودت هم خواهم گفت.هيچ چيز,دقيقا هيچ چيز نميتونه اتفاقي كه يكي از زنگ تفريح هاي سال دوم دبيرستان ,تو حياط مدرسه بين من و تو افتاد و امسال تابستون,كنار استخر(وقتي تصميم جدي گرفته بوديم كه از خودمون دو تا تست بسازيم!!!)شكل جديد و محكمي پيدا كرد ,رو از بين ببره.هيچ چيز.
با من اونجوري كه تو كتاب ها نوشتن برخورد نكن!

11/27/2003

Maintenant?!
Oui,maintenant
سرگذشتي وجود نداره... هيچ سرگذشتي نبود,نيست و نخواهد بود؟ ... بزرگ و بزرگ تر,خفه كننده,راه تنفس كاملا مسدود شده... ميسوزه. ميسوزه,با شعله ي قرمز. ... پريشان و خيلي پريشان.بدون هيچ محور يا مركزي .... امد.سرازير شد. ... انگار پاياني نداره. ... اي كاش من هم ... روزنه هايي براي تنفس.همين. ... به چي فكر ميكني؟از اين انقلاب دروني شگفت زده اي ... و پريشان.هيچ .هيچ حوزه ي تجمعي وجود نداره.... ميسوزه با يك شعله ي قرمز رنگ.... نه.هيچ سرگذشتي نبوده.فقط ياداوري نگاه هايي كه وحشيانه اين پايان يافتگي رو توصيف كردند. ... داره درمان ميشه,درمان.و زيبايي درست همين جا افريده شد. ... و زيبايي رو ديدم....هنوز حساسيتم رو از دست ندادم.... تركيب متضاد لذت,درمان ,پريشاني و بي ثباتي... از بالا چي ميبيني؟ ... من هم ميبينم.هيچ سرگذشتي وجود نداشته.و نداره و همچنان مشكل تنفسي ... ميسوزه وتموم ميشه با شعله ي قرمز. .... سرده.خيلي سرد.اين رو از بي حسي دستهام فهميدم..... چشمهايي كه هيچ تمايلي به باز شدن ندارن.هيچ تمايلي اما ... از هم باز ميشن و باز ميشن و ميبينن ....انزوا. و چقدر به جا و مطلوب.... كي به مرز خستگي ميرسه و كي سنگين و مضاعف به نظرخواهد امد؟ ....نه.نه هيچ محوري و نه هيچ مركزي و نه هيچ مجالي و تو نگراني و نميبيني .... و زيبايي افريده شده و باز هم ديدم و باز هم دست ها ....و انزوا.مطلوب و تا كجا؟؟................

11/25/2003

يكي از معايب زندگي اشتراكي,اونم از نوع اشتراك با والدين(به عبارت بهتر سر بار والدين بودن!!)همينه.وقتي يكيشون مريضه و حالش گرفته اس,انگار خودت مريضي.اااااااااا هههههههه....دلم ميخواد زار بزنم.مامانه كه مريض ميشه,دلم ميخواد بميرم ... اصل نكته ي منفي اينجاست كه در اين وضعيت دلت سيگار ميخواد كه اي اي اياي ااي! تو اين هير و بير نميدونم چرا دندونهاي عقل منم يادشون افتاده بايد در بيان.سگ مصب,فقط درد دندون كه نيست,تمام گوش و گلو و سرم هم درد ميگيره.اين يك درجه تب هم كه نور علي نور.دو سه قرني هم هست كه اين ابجي رو نديدم,دلم تنگ شده براش.ديگه اينكه جوجه هه معلوم هست كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو دنيا يكي باشه تحمل نق نقاي منو داشته باشه خود كوركوديلتي!موبيلت و چرا خاموش كردي؟!اااااااااااههههههههههههههههههههه....ضمنا مردك بي خاصيت قيافه ي خودت شبيه كتك خورده هاست!غذا درست كردنت ديگه چي بود؟؟؟وقتي اون غذاي كوفتي رو گازه پا نشو بيا اين اراجيف رو بنويس كه از غذا ته ديگ بمونه!.... اااااااااااي ي ي ي ي ي ي ي !ايها الناس دلم ميخواد گريه كنم,اما نيمدونم چرا نميشه.يادم رفته چه شكلي گريه ميكردم....دلم يه چيز يا اتفاق يا ايده يا كار افتضاح هيجان انگيز ميخواد.خلاقيتم هم كه به نظر ميرسه رفته تعطيلات. ... ظاهرا نق نق هاي منم تمومي نداره.بهتره جمع كنم برم پي كارم.ااااااااااااااهههههههههههههههههههههههههههه...

11/23/2003

در اينكه سكون و حركت مفاهيم نسبي هستند شكي نيست.اما اگر قرار باشه براي سكون مطلق تعريفي ارائه بشه,تحقيقا من مجسم اش هستم.

11/22/2003

Its very cold outside
like the way Im feeling inside....
Thats right.we get USE TO it.

11/19/2003

احتمال ميدم,منشا مازوخيزم اش از اونجائيه كه به پوچي رسيد.همه چيز رديف و روبراه.حالا بگرد دنبال مفاهيم خاص و عميق كه به اين بودن "روبراه گونه" معني بده.بگرد و پيدا نكن!(اساسا وجود هم نداره.سرتو بگير بالا سوت بزن.)عرفان و بودا و عشق و عاشقي وبعدش هم شكست در عشق و ياس فلسفي و غرق شدن تو پژوهش و درس و چه و چه وچه.نشد؟باشه.مشكلي نيست!لابلاي همون المان هاي بالا ميشه يه چيزي پيدا كرد. ... پيدا شد؟بعله!حالا بشين هي براش غصه بخور و گريه بكن و يادش بيافت وسيگار بكش و مشروب بخور وشعر بگو و خودتو درب و داغون كن.ميبيني درست شد!حالا بلند شو و با صداي رسا به مازوخيزم بالفعل شده ات خوشامد بگو
يك لحظه واقعا ترسيدم.از هجوم دوباره ي تاريكخانه و گريه هاي بي وقفه و صبحي كه شب قبل ارزو كردم هرگز نبينم.

11/17/2003

تعجب ميكني؟اين همه مترسك گذاشتي ,بازم كلاغه مياد تو اسمون مزرعه ات دور ميزنه؟هه هه !!اون با مزرعه ات كاري نداره. چيزي كه ميخواد,كاه هاي بدن مترسك هاست.ميخواد ازشون لونه بسازه.

11/16/2003

گود افتادگي زيبايي
تمام زير چشمهايش
را
پوشانده است.
لرز و دل اشوبه سراسر وجودش
را
اشغال كرده.
بيمار؟
نه.او بيمارنيست.
او
صرفا
باردار است.
به تصوير كشيدن
"تناقض هاي بودن"
او را
خواهد رهاند ...
چرا و چگونه زيبا شناختي با بدن زن گره خورده است و ايا بي اين زيبا شناختي و مفهوم "زن به عنوان وسيله اي براي ارضاي تمناي مرد"رابطه اي وجود ندارد؟ايا بين اين زيبا شناختي و بيست هزار زن و دختر مورد تجاوز قرار گرفته ي بوسنيايي ارتباطي وجود ندارد؟ ... چاق يا لاغر,سبيلو يا بي سبيل,محجوب يا بي حجاب,بدن زن قرن هاست كه نشانه اي است از تمناي مرد و اين نشانه چه بلايي بر سر زن اورده است,در ايينه محبوسش كرده ,از پيري به وحشتش انداخته وبهاي جاني و مالي بسياري از او طلب كرده است.چگونه ميتوان اين نشانه را دگرگون كرد بدون انكه مفهوم زيبايي و زيبا شناختي را با ان روانه زباله داني كرد؟

صفورا نوربخش.

11/14/2003

مطمئنا اگر حقيقت واحدي وجود داشت پديده اي به نام تعصب به وجود نمي اومد.

11/12/2003

همه چيز از اونجايي شروع شد كه ... امممممم.نميدونم.دقيقا نميتونم بگم از كجا شروع شد.
فكركنم از تقابل نانوتكنولوژي و مطالعات زنان بود.

11/10/2003

Let it be ???
ايهام,ابهام,اوهام و ... خلاصه همه چيز تو اين مايه ها.
يك وضعيت سرتاسر مزخرف:اجازه بدي چيزهاي كوچيك و حقيقتا بي اهميت ازت انرژي بگيرن و تو سرت به سادگي جولان بدن.البته اين نكته رو بايد در نظر گرفت كه من,خودم هم مرض اينو دارم كه به اين جونور ها اجازه ي مانور بدم.

11/03/2003

باز دوباره از اون وقتايي شده كه دلم ميخواد عين سگ گريه كنم. ... نميدونم چرا انقدر روابطم,خانوادگي و كاري و دوستانه و هم كلاسي و ... برام انرژي گير شدن.همين جا بايستيد لطفا!ميخوام روتون بالا بيارم.

11/02/2003

"جوجه"ي عزيز!
خيلي خوشحالم كه بالاخره تصميمت رو گرفتي.چه خوب كه فهميدي بايد با عشقت چه كني.چه خوب كه هر دو تون به اين نتيجه رسيديد كه هيچوقت نبايد فضاي شخصي هم رو از بين ببرين و بايد به تنهايي هاي هم احترام بگذاريد.
... البته.اينكه مجبور نباشي براي به دست اوردن هر چيزي بجنگي,خيلي خوبه.انرژيت براي چيزهاي بهتري ذخيره ميشه.اما اگر روزگاري ناچار شي مبارزه كني,هيچ چيز بهتر از اين نيست كه هر لحظه به خودت اطمينان بدي كه :"اره.ارزشش رو داره" و جلو بري.تبريك به اين خاطر كه فهميدي اين ادم ارزش تلاشت رو داره.
جوجه ي خوبم,مرسي از اينكه جريان روزي كه از دوست پسرت خواستگاري كردي رو بهم گفتي.انقدر خوشگل بود برام,كه هر لحظه يادش ميافتم و تجسم ميكنم,ناخود اگاه لبخند ميزنم!!!وقتي براي مامانم تعريف كردم,اولين چيزي كه گفت اين بود"خوب شد پسره سكته نكرد"!!!!!!!!!!!
بازم كلللللللللللييييييييييييييييي تبريك و كللللللللللللليييييييييييييي ارزوي خوب خوب!هر وقت تو چيدن خونه ات كمك خواستي منم هستم!!!!!!!

10/30/2003

موزون راه ميرم؟(انگار دارم ميرقصم.im a child far away from home )تو موسيقي كه در تمام من شنيده ميشه رو نميشنوي.
انگشت هام از هم باز شده ان؟(انگار دارن نوازش ميكنن.waiting for a miracle)تو چشم هات باز بازن.گوشهات ميشنون.
با چشم هاي بسته راه ميرم؟(انگار تمام قدرتشون رو در حس بويايي ام خالي كردن.china roses)تو بوي نمناكي رو حس نميكني.
موزون راه ميرم.انگار دارم ميرقصم.با چشم هاي بسته.با انگشتهاي از هم باز.حتي,حتي صداي سلامم به اون ادم رو نميشنوم.من به دخترك در اينه خيره شدم.همينطور كه ميرقصم,همينطور كه سعي در حفظ سرماي انگشت هام و بوي نمناكي دارم.همينطور كه چشم هام بسته ان.
من "هيچ چيز"حس نميكنم,جز .... جز چيزي كه ميخوام.من ناگهان,خيلي سريع با شروع سقوط مواجه ميشم.
تا رسيدن به پايان سقوط چيزي نمونده.فرصت كمي براي فكر كردن دارم.خيلي خيلي كم.فكر كردن؟


تموم شد.باتري اش تموم شد.موزيك ,خداحافظ! اين كه ميشنوي صداي بوقه.داري ميري زير كاميون اوتيست احساساتي وجوان من!
غار نمور و كپك زده, چاقوي ضامن دار,كبريت,شش نخ وينستون لايت,يك شيشه بنتون اسپرت,مداد,بيگانه,دفترچه يادداشت,بنزين,يك شيشه مسكن,رژ لب,اسپري گاز اشك اور,يك قوطي استار باكس,استون و ... هم اش همينه؟تا زماني كه اينجا اقامت داريد اينها پيش ما ميمونه.- اما .....-اقامت خوبي رو براتون ارزو ميكنم.
انقدر تثبيت شده ,خيره و بي صدا وارد شد كه هيچوقت فكر نكردم بايد براي شناختنش وقت گذاشت.

10/29/2003

گاهي حقيقتا ناگزير ميشم چيزهايي رو توضيح بدم.متاسفانه.
دوست من:
من ادم هايي رو ميشناسم كه مدت هاست باكره نيستن,اما من اونها رو ابدا "زن"نميدونم.زن بودن براي من مفهوم خيلي عميق تري داره.
پس خواهشا ,حالا كه مياي اينجا,سر ميزني,بعد از خوندن پست قبليم,مثل پتك با اين سوال كه"حالا طرف كي بود؟"يا اينكه"تجربه ي اول چطور بود؟"تو سر من خراب نشو.از ديروز تا حالا با اين سوال ات روان نداشته ي من رو ريختي به هم!عصباني ام.ميفهمي؟ع ص ب ا ن ي.

10/27/2003

"افسوس ادم بي خبر زن ميشود".
افسوس,ادم بيخبر زن ميشود.به شدت ناگهاني با گريه ها,دردهاو غم هاي بي دليل مواجه ميشود.خيلي زود,انچنان زود كه تا مدتها عمق اتفاق برايش نا مفهوم است, دختر مدرسه اي را ميكشد و به يك "زن"تبديل ميشود.دقيقا همان شب,موقع مسواك زدن,زيبايي بي انتهايي را در اينه كشف ميكند.اهووم.زيبا و قابل پرستيدن.ملغمه ي درهمي از نجابت,حيا,شرارت,تمناي توجه به زيبايي- كه فقط مخصوص اوست- شكل ميگيرد.دراين فرشته ي كوچولو,مصاحبتي بي پايان برپاست, بين فاحشه اي كه از ان روز به بعد, تمام شبها از خود ساخته و سانتا ماريايي كه تمام توجهات را ,بيمارگونه,به "نيكو"بودنش جلب كرده
خيلي خوب بود اگرگاهي ناچار نبودم به خاطر بودن و چطور بودنم به كسي توضيح بدم.
خورشيد خانوم‍‍‍‍‍‍‍! افتاب نكن !!!

10/19/2003

حضور نسبتا اتفاقي يك ادم خوب ,در اوج تنهايي هات همونقدر كه يك ليوان چاي داغ وسط زمستون ميچسبه,لذت بخشه.
چطور ميشه از بودن يك نفر حسابي تشكر كرد؟
خنده دار و احمقانه اس.هر چي از يك نفر بيشتر خوشم بياد,باهاش سرد تر برخورد ميكنم!
گذشته ي مردم به تو هيچ ربطي نداره,حتي اگر اين گذشته ازجلوي چشم خودت رد شده باشه.

10/16/2003

تا به حال نديده بودمش.نميشناختمش ظاهرا همسن و سال خودم بود.امروز مرد.يك مرگ تدريجي ودردناك.پر كاري زياد يك سلول كه نهايتا يك غده ميشه,بعد هم تمام بافت هاي سالم رو از بين ميبره ....

حتي اسمش رو هم نميدونم.هيجده يا نوزده سال داره.سه هفته پيش از طبقه ي چهارم پرت شد پايين.امروز بعد از سه هفته كما,به هوش ا ومد.همه رو شناخته.اسيب جدي مغزي و نخاعي نديده.فقط شكستگي.امروز فهميدم كه زنده مونده....


حالا تو دو تا انتخاب داري.قرص قرمز يا ابي؟ميتوني ابي رو بخوري ,اونوقت خدايي رو خواهي ديد كه از دور مراقبت هست,همواره توسط نشانه هاش هدايتت ميكنه و تو رو دوست داره.اين نشانه ها بعضا غير قابل تحمل ان.اما در نهايت تو رو به كمال و ارامش ابدي خواهند رسوند.و اما قرمز,قرمز هر چيزي هست غير از ابي.هر چيزي.كدوم رو بدم؟قرمز يا ابي؟ ميترسي بعد از هر انتخاب پشيمون شي؟ خوب, يك راهنمايي:بعد از انتخاب و قورت دادن قرمز,وضعيت ابي ها رو به شكل محرك معده براي استفراغ خواهي ديد.كدومش؟!

10/15/2003

يادت كه نرفته؟تو اين تماشاخونه خودت نقشت رو انتخاب ميكني.به فكر يك نقش ديگه باش كه امشب اخرين پرده ايه كه رل فعليت رو بازي ميكني.خيلي وقته در وجنات زني كه خاكستري ميپوشد ,ظاهر شدي.درست ميگم؟... اوهوم.به يك رل خيلي خيلي متفاوت از چيزي كه تا به حال بودي فكر كن.متفاوت ونه الزاما معكوس.
......ااااااااااااااا ه ه ه ه ه ه ه !نگران كننده؟نه ,چيز نگران كننده اي وجود نداره.تماشاچي ها جاي خودشون رو پيدا ميكنن.
It seems as if world still spinning around
اين وضعيت,كه اسمش هم ظاهرا زتدگيه,كمدي عظمي است!
صبح با چه مصيبتي بيدار ميشي,هنوز به خاطر جرياني كه ديشب شيندي درب و داغوني,همينجوري هم ميري دانشگاه.تا ظهر هر دو دقيقه يك بار هر چي جلوته به واسطه ي اشكات,تار ميشه و تو مدام در حال كلنجار رفتني كه اينا نريزن پايين.در عين حال هي اين جمله ي مامانت"اگر ميدونستم انقدر ناراحت ميشي بهت نميگفتم"تو سرت زنگ ميزنه و مدام تكرار ميكني"چي رو نميگفتي؟بالاخره بايد بفهمم با كي طرفم."كلاس هاي لعنتي صبح تموم ميشن,مياي تو راهروبعد از مدت ها ميم رو ميبيني,كللي خوشحال ميشي هم از اينكه ديديش و هم از اينكه حس ميكني اونم از ديدينت شاد شده.چند دقيقه ميگذره, "جو جو" داره با لبخند مياد طرفت,زوربا رو بهت برميگردونه,توش يه يادداشت كوچولو گذاشته,كللللييييي خوبه.باعث ميشه بقيه روز قابل تحمل بشه.شب ميرسي خونه,رينگ رينگ.كجايي؟تهراني؟اره.بريم قهوه؟بريم....يك فنجون قهوه.كمي پياده روي.ااااووووو ه ه ه ه.بهتر شد.حالا كه دل و دماغش هست بعد از اندي به دوست قديميه زنگ ميزني.مثل هميشه كوتاه اما خوب .چي شد؟تمام اون حس هاي وحشي و كشنده كجا رفت؟.... عقربه هه داره به صفر نزديك ميشه....كمدي عظمي است اين ... !!!!

10/13/2003

شكنجه براي اعتراف نداشته؟؟؟؟؟؟؟مجازات براي گناه نكرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اينم ميگذره,نه؟مثل همه ي اون قبلي ها ,كه همشون تا حالا گذشتن و شدن نقطه هاي تاريك نا خوداگاه.درسته؟مكانيزمش اينه؟لبخند بزن!تو تنها نيستي كه گرفتار اين انفرادي هستي.باز هم تكرار ميكنم,مجازات براي گناه نكرده؟شكنجه براي اعتراف نداشته؟گريه ام از اينه كه در اغلب موارد ,اين نقاط تاريك كوچولو موچولو ي كار خراب كن,به واسطه ي انتخاب خودت ,قسمت عمده اي از ناخود اگاهت رو پر نكردن.
عدم توزيع يكنواخت تنش,همه جا مخرب محسوب ميشه.چه در يك سازه يا يك بدنه ي سراميكي و چه در روح و روان پر از حفره و لوله ي مويين مملو از اب. حتي اگر بخواي اين اب هاي اضافي رو تحت فرايند هاي مختلف خارج كني,همين عدم توزيع يكنواخت در نهايت منجر به متلاشي شدن بدنه ميشه,خيلي هم لطف كنه يك بدنه ي ترك ترك به درد نخور از كار در مياد.حالا هي به من يكي يكي اين روانپزشك هاي mother fucker
رو معرفي كن!

10/12/2003

سقوط-كامو.وقتي شروعش كردم,تصميم گرفتم خيلي اهسته بخونمش.به نوعي, مزه مزه اش كنم.چند دقيقه ي پيش چهارده صفحه ي باقي مونده اش هم تموم شد.از فرط هيجان در شرف متلاشي شدن هستم.

"اي دختر جوان ,باز هم خودت را در اب بي افكن تا من يك بار ديگر فرصت كنم كه هر دومان را نجات دهم!"يك بار ديگر,هان , چه بي احتياطي نابجايي!استاد عزيز,فرض كنيد كه دعوت من يك بار ديگر عينا پذيرفته شود.ان وقت بايد به ان عمل كرد.ووي...!اب چه سرد است!ولي خيالمان اسوده باشد!حالا ديگر خيلي دير شده است.هميشه خيلي دير است.خوشبختانه!
پايان
گاو بازان جوان!دزد هاي دريايي خسته!سلماني كم سن و سال!
دور او حلقه نزنيد!لولا, "در ابگير اين همه به تصوير خود خيره شد."اما نه براي شما.
لولا ,فقط شكوفه هاي بهار نارنج را ميخواهد.دور او حلقه نزنيد.
بعضي چيز ها انگار هيچوقت تموم تموم نميشن... شايد روند طبيعيش همينه.شايد.شايد اين كنجكاوي,فقط يك كنجكاوي ساده اس.
×××××××××××
بازي رو شروع ميكني,با اين خيال كه به همين سادگي هم ميتوني تمومش كني!نه جانم!به اين اسوني ها هم نيست.اينجوري ميشه كه هم دخل خودت مياد,هم دخل طرف بازي ات.
راست ميگه.وقتي به حدي از بي حوصلگي,خستگي و كسالت ميرسي, اگر بهترين چيزهاي دنيا هم با پاي خودشون بيان پشت در خونه ات وقتي در رو باز كني,امكان نداره ببينيشون.

10/10/2003

شايد.شايد شروع كردن يك بازي اين وضعيت يكنواخت رو تغيير بده.
كي مياد بازي؟!
ماه كامل شده.كولي ها از راه رسيده اند. خسته ,گيج و خيره.خيره به اسمان بي غروب ,به جنگلي كه ديگر وجود خارجي ندارد.مشغول درست كردن اتش....اتش؟اتش؟ نه.نيازي نيست.هوا گرمتر از اني است كه به اتش نيازي باشد.
كولي ها از راه رسيده اند.به فضاي اطراف خيره شده اند.
مه كجاست؟باران كجاست؟كولي هاي من به اتش احتياج دارند.
ماه كامل شده.زوزه ي سگ هاي گرگي,نياز كولي هاي من به موسيقي را ارضا نميكند.

مه كو؟رطوبت كو؟باران كو؟... ما به اتش و ساعتي ساز كوبه اي نياز داريم.

10/08/2003

خوب نيست.صبح بيدارمي شي و ببيني از شب قبل هم خسته تر هستي.اصلا خوب نيست.

10/06/2003

كلاس خواص مكانيكي به حياط مهد كودك مشرفه.همگي حواسمون به درس و تخته بود و در حال تلاش براي اناليز كردن حرف هاي استاد حل تمرين كه نميدونم اين مهارت رو در تند تند حرف زدن از كجا كسب كرده .
اوه اوه!صداي جيغ هاي ناشي از هيجان بچه هاي مهد كه تهش پر از قهقهه بود بلند شد..پرستو نيم خيز شد,نشت و بهم گفت:"يك تاب-يك تاب ساده-همين".....هيچكس نميتونه تصور كنه چقدر اون لحظه دلم ميخواست جام رو با يكي از اين نيم وجبي ها عوض ميكردم.يك تاب بازي ساده-كمي جيغ و قهقهه ي گلو پاره كن.همين.

10/05/2003

هي!شب شده.شيشه هاي رفلكس تا زماني كه نور بيرون بيشتر از توئه,يعني روز,كار خودشون رو خوب انجام ميدن.حالا شب شده عزيزم.همه ميتونن ببيننت.گرچه ممكنه خيلي ها هم نگاهت نكنن.
شب شده.شيشه ها رفلكس ان.از بيرون ديده ميشي.

اين دقيقا حس دوازده ظهر امروز بود,وقتي تو راه پله هاي دانشكده ازم پرسيد "هيوا تو وبلاگ مينويسي؟" و وقتي كه فهميدم وبلاگي كه خونده خودشه و من هم همونم!ظاهرا شب هاي زيادي شيشه ها رفلكس بودن و من بي خبر.اره.از بيرون ديده ميشم!!!!bonjour,cher spectateurs!!!!!
ببينم كي از اين كل كل برنده بيرون مياد.من يا وانموده ي من؟!يعني جراتش رو دارم روي "ديده شدن" ريسك كنم و همينجور كه چراغ روشنه ,لباس ها رو عوض كنم؟!
هي راه رفتي با خودت زمزمه كردي :"وقتي هر چيزي به نقطه ي اوج و كمال خويش نزديك ميشود به نوعي لذت گره ميخورد.حتي غم و اندوه نيز چنين كيفيتي دارند." روي اون غم و اندوهش هم چه تاكيدي كه نكردي.
باشه.قبول دارم .تا حدي درسته.اما دخترك مغرور من , فكر نميكني زيادي داري اشكات رو توجيه ميكني؟ههههممممم؟
يه مدت ميگذره,به اين نتيجه ميرسي كه نه,مثل اينكه بايد خودت رو بندازي تو زحمت و از "موي اين خرگوش عزيز"بري بالا ,بلكه دستگيرت بشه دنيا دست كيه.كلي خودتو ميكشي,زحمت ميكشي,هر از چند گاهي دچار ياس فلسفي ميشي,از اين كتاب به اون كتاب,از اين سبك به اون سبك,از اين ادم به اون ادم,از ين وبلاگ به او ن وبلاگ ,تا ............... تا اينكه پاك راه رفتن خودت هم يادت ميره.تصميم ميگيري يه مدت بري پايين ,رو "پوست نرم خرگوشه لم بدي"..... اي بابا!شدي عينهو بارون درخت نشين. ورجه وورجه هاي اين مدت انچنان چيز قناسي ازت ساخته كه رو زمين صاف خوابت نميبره.
بچه جون!اين دفعه رو بخشيدمت.اما حواست رو جمع كن.دوست عزيزي هست كه معتقده ,ببري رو كه حوصله اش سر جاش نيست,اينطوري نازي نازي نميكنن.درست ميگه.ممكنه درسته قورتت بده.تو كه نميخواي درسته قورتت بدم.ميخواي؟

10/04/2003

يادم نمياد.نه.يادم نمياد.....از كجا ؟چه جوري شد؟چه جوري شد به اينجا رسيدم؟نه!لطفا نخواه كه قبول كنم اين روندي طبيعيه كه همه از اول تا بيست و يك سالگيشون طي كردن!چي؟زياد فكر نكنم؟يك اختلال رواني ساده اس؟!اهان.اوكي.ولي چقدر ساده؟
اعتراض دارم!
وارد نيست.
من به چي اعتراض دارم؟
وارد نيست.

اعتراض داري؟
مشخصا.
وارد نيست.طبيعتا.

اعتراض كردي؟
نه.
چرا؟
چون وارد نيست.

10/01/2003

چرا ماه كامل نميشه؟
زوزه هاي در گلومونده
داره خفه ام ميكنه.
خ ف ه.
هي !با توام!اينجوري حالت متفكر به خودت نگير . از دور به اين مخلوقات غير قابل دركت نگاه نكن.صندلي رو بكش جلو,بيا تو دايره.بهت اجازه ميديم نفر اخري باشي كه روي هات سيت ميشينه,وقتي همه حرفاشون رو زدن و اروم گرفتن.بيا.نوبت تو هم ميشه.روز خوبي خواهد بود,اون روزي كه بشيني رو هات سيت و اروم شروع به اعتراف كني كه با اين سيستم افرينش گندي بالا اوردي بي نظير.كه حالا خودت هم نميدوني چه جوري جمعش كني.كه هر غلطي بعدش كردي از اب دهن هم بي اثر تر بوده. ... بيا.بيا نترس.اين كارت بي فايده نيست.بعد از اين اعتراف دنيا اروم ميشه.ميدوني چرا؟بعد از انتشار اعترافاتت ,همه ي مردم از هر كاري دارن ,اعم از جنگ و حكومت و دزدي و قتل تا ظرف شستن و دوش گرفتن,دست ميكشن و دسته دسته به مراكز گروه درماني ميرن.عده ي كثيري هم به برج هاي بلند هجوم ميبرن و در راستاي خودكشي اقدام ميكنن. خوبه نه؟بيا.ميذاريم اخرين نفر رو هات سيت بشيني. ...

9/29/2003

كولي هاي من در راه هستند.صداي جيرينگ جيرينگ پا بند هاشون رو از همينجا ميشنوم. ...
It was a terrible thing
It was a terrible thing
To see
Her dying
Inside.
هپپپپچچچچچچچچچچچوووووووووو-دوباره سرماي اول صبح پاييز و شيش صبح و سخت از زير پتو در اومدن.واي.دوباره شروع شد.اااااه ه ه!دختر!سال سومي شدي ها!هنوز فكر ميكنم همون دختر هشتادي ام كه با اون موهاي قرمز يه كم تعادل مردمو ريخت به هم و يه عالمه از كلاساش رو عوضي رفت... ااااي ي,جواني!واقعا-واقعا دست مريزاد مادر و پدر نازنينم!البته كارتون بايد يه جاهاييش ايراد داشته باشه .درسته,كلي منع ذهني برام درست كردين,اما انقدر قوي نبود كه جلوي من رو در راستاي كمي شيطنت بگيره.فقط باعث شد به طرز احمقانه اي ,به مدت طولاني روي كارايي كه كردم فكر كنم و بعد كه فهميدم چقدر مضحك وقت الكي گذاشتم كمي حرف ناشايست در دل نثارتان كنم.همين!- ششششششششششش.يك كم اروم بگير.بذار اين جهنمي كه تو سرت برپاست كمي با سيستم هات هماهنگ شه.نذار يك امورف به درد نخور كه همه فكر ميكنن جامده ولي تو ميدوني ماهيت مايع داره شكل بگيره.- مگه اين يارو هفتي نيست؟هنوز دل نكنده از اين خراب شده؟!دير شد.دير شد.اصلا حوصله ندارم روز اولي ين اجنبي نون به نرخ روز خور يه چيزي بهم بگه-.واكنش قطعات در برابر نيروي اعمال شده ,معمولا-معمولا همه چيز بايد تكرار شه.اون حفره با ماهيت نامعلوم.روشن بود يا تاريك؟لعنتي چرا حرف نزدي؟؟؟؟اي بابا!اينم كه همشهريه!به چقرمگي ميگه چگرمگي.در اين يك مورد به هيچ وجه نبايد فرصت رو از دست داد.به محضي اينكه چيزي ديدي بايد ازش اسنپ شات بگيري, حالا تجزيه تحليلش باشه بعد.- سلام.سلام.فوق چي كار كردي؟شيما حالش خوبه؟فرايند 2 چند شدم؟خانوم برادري مقاومت 11 شدين.ااااه ه ه!گند.من فقط شفت رو ننوشته بودم!11 از كجاش در اورد؟اين يارو چقدر-چقدر دوباره دچار همزاد پنداري با ماهي هفت سين شدم.اين همه اب و شيشه؟صورتت رو به شيشه نزديك نكن.از اين پشت وحشتناك ميشي.- الهي بميرن!سال اول بيست و شيش هزار تا ميگيرن؟با اين معدلا هم كه نميشه بورس گرفت... با-با فكر كردن زياد به نتيجه اي نميرسي.فقط وقت طلف ميكني.بي خيالش شو. صبح كه پا شدم به همين فكر ميكردم.-ما درس مباني رو با تاريخچه اش شروع ميكنيم... من مهندس خرمي زاده هستم...-چقدر شبيه وكيل مالنا ست!ازش خوشم نمي اد.مالنا.دوست داشتم از چشاي يك پسر بچه بهش نگاه نميكردم.- ما كارمون رو با الومينو سيليكات ها شروع ميكنيم.زير مجموعه ي عمده ي اونها رسي ها هستن....شما به من بگيد تفاوت سيليس و كوارتز چيه؟-بز!نميدوني بگو نميدونم.چرا ظل زدي بهش؟دوباره اون حفره.دوباره ... .صداي اين مهتابي...چرا حرف نميزنه؟بايد با من حرف بزنه.بايد؟اوهوم.بايد-هيوا تا فرجام باهات ميام.-خوبه.پنج دقيقه هم اين اشفته بازار رو به حال خودش بذارم بد نيست.-اونقدر كه فكر ميكردم خسته كننده نبود.هيوا از اين وضعيت بدش مياد.دوباره ميذاره ميره ها!دوباره بايد كللي وقت بذاري پيداش كني.تازه اگه درست پيدا بشه.سعي كن متقاعدش كني بمونه.زود باش.ميذاره ميره.بهش قول بده....-ميدوني چي شد؟هوم؟همه چي رو به مامانم گفت!اخ.گند.افتضاح.كم بود جن و پري,اين يكي هم از ديوار پريد.اين دختر غير از خرابكاري تخصص ديگه اي هم داره؟!-ببين,اينجوري سرتو نگير بالا ,به من نگاه كن.واقعا قدرت دركم از يك مدد كار اجتماعي بيشتره!حرف بزن.دير ميشه.نميخوام انقدر الكي از دست بره.هي!بيا بيرون!-با صورت رفتم تو بالش يه كم گريه كنم,از خستگي خوابم برد. ...



ووووووووااااايييييي!دختر يك ربع به نه ا!هنوز جزوه ها رو پاكنويس نكردي,از هفت صبح بيدار شدي داري اين خزعبلات رو مينويسي.به به!اين هواي خوشگل ابري رو به فال نيك ميگيريم!خواهشا ابري بمون!

9/28/2003

سكوت.


سكوت.


سكوتي عميق تر.
That’s the way I am.

9/26/2003

با توجه به پست قبلي:
بابا!بشر دوست من!خوب البته احساساتي هم بايد بود,جو گير هم بايد شد و "در جواني يك سايه راه بايد رفت".و اين همه ي ماجرا نيست!

با توجه به همين پست:
بابا!اخر منتقد شخصيت!

نه!فكر كنم هنوز مونده تا اسكيزوفرني و اختلال شخصيت و سي بل و هالو پريدل!!!!!البته اين نظر شخصيه منه,تا رانكاو ها چي بگن!
هووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااا!
حكم سنگسار "امينه" لغو شد.واقعا خوشحالم.با وجودي كه براي لغو اين حكم چند ساله كه وكلاي امينه به هزار و يك قرو فر و دلقك بازي متوصل شدن كه عميقا من و متاثر ميكرد,اما خوب !حكم لغو شد.
تا حالا اصطلاح "كلاه شرعي "رو زياد شنيده بودم,الان كاملا برام ملموسه كه جريان چيه.
ميدونم.ميدونم كه در هر ثانيه اي كه من به راحتي نفس ميكشم ,در هزار و يك گوشه ي دنيا,اصلا تو همين شهر خودم,بيليون ها نفر دارن شكنجه و قصابي ميشن.ميدونم . ميدونم كه ما ادما,خودم رو ميگم,بار ها و بارها خودم با دست هاي خودم,خودم رو شكنجه كردم و به خودم دروغ گفتم و خيانت كردم و ... و ... و ...
ميدونم. ميدونم رسانه ها و تبليغات در هر ثانيه چه طوري من و ذهن من و تمام وجود من رو در دست گرفتن,بطوريكه بتونم بگم الان چيزي نيستم جز اوني كه مديا خواسته از من بسازه و اين امينه هم شايد از دايره ي اين داستان بيرون نباشه..
با همه ي اين حرفا,من,واقعا خوشحالم.
نامعادله ي خوبي نيست.
وقتي ناخن هام بلنده
وقتي ناخن هام لاك داره
دست هام رو بيشتر دوست دارم.

تو دست هاي من رو دوست داري
وقتي ناخن هام بلنده
وقتي ناخن هام لاك داره
دست هام براي تو اروتيك هستن.

من از اينكه برات اروتيك باشم بيزارم
من از اينكه وقتي من رو ميبيني
اول از همه توجه ات به دست هام جلب ميشه بيزارم.

نامعادله ي خوبي نيست
من بايد ناخن هم رو كوتاه ولاك هام رو پاك كنم
يا
تو بايد طور ديگه اي به من نگاه كني؟؟

نه.اصلا نامعادله ي خوبي نيست.

×××××××××××

من دوست دارم گاهي واقعا مست باشم
تو دوست داري هميشه مست باشي

من مست و مست و مست تر ميشم
بيشتر و بيشتر و بيشتر دلم ميخواد تنها باشم

تو مست و مست و مست تر ميشي
بيشتر و بيشتر و بيشتر دلت ميخواد پيش ات باشم

من وقتي مستم
از اينكه كسي لمسم كنه حالم به هم ميخوره

نامعادله ي خوبي نيست
من بايد كمتر بنوشم
يا تو
يا اينكه اصلا با هم نباشيم؟

نه.اصلا نامعادله ي خوبي نيست.....

9/24/2003

متشكرم كه اينجا هستي . بيشتر ميتونم تنها باشم.
Just standing by the highway and staring those that cars passing and passing and passing. And I little by little drinking , thinking, hugging, smoking and at least nothing.
A naked girl , a drunk boy. Never trust on non of them , if you want to isolate your dear solitude.
خوب!شروع كن.تا سرد شدن اين شير كاكائو وقت داريم...

9/23/2003

صبح به خير دلقك.
چند تا كاغذ چركنويس,گوش ماهي كه چهار سال پيش از كنار دريا اوردي,يك ميخ زنگ زده,حسي كه چند سال پيش شروع شد,از جايي كه حالا خودت هم نميدوني كجا بود,... همه رو مثل كلكسيون دور خودت جمع ميكني,هر از گاهي ميري سراغشون ,دوباره مرورشون ميكني.مثل يك منبع الهام ميمونن براي احساست بكر و فكر هاي ارضا كننده.يه روزي براي اينكه اين حس عميق رو با يكي تقسيم كني همه رو ميريزي وسط.
... اينا كه يك مشت چيز به درد نخورن.اينا كه يك توده ي احساسات راكد از يك سري خاطره كه بيشتر مثل توهم ميمونن,هستند... هممممم؟؟؟؟؟
صبح به خير خانوم دلقك.اينجوري به اون چمدان كهنه نگاه نكن!بهتره براي خلاقيت از دستهات هم استفاده كني.
نگران نباش!بعضي از احساسات خاص زنانه ات پاي چوبي ات محسوب ميشن.
صبح به خير خانوم دلقك!
... من با اين شلوار گشاد چهار خونه و دماغ گرد و قرمزام ,در حاليكه چمدون كهنه ام رو تو خيابون بي خيال شدم,دوباره و دوباره تكرار ميشم.

9/21/2003

- حالت خوبه؟
: اوهوم.فقط يه كم خسته ام.امروز امتحان داشتم.(لبخند بزن,لبخند بزن,سارا فقط يكبار بيست و يك سالش ميشه.بيا تو جمع-زود باش.چرا نيومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جرات داري اينو بلند بپرس!)
........
.- كجايي؟
: همينجا!چقدر گرمه!نه؟(كم كم دارم ماهيت اون حس مبهم تلاطم برانگيز دو روز پيش رو كشف ميكنم-لاموزيكا-)
......
- هوس رقص كردم!هيوا مياي؟!
: دلم ميخواد ولي درجا بيرونمون ميكنن!(چقدر همه چيز دور به نظر مياد.اين همونه كه تو اشتوتگارت باهاش مدتها راه رفتم براي اينكه كارت تلفن پيدا كنم؟اين همونه كه وقتي يه هو از همه چي بريد كللي باهاش حرف زدم.اين همونه؟ولي اون خودشه.هموني كه كنار سن بهم گفت كه اون حباب دور مغزش از هم پاشيده.اون خودشه.اما اوني كه بايد ميبود؟اون كجاست؟)
......
- همه چي روبه راهه؟
: عالي!(من شديدا دلم ميخواد سيگار بكشم.لذت قابل توجهي از اين پديده ي بي اهميت ميبرم.ظاهرا نميشه.... اون كوچولو منو با اين لوله ي چند سانتي متري اندازگيري ميكنه....)
......
- هيوا تو فكري؟!
: من؟! نه بابا!داشتم با خودم سر اينكه دانشگاه دوباره شروع ميشه كلنجار ميرفتم!(... دوباره يادم اومد.سه و نيم بعد از ظهر امروز.جدا اخرين باري بود كه بغلش ميكردم؟از بوسيدن متنفر بود,امروز قبل از اينكه عينكم رو دوباره بزنم و از جام پا شم محكم منو بوسيد.... چقدر وقتي گونه اش رو به گونه ام چسبوند نفس كشيدن شخت شده بود... چقدر وقتي محكم كوبيدم رو شونه اش و رفتم هوا سنگين بود...)
.......
- با حال بود ,نه؟!
: اره ,خيلي توپ بود!(اين تقابل هميشگي.اين چشم تو چشم شدن من و موريل.لحظه هاي كوتاه اما ... موريل عزيز,ميدونم كه تو هم به اندازه ي من مطمئني-من براي سيمور هميشه همون "كوچولو هه" ميمونم و تو هم همون اسطوره ي دست نيافتني.ما هر دو ميدونيم كه سيمور اشتباه كرد.سيمور اشتباه كرد.)
....
: خداحافظ,خداحافظ,خداحافظ.شب به خير.شب به خير.شب به خير..... شب خوبي بود...


شب خوبي بود.شب نا ارومي بود.من دلم ميخواست با سارا درباره ي كتاب هايي كه براش گرفته بودم حرف ميزدم.دلم ميخواست همون موقع "دوشيزه اي به تقريب" ريلكه رو براش ميخوندم.من ميخواستم با بهزاد بيشتر اشنا شم.دلم ميخواست يادم نميرفت به سپيده بگم كه تو اون جمع فقط اونو شناختم.از همه بيشتر ,دلم ميخواست ژاك بود.ميخواستم "لا موزيكا " رو دوباره به سبك خودم بسازم.بدون كلام.بدون هيچ حرفي.دلم ميخواست دوباره مقابلش قرار بگيرم و يك "دوئل ديگر"باز هم بي صدا , شكل بگيره..دلم ميخواست ژاك بود تا ببينم هنوز صداي من در ذهنش به ميو ميو ا يك گربه ي غر غرو تبديل ميشه؟دوست داشتم لاموزيكا رو به سبك خودم بسازم.
بگذار زيبايي ات خود بگويد
بي چند و چوني
تو سكوت ميكني
او به سخن در مي ايد:من هستم!
به هزار جلوه از راه ميرسد
سرانجام
برتر از هر چيز!



ريلكه-

9/20/2003

Dix heures et demie du soir en ete.
اولين بعد از ظهر هاي پاييز,من و دوراس.

"ديگر نميتوانستم جلوي خودم را بگيرم ... ".ماريا.ماري,زن الكلي دوست داشتني من.زن-و بعد الكلي.ماريا,الكلي دوست داشتني - من.بهتر شد.

9/19/2003

امروز جمعه است.امروز تعطيله.امروز نوبت خودمه.خود خودم.اون خودي كه از زن بودنم بهم نزديك تره.امروز نوبته اونيه كه كامو رو به مگي هام ترجيح ميده,و با باب ديلان حال ميكنه.اوهوم.
شكلات خوردن
يا
نخوردن؟
مسئله اين نيست
وسوسه اين است.
ارام باشيد!ارام باشيد نورون هاي عزيز من!اينچنين بسان اسب هاي وحشي در سرار دستگاه عصبي من يورتمه نرويد.ظرفيتش محدود است.ااااااااااه ه اه!ميدانم,ميدانم.ميدانم كه نقطه ضعفم در برابر مهار كردنتان توسط دارو را ميدانيد. ... ارام باشيد.ارام باشيد.سر جدتان ارام باشيد!اين سر منشا حساسيتتان ,اين شلوغي و اين ادم ها را نميشود حذف كرد.ميفهميد؟!
ترجيح ميدم اين ارتعاشات رو ,به جاي پرده ي گوش با پوست بدنم حس كنم.اينطوري قابل تحمل ترن.
...دختر دو روز مونده!از حالا ؟....سخته كه-نه,واقعا سخت نيست.كمي ناراحت كننده اس-نه!به هيچ وجه ناراحت كننده نيست.هيجان انگيزه .نه بابا.تنها چيزي كه نداره هيجانه.اممممممم.يه جوريه دوباره درجمع ادم هايي قرار بگيري كه مدت هاست رواني و فيزيكي حذفشون كردي.مخصوصا اگر اين تجمع به مناسبت تولد يك "فيلسوفيست"عزيز باشه........تصاوير با ذهنيت هام جور در نمياد!

9/17/2003

سارا مرسي.
فكر كنم امشب يك پرونده ي باز ديگه شكل بگيره و به تمام پرونده هاي باز ديگه اضافه بشه.به تمام چيز هايي كه انگار هيچوقت نميخواد تموم شه و حل شه ....
يكي ميگفت براي رسيدن به هدف هاي بزرگ بايد اونا رو به هدف هاي كوچيك تر شكست,تا با رسيدن به تك تكشون به هدف نهايي برسيم.من اصلاح ميكنم!براي تحمل فشار هاي رواني ,اونا رودر مقاطع زماني گسسته تحويل بگيرين!به طور پيوسته نابود ميشين.البته به طور تدريجي,دقيقا مثل اينكه بخواين يك تير اهن رو با سوهان ناخن از وسط نصف كنيد.
كسي كه گفت C’est la vie
واقعا منظورش همين زندگي بود؟؟؟؟؟؟؟

9/16/2003

بعد از چهار ماه دوباره ميديدمش.قرار نبود از غرغر هاي هميشه ام خبري باشه.با تمام انرژي,روي گود رفتگي پاي چشمهام كرم پودر زدم, صورت رنگ پريده ام رو با رژ گونه درست كردم, سيگار رو از تو كيفم در اوردم,.... خوب حاضرم.چي؟حاضرم؟حالا همه ي اينا به كنار,چشام رو چه جوري سانسور كنم؟؟؟؟؟؟؟........دوباره خودم رو مچاله كردم تو كيفم و رفتم.
چيزي كه در دنيا زياده ,مزخرفجات و ازاردهنده جات ا.مزخرف امروز :سيگار بد بو.!!!!
نوزده واحد.نه تا درس,يكي از يكي مزخرف تر.به نظر مياد موقع بازگشت به اون خراب شده اس.(بايد اعتراف كنم دلم براي بعضي از بچه ها تنگ شده).دوباره شروع شد,براي يه سيگار بايد هفت فرسخ از دانشگاه دور شي.دوباره شروع شد.....etrengere
دانشگاه جايي بوده كه ماكزيمم جنسيت زدگي رو تجربه كردم,در حالي كه در مينيمم موفقيت براي مقابله قرار گرفتم.

9/15/2003

"... ولي او به من گفت كه از فقدان نمي ترسد."
همممم؟! من اين رو گفته بودم؟نه,واقعا انقدر هم شاعرانه نبود.تنها چيزي كه يادم مياد, فرداش امتحان هاي پايان ترم شروع ميشد.نه, نه,موضوع اينه كه ميدونستم فقداني در كار نيست.به هر ترتيبي بود,فلو يا فوكوس,تو كادر بودم.
فاجعه ان چيزي نيست كه در لحظات خاص و مشخص روي ميدهد بلكه ان چيزهاست كه در تمامي لحظات موجود روي ميدهند.
والتر بنيامين.


فقط كافيه مدتي ساكت باشي, فقط نگاه كني, شششششش......نه.كوچولوي رواني,تو فقط اهن خونت كم شده.

9/12/2003

بهتره وقتي چشمهام بسته اس , به دنيا اعتماد كنم.با چشم هاي نيمه باز نميشه راحت خوابيد.
-چرا حالش رو از من ميپرسي؟!اون فقط يك معاشقه ي ساده ي چند ساعته بود.قرار نبود كسي از كسي بعد از دو ماه خبر داشته باشه!
- ....
- واقعا متشكرم كه به من مقام فاحشه رو دادي.البته من به اندازه ي يك فاحشه رو راست نيستم.

9/08/2003

ها ها!باورم نميشه تو هموني هستي كه پارسال همين موقع وقتي ميديدمش,قلبم وايميستاد و شبي نبود كه سر رو بالش بذارم و نخوام پيشش باشم.!!!!!!!!!!
By the way………
با موريل عزيزت شاد شاد باش.شما دو تا واقعا دوست داشتني هستين.;)

9/07/2003

خيلي عجيب ا كه دلم بخواد تنها باشم؟خيلي عجيب ا كه به فضاي شخصي اي بزرگتر از اتاقم نياز دارم؟خيلي غير عادي ا كه از بودن با همسن و سالاي خودم بيشتر از بودن با شما لذت ببرم؟اشكالي داره بخوام با كسي غير از شما هم خونه بشم؟اينكه عادت ندارم تمام چيزي كه تو دلم ميگذره رو تو بوق و كرنا كنم,دال بر بيمار بودنمه؟؟؟انتظار زيادي كه بخوام به حضور من با سكوت احترام بذارين و وقتي خسته از بيرون ميام خونه با تشخيص هاي بي بديل تون مثل تل اجر رو سرم هوار نشين؟
تك بچه اي هم مصيبت بي انتهائيه.خودشون هم نميدونم از جون من چي ميخوان كه اين همه كار به كارم دارن!تا وقتي سر اين موضع هستن كه خودشون درست ميگن و من پديده ي بي عاطفه و مشكل داري هستم اش همين اشه و كاسه هم ايضا.جدا من انقدر بي احساس به نظر ميام؟؟؟؟امروز وقتي اونطوري دادو فرياد كردم و از قيافشون فهميدم حسابي غصه شون دادم,(البته بايد اعتراف كنم اولش دلم بگي نكي يه كم خنك شد!)بعدش عين سگ پشيمون شدم.چون فهميدم فشار رواني وارده بيشتر از چيزي بوده كه ميخواستم.
چي ميشد يه ده دوازده تا بچه ي ديگه هم تو اين خونه بودن ,اين حس مالكيت و انحصار طلبي,يك دهم اش به من ميرسيد.....
سلينجر تو محشري!اينجوري نگام نكن!احساس حماقت بهم دست نميده!من انچنان هم احمق نيستم,من فقط يك "خواننده ي عامي"هستم.
Gros bisous pour mon adorable:J.D salinger
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

9/05/2003

يه جايي خوندم:
"بونوئل با ظرافت و به سرعت از بحث غذا,به كنچيتا ميرسد تا ثابت كند براي ماتيو,رابطه با يك زن فرقي با غذا خوردن ندارد.تنها وقتي كه كنچيتا از وي ميگريزد شور واشتياق او بيشتر ميشود.براي ماتيو كنچيتا اهوي گريزپايي است كه او را در تصاحبش ناكام ميگذارد.كنچيتا براي او نه يك انسان,كه هدفي براي تسخير است."
اين اخرش مثل نفس عميق برام بود.چيزي كه مدتها بود نميدونستم چه جوري بايد بگمش."زن بايد خودش رو از در دسترس بودن حفظ كنه-هر چه غير قابل دسترسي تر,با ارزش تر."و هزار و يك جور مزخرف ديگه از همين دسته و پنجاه هزار ورژن از همين قبيل, كه از زمان نتيجه ي حوا داره به مغز همه ي دنيا به اشكال مختلف تزريق ميشه.اينجوري ميشه كه وقتي تو همين تهران خراب شده راه ميري تمام ادم ها رو به سادگي ميتوني كلكسيوني از عقده هاي جنسي, اعم از سركوب شده و نشده, ببيني.
من غير قابل دسترسي(نجيب) ام,پس هستم.من تسخير نشدني ام ,پس هستم.من ساده ترين نياز فيزيكي و رواني ام رو قبيح ميدونم,پس هستم....

*شايد يه جورايي خيلي تكراري و پيش پا افتاه باشه,ولي همين مبتذل تكراري هميشه هست و هميشه ازاردهنده ...
ميخوام "سبو بريزم,ساغرشكنم".دنبال فرصت مناسب و چند تا پايه ي اساسي ميگردم.اين كله,نه,پوك هم كه تا چهار مهر نيست!البته خيالم راحته,جايي كه هست چهار برابر من ميتونه "سبو بريزه,ساغر بشكنه".باواريا يادت نره!;)

9/02/2003

اي اقا!حالم رو داري به هم ميزني!اين طور كه پيداست من رو با بچه گربه عوضي گرفتي.
خوب شرايط عزيز,تا حالا من باهات كنار اومدم,حالا نوبت تو كه با من كنار بياي.
يك مهره ي ديگه هم به اين دومينوي عقده اضافه شد
فردا شب ,شب تولدته.تسليت ميگم به خودم.يكي از ارزو هاي ناممكن من همينه.كاش هيچوقت بي خاصيت احمقي مثل تو متولد نشده بود....البته انچنان هم بي خاصيت نيستي, تبحر خوبي در شكنجه ي رواني دادن داري.
اااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه.....چرا اين گريه لعنتي بند نمي اد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ انگار تمومي نداره...گاهي شروعش خيلي ساده اس,اما اتفاقي كه مي افته ...همه چي رو اون تو ميشكنه و داغون ميكنه.كي ميخواد همه ي اين چيزاي داغون شده رو درست كنه بذاره سر جاش؟كي ميتونه اين ادعا رو داشته باشه؟

9/01/2003

من دوبرابر آنها پاي درخت هاي جهان اشک مي ريزم و آنها دو برابر من از خاک، از هوا ، از زندگي سهم مي برند
مدام به خودم گفتم "نقد نكن,قضاوت نكن,هر كسي مثل خودشه و ... و .. و..." .انقدر گفتم كه بلاخره تونستم در نود درصد مواقع موفق بشم. در هر شرايطي: That’s the way things are. ولي خوب,افراط. حالا ديگه توانايي ندارم يك كلمه از يك وضعيت اجتماعي تحليل ارائه بدم!اين جوري ميشه كه سر دبير اين هفته نامه ي كذايي بهم ميگه "بشين درساي مدرسه ات رو بخون كه به درد كار مطبوعات نميخوري". البته روش رو كم خواهم كرد. شايد هم روي خودم كم شه,چيزي كه مهمه فعلا كم نشده!
اگر اين "عالم هپروت"نبود ,نميدونم هيوا ميخواست كجا بره؟!
ديكته شده ها.اينها در من علاوه بر اينكه وجود دارن,يك منبع تغذيه به علاوه ي ترانسفورماتور دارن .اين مجموعه نه تنها اجازه نميده اين "ديكته شده ها"ضعيف بشن,بلكه بعضي وقتها بهشون شدت و قدرت هم ميده.فقط اگر جاي اين مجموعه ي لعنتي رو پيدا ميكردم.....
مممم.فكر كنم اگر پيداش ميكردم, به اندازه ي كافي اين "ديكته شده ها" كارشون رو خوب بلد هستن كه به بر و بر نگاه كردن بهش اكتفا كنم و كاري از پيش نبرم!

8/28/2003

"دلم ميخواد همه چيز خيلي خارج از كليشه و غير عادي باشه,نميدونم براي لباسم چه كار كنم؟سفره ي عقد رو چه جوري بچينم؟ماشين چي؟اون رو چه كار كنم؟كجا برم براي ارايش؟تو هيچ جا رو سراغ نداري؟".....
فقط تونستم بگم نه,و براش ارزوي خوشحالي در كنار همسر ايده ال (!!!!!!!) اش بكنم.
ازدواج و بعد از اون,مراسم عروسي,به خودي خود انقدر كليشه و مبتذل هست كه با اين دلقك بازي ها چيزي از اصل بي خاصيتي و ابتذال اش كم نشه.
با نظر كاوه موافقم,بايد از كسايي كه تا سنين 40 يا 45 ازدواج نكرده ان,رمز موفقيت پرسيد!!!!!!!!!!
يك فلاش بك ناگهاني و تقريبا عميق...
it's nothin that you said,
And it ain't nothin that you done,
And i wush I could explain why I'm leavin...

8/27/2003

زندگي نيمچه مجردي ام به زودي تموم ميشه.دو صبح جمعه.كاش بيشتر ادامه پيدا ميكرد.:(
سندروم اسكارلت.من بهش مبتلا هستم.منتها از نوع پات.يعني كه كاملا بهش اگاهي دارم و هر وقت كه به خاطر عدم ارضائ قسمت هايي از روانم (كه البته به اين سندروم الوده اس)دچار خود درگيري ميشم سعي ميكنم بهش فكر نكنم چون ميدونم همه اش از اين جانور اب ميخوره.اما!اما وقتي اين قسمت ناسالم روان به نوعي ارضا ميشه!خيليييييييييييييي خوبه!درست مثل حالا.
:D
به نظر مياد تموم شد!

8/26/2003

اينجوري كه من دارم درس ميخونم و امتحان ميدم,سوفار مشروط شدن ايد به گوش....:(((((((((((((((((((

8/25/2003

سارا جوني,كلللللللللييييييييي مرسي.نميتوني تصور كني به اين دوست خسته و بي حوصله ات چقدر انرژي دادي.:)
You say your arms are open wide,
But lord knows who they are open for.
(!!!!!!!!!!!!!!!!)

8/24/2003

Ring Ring.It's wake up time....

8/23/2003

This is the time to .(Oops!censored.)

8/21/2003

اه!دم امتحاني اين چه وقت سرما خوردگي و گلو درد بود؟؟؟؟
هيچكي در اين دنيا پيدا ميشه اين سوسپانسيون هاي سراميكي رو بهم ياد بده؟همينه ديگه!به جاي اينكه بشيني سر كلاس,دودر ميكني ميري كافه,دو ماه هم درس و كتاب رو ميبوسي ميذاري تو جا كتابي,الان ميشيني به زار زدن....واااي!دختر كي حاله اخلاق خوندن داره؟
اخ-چقدر دلم برات تنگ شده,چقدر بهت نياز دارم.كاش بودي.كاش بودي....
چقدر دلم ميخواست الان تلفن رو بر ميداشتم ,شمارت رو ميگرفتم,داد ميزدي"بفرماييد؟",داد ميزدم"ماماني؟هستي؟دارم ميام پيشت!"ميگفتي"بيا عسل."مدوييدم,روي لباس خونه يه روپوش ميپوشيدم,نيم ساعت پياده روي, ... "كيه؟" "من اومدم" "خوش اومدي عسل" ... پله ها رو ميدوييدم بالا,يه دستي به گلدوناي تو راهرو ميكشيدم,... لاي در باز بود,رو مبلت نشسته بودي,با اون پتوي سبز رو پاهات, محكم بغلت ميكردم,محكم بغلم ميكردي, يه نگا به سر تا پام مينداختي, "عسل؟تو كه باز لوري زدي به خيابون!حيف نيست؟يه كم به خودت برس!" "ماماني!نصفه شبي كي حال ارايش كردن داره!" "عسل؟بازم كه ابروهات و لنگه به لنگه كردي!" "اي بابا!ماماني!بي خيال!" .... يك هو,بي مقدمه شروع ميكردي به حرف زدن, از جوونيات,از جووني ا مامان اينا,از بچگي هاي من و هانا و هومن ....
اخ.كاش بودي.كاش ميشد... كاش بودي.
اون شب كه هانا خبر رفتن ناگهاني ات رو داد,فقط دلم ميخواست داد بزنم.بعد از يك هفته كه اومدم و اون خونه ي بدون تو رو ديدم,دلم ميخواست خودم رو تيكه پاره كنم.تو هيچكدوم از اون لحظه ها فكر نميكردم بعد از هفت ماه يه روزي برسه كه اينجوري برات دلتنگ شم و از عدم هر گونه دسترسي بهت انقدر احساس خفگي كنم....
خواب عجيبي بود,ديدم كه بهم به طور كاملا غير عادي اي تجاوز فيزيكي شده ,كسي كه بهم تجاوز كرده بود قضيه رو طوري جلوه داد كه من گناهكار شدم....10 ساعته كه از خواب بيدار شدم ,اما هنوز احساس خفگي ميكنم.
كفش هاي سيندرلا اتفاقي در راهروي قصر جا موند,اما اين هم انكار ناپذيره كه با كفش پاشنه بلند نميشه دويد.

8/18/2003

به زناني که در راهپيمايي اعتراض به پيوستن ايران به کنوانسيون رفع تبعيض در قم شرکت کردند، گفته بودند اگر به کنوانسيون ملحق شويم، حمامهاي زنانه و مردانه بايد مختلط شود و شما مجبوريد با مردان به حمام برويد.

حقيقتا بدون شرح!
البته بايد اعتراف كنم كه ....
از اينكه تا اخر هفته بيرون رفتن هام رو كنسل كردم و بدو بدو ي هفته هاي قبل رو ندارم و تو خونه ام خوشحالم.با وجودي كه بايد عين اسب براي امتحان هاي هفته ي بعد درس بخونم.
خيلي قبلا ها,يكي از دوستام گفت شما دخترا از مشخصه هاتون دفتر خاطراتتونه.از همون اوايل نوجووني براي خودتون يك دفتر درست ميكنين و بعدش تمام فضاهاي شخصي يا مطلوبتون رو توش ميريزين و بعد مثل يك گنج ازش نگهداري ميكنيد تا كسي بهش دست رسي پيدا نكنه.
به نظرم بيراه نميگفت.تجربه ي شخصيم بهم ثابت كرده بود تعداد دخترهايي كه "دفتر خاطرات"براي خودشون دارن ازپسرهاي هم سال خودشون بيشتره.بهش فكر كردم كه چرا اما نتيجه ي روشني عايدم نشد.
بعد از خوندن "بدون نام"از وبلاگ شادي صدر ,دينگ, لامپه روشن شد.
وقتي مثل يك ماليخوليايي ,اشفته و مضطرب دنبال فرديتت ميگردي,وقتي تازه داري بالغ ميشي,بدنت به وضوح داره بهت ميگه تو فرق داري-تو زن هستي,وقتي به زن هاي اطرافت نگاه ميكني و چيزي جز يك نمود فيزيكي ا زنانه بدون هيچ فضاي شخصي پيدا ميكني,يا نه,كمي جلوتر چيزي بيشتر از زن نمود اما خسته و شكسته از جستجوي يك فضاي شخصي,اون موقع اون بسته ي كاغذي...وقتي ميبيني حتي سر بدنت هم دعوي ا مالكيت وجود داره,سر بدنت.
حالا فهميدي جريان اين دفتر خاطرات دختر ها كه كليشه ي زنانگي در همه ي فيلم ها يا نمايشنامه هاست چيه؟تا حالا تو هيچ نمايشنامه يا فيلمي ديدي دفتر خاطرات ا پسري دست كس ديگه اي بيافته و به اين خاطر احساس نابودي كنه؟
-فرهاد گفته نميذارم بعد از عقد بري سر كار(لبخند رو لباشه/داره پايين و نگاه ميكنه)
-نميذاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همين؟؟؟
-.....(سكوت/لبخند محو شده/هنوز به پايين نگاه ميكنه)

چيه؟داري به اين حرفا گوش ميدي و از زور افتخار داري ميميري كه شوهر نازنين و روشنفكرت بهت اجازه داده تا يك بعد از ظهر كار كني و بعد از اون در اختيار اقا باشي؟اره خوب.به خودت هم حق ميدي.اخه شوهرت از صبح تا بوق سگ داره كار ميكنه "خرجي"بهت ميده.

8/17/2003

زياد هستن ادمايي كه ادعا ميكنن سكس و معاشقه و ساير مسائل مربوط بهش, از هر ژانري(قبل از ازدواج-بعد از ازدواج-دوره ي نامزدي و ...!!!!)براشون اصلا تابو نيست.اما خيلي كم هستن ادمايي كه وقتي از تجربيات معاشقه يا سكس ات باهاشون حرف ميزني ,مينيمم يك درجه رنگشون نپره و حسابي دست پاچه نشن.تازه اگر مشكلاتي از اين قبيل براشون پيش نياد,از درون انچنان سر گيجه ميگيرن كه يك هو ميزنن به بحث درباره ي هواي الوده ي تهران!راست يا دروغش به خودم مربوطه,اما بدم نمياد گاهي چيزايي بگم كه كسي برام از هواي الوده ي تهران حرف بزنه!!!!
دقيقا به اندازه ي سه روز.

8/13/2003

د زندگيم دو چيز نميشم:
1.راديكال
2.راننده
باغ گيلاس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

8/12/2003

يكي,يكي,هفت تا,دو تا,هيچي,هيچي,چهار تا,سه تا,يكي,هيچي,هيچي,هيچي,دو تا,سه تا,هيچي,چهار تا,هيچي,هيچي,هيچي,هيچي,....

8/11/2003

مدلت بشم براي عكاسي؟نه.متشكرم.من به اندازه ي كافي ابژه هستم.

8/09/2003

چرا انا كارنينا خود كشي كرد؟؟؟؟؟چرا يك هو انقدر ازت بدم اومد؟چرا يك هو انقدر دلم ميخواد بكشمت؟اون هيچوقت درست به لل نگاه نكرد.چرا انقدر ساده لوح بود؟شايد ميخواست بگه كه ساده لوحه...چرا ديگه به من سر نميزنه؟به من؟؟؟؟مسخره اس.چه ربطي به من داره؟جريان ا پيكاسو ا؟دينگ.ميگه خوش به حالت!من بايد بگم خوش به حالمه يا تو؟اصل قضيه چي بود؟امان از اين اذهان پردازشگر.شايد اگه نبودن...مثلا ميخواست چي بشه؟ اااي!من تخنه ميخواهم.شايد يه كم روبه راهم كنه.چي؟هان؟روبه راه؟؟هاها!اون كلت رو اينجوري به مغز سرم عمود نذار.چرا انا كارنينا خودكشي كرد؟

8/08/2003

مارتيني تلخ ميخواهم كه مرد و زن افكن بود زورش
كه تا يك دم بياسايم ز امتحان ها و كاراي عقب مونده و شرو شورش

8/06/2003

او(ان زن)حضوري است بدون بدن.او مدت هاست كه از بدنش بيگانه شده است و با انديشه ي تصويرش زندگي ميكند.
اين قسمتي از مقدمه ي گزارش يكي از دوستان عكاس,از سري عكس هايي كه از يك زن در حال ارايش كردن گرفته.ارايش به سبك و سياق معمول تا مطابق معيارهاي اين دنياي مرد سالار,زيبا و اروتيك به نظر بياد..."اين گزارش سوگنامه ايست نه بر رنجي مرسوم كه بر رنجي خانگي"
همه چي اينطوري شروع ميشه و ادامه پيدا ميكنه.

8/04/2003

كد بانو.
تجربه ي خسته كنند ه ايه اين كد بانو بودن.نميدونم مامانم تا حالا چه جوري تاب اورده اين مسخره رو.بابا هم كه مياد كمك كنه صد برابر كار درست ميكنه.
خسته شدم.مامان كه بر گشت خودش هم بخواد نميذارم دست به سياه سفيد بزنه.
خ س ت ه ش د م.

8/03/2003

سادومازوخيسم يكشنبه

حالم رو به هم ميزني.ميتونم بي واسطه روت استفراغ كنم.تو يك نكبت از خودراضيه كثافتي.
ميتونم رو خودم,دو برابر تو استفراغ كنم.يه بزدل ا احمق ام كه از تو اسم نمي برم ,چون اينجا رو ميخوني .
ميتونم روي مجموع اين وضعيت هم ده برابر استفراغ كنم, چون من ميدونم با توام ولي تو نميدوني با كي هستم.اما من دقيقا با توام.
اين كه انقدر احساس ميكني به درد ميخوري .... اخ!كاش دم دستم بودي.با تمام وجود ميتونستم شكنجه ات كنم.
Abortion.
اين يعني سقط جنين.ميدوني سياست هاي مختلفي در اين رابطه وجود داره؟ميدوني اختيار من براي اين كار رو كي يا چي تايين ميكنه؟هيات حاكمه ي كشوري كه توش زندگي ميكنم.بهتره بگم سياست هاي هيات حاكمه.
براي اين هم بايد ...

لعنتي.بازم گلومو گرفته و داره خفم ميكنه...لعنتي...لعنتييييي.
بيا بيرون.بيا ديگه!اي بابا!كاريت ندارم!تو اون سوراخ چه خبره اينجوري بهش چسبيدي؟نمياي؟خوب نيا...!
من رفتم.فقط ميخواستم يه گپي باهات زده باشم....


در اغلب موارد همينجوري ا.

8/02/2003

اگر ميدونستي اصلا تصميم ندارم باهات سكس داشته باشم,باز هم همين رويه رو در ارتباط با من پيش ميگرفتي؟
اين يك نوشته ي خصوصي نيست,اما دوست ندارم تو بخونيش.

7/29/2003

خشم الهام بخش ولي نه چندان پايا.
اينجا بود كه باز هم ارزو كردم اي كاش مغزم پرينتر داشت.

7/28/2003

بچرخيد ليكور هاي زندگي...
اين احساس وجود داشتن چه مارپيچ دور و درازي است...

7/26/2003

اينم از كلاس بابك احمدي جون!در مورد ارتباط فلسفه با هنر حرف زد و ديد فيلسوف ها ,يا به قول خودش نگرش اونها به هنر و خصوصا ادبيات.بعد هم بحث رو روي زيبايي شناسي,فلسفه ي هنر و كمي هم نظريه هاي ادبي خاص كرد.
از دست خودم عصباني ام.به خاطر اين عدم تمركز وحشتناكم.طبق معمول كلاس هاي مونو لوگ به طور تناوبي خسته شدم و دو سه بار به شدت رفتم تو هپروت!وقتي هم كه اومدم رشته ي كلام رو از دست داده بودم.نمي دونم امروز برم اين سخنراني رو يا نه؟؟؟؟"زيبايي شناسي از هگل تا لوكاچ" اگه بخوام برم يك ساعتي دير ميرسم. در مورد لوكاچ هم بيل ميرم!ميترسم اگه از اول نرسم هيچي نفهمم....برم؟...نرم؟... برم؟ ....نرم؟......چي كااااار كنم؟
اصلا به بعد هنري و... و ... فيلم هاي ايراني كاري ندارم!فقط دلم ميخواد يك جمله از اين دست اندر كاران هنر هفتم , اعم از نويسنده و كارگردان و بازيگر , بپرسم.دلم ميخواد بدونم اين جماعت از ساختن اين فيلم هاي در پيت با سوژه هاي تكراري خسته نشدن؟ هنر پيشه هامون هم كه هزار الله و اكبر فيكس شدن تو نقش هاشون!خودشون هم بخوان بد بازي كنن در اثر تكرار ,نميتونن كه بد بازي كنن!خانوم فلاني كه هميشه مدعي حقوق زنانه!يا اول فيلم داره تو دادگاه براي قاضي نطق ميكنه , يا جزئ نسل سوخته اس! اقاي فلاني هم كه هميشه نقش جانباز جنگي داره و اقاي ... و خانوم....اخر فيلم هم كه هميشه بايد هنري تموم شه!دو دقيقه ي اخر فيلم دو تا تصوير مبهم با صداي اذان و قربونتون, شب خوب بخوابيد!
جدا خسته نشدين؟؟؟؟
كمي هم لبخند احمقانه ي احمقانه ...

7/25/2003

اين مقاله رو از "زنان ايران اينجا گذاشتم-تن دادن به واژه هاي تحقير اميز:
_ چه دختر نجیبی!
_ این خانم چقدر متین هستن!
_شما گذشت کن. خانمها گذشتشون بیشتره!

این واژه ها آشنا هستند. " متین" ، " نجیب" ، " با گذشت" . کلماتی که متناوبا در وصف زنان و برای ذکر خوبی و مقبولیت آنها، تکرار می شوند و به موازات تکرار این واژه ها، زنانی را شاهدیم که برای به دست آوردن و نگاهداشتن بار معنایی این واژه ها، هر روز خود، باورها، ارزش ها و رفتارهایشان را به حلقه بسته تر و تنگتری پرتاب می کنند.
نجابت و متانت از جمله صفاتی است که عرفا، جزیی از خصایص "زن خوب" ، محسوب می شوند.کلناتی که به دنبال واژه بودن، بارهای معنایی سنگینی را به دوش صاحبان این صفات، میفکنند. زنانی که شانه های خم شده شان، گاه بر زیر این بار سنگین، می شکند.
" متین" در فرهنگ لغت فازسی معین، اینطور معنا شده است: " محکم، استوار، پابرجا" و درباره متانت در همین فرهنگ، آمده است: " محکم بودن، استوار بودن، محکمی، وقار، نیرومندی" . اما متانت و شخص متین در فرهنگ کوچه ها ی ایرانی، مفهوم دیگری را به دنبال خود می کشد. متین یعنی ساکت. متین یعنی آرام و مطیع. صفت متانت به زنی اطلاق می شود که در روابط روزمره ، از بحث و مجادله حتی برای احقاق حقوق شخصیش، می پرهیزد. او زنی است که در مجادلات، معمولا کوتاه می آید و جالب اینجاست که این را به حساب گذشت و متانتش می گذارند.
نجیب کلمه دیگری است که در موارد استفاده، عموما با کلمه متین، مشابهت دارد. این کلمه در فرهنگ معین، اینطور معنا شده است:" آنکه از خانواده ای بزرگ باشد، اصیل، پارسا، هر چیزممتاز" و همچنین برای نجابت آمده است:" نجیب بودن، اصیل بودن، پاک نژاد بودن" . اما نجیب در فرهنگ حاکم بر روابط مردمی دراین دیار، یعنی "سر به زیر" . یعنی خجول و آرام. نجابت صفت زنی است که چشم و گوش بسته باشد. زنی که بلند صحبت نمی کند. بلند نمب خندد. لباس های تیره بر تن می کند. او زنی است که احتمالا در روابط با مردان، همیشه ماسک خجالت بر چهره دارد.
اینکه صفتی در طی زمان، چگونه از " استوار و پابرجا" در معنای واقعی به " ساکت و مطیع" در باور عامه می رسد و یا "پاک نژادی و اصالت" چگونه به " سربزیری و خجالت" تبدیل می شود، امری عجیب و شاید کمی هم جالب است.
در فرهنگ لغوی فارسی، کلماتی از این دست، کم نیستند. کلماتی که در طی زمان، استحاله معنایی شده و از مفاهیم و معانی اصیل خود، به مفاهیمی بازاری و سودجویانه بدل شده اند. کلماتی که اتفاقا در بسیاری از موارد، تغییر مفاهیمشان، در جهت تضعیف زنان، بوده است و یا معانی جدید آنها، تنها برای زنان، به کار رفته است. کلمات دیگری مثل گذشت، ایثار و...
در فرهنگ ایرانی، گذشت و ایثار، جزء صفات ستایش شده و بسیار مورد سفارش، بوده و هستند. چنانکه از ادبیات و اشعار کلاسیک گرفته تا قصه های عامیانه فلکلورو حتی رسانه های امروزی، دائما افراد به داشتن این صفات توصیه می شوند و صاحبان این صفات، مورد ستایش و تحسین قرار می گیرند.
اما اینکه این صفات برای زنان، چه مفاهیمی را شامل می شود، گاه بسیار دردناک و غم انگیز است. این باور که زنان گذشت بیشتری دارند، فداکارترند و...در فرهمگ ارتباطات امروز، به سلاحی برای شکست زنان بدل شده است. حربه ای برای تضعیف جنسیت زن.
زنانی که در تمام روابط اجتماعی، خانوادگی، کاری و حتی ساده ترین بحث ها، با پذیرش شکست، تصور می کنند که عمل بسیار خیرخواهانه ای انجام داده اند. آنها در روابط خانوادگی، با تحمل هر تحقیر و توهینی، حتی اگر کتک بخورند، حتی اگر همسرانشان، زن دیگری اختیار کنند و... به زندگی باز می گردند. در روابط کاری، برای به دست آوردن حقوق عادی خود، از بیمه های پرداخت نشده تا اضافه کاریها و اجحاف های محیط های شغلی، می گذرند. آنها حتی گاهی از پول اضافی که یک راننده تاکسی از آنها گرفته نیز می گذرند. این زنان همیشه در روابط و تعاملات، کوتاه آمده و به اصطلاح گذشت می کنند و تنها چیزی که عایدشان می شود، صفت " با گذشت" است.
این صفات معمولا در قبال عملی که جامعه از زنان، انتظار انجام آن را دارد، به زنان اهدا می شوند. در حقیقت هدایایی هستند، برای زنانی که این حریم ها و روابط را حرمت می نهند و پاس می دارند.
به عنوان مثال، به زنی که در اوج جوانی، همسرش را از دست داده و فرزند کوچکی دارد و برای همسویی با تفکر رایج از ازدواج، اجتناب می کند و زندگی خود را وقف فرزندش می سازد و یا به زنانی که تنها برای داشتن فرزندانشان در کنار خود، همسران بزهکار، بیکار و... را تحمل می کنند، " ایثارگر" و "فداکار" می گویند. مثل معروف " سوختن و ساختن" در همین ارتباط استفاده می شود.
این زنان تمامی زندگی خود را در قبا ل به دست آوردن این واژه ها از دست می دهند. واژه هایی که چون هیولایی تمام زندگی، خواسته ها ، آرزوها و ارزش های آنان را می بلعد و در مدت زمانی کوتاه، از این زنان، جز پوسته ای در ظاهر و رفتاری چون ماشین های از پیش برنامه ریزی شده، باقی نمی گذارد.
اما مسئله برای زنانی که تن به پذیرش چنین واژه هایی نمی دهند، دردناک تر است. آنها همیشه مجبور به تحمل برچسب هایی هستند که سنگین تر و تیره تر از واژه های قبلی است. زنانی که برای گرفتن حقوق خود، چانه زنی و مجادله می کنند، " سلیطه" خوانده می شوند. زنانی که برای داشتن زندگی خوب که حق طبیعی آنهاست، ازدواج مجدد، می کنند و یا از همسرانشان جدا می شوند، " بی عاطفه" ، " بی احساس" و " پست" به حساب می آیند.
این زنان از زیر فشار واژه های اهدایی عرف، فرار می کنند، اما زیر فشار سنگین تری از برچسب های تیره و سیاه، خرد می شوند. برای هیچ کس اهمیتی ندارد که زنی که برای چندین دقیقه در جمعی، تحسین می شود و با صفات نجیب و با گذشت و.. مورد ستایش قرار می گیرد، در خلوت به چه می اندیشد؟ بهای این واژه ها را چگونه می پردازد؟ روح انسانی اش را چگونه از دست می دهد؟ و شانه هایش چگونه هر روز و هر روز، خمیده تر می شود؟

7/21/2003

يازده و چهل دقيقه ي صبح امروز متولد شدم.از هر طرف كه حساب كني ديگه ادولت ام!
نميدونم بيست و يك سال پيش با خودم چي فكر كردم كه به زور خواستم دو ماه زود تر ,ااونم از پا!از دل مامانم بيام به اين دنيا؟!
خلاصه كه بيست ويك سال پيش در يك همچين لحظه اي,يه بچه ي پري مچور, با چهل سانت قد و دو كيلو گرم وزن ,توي انكيباتور در بيمارستان تهران كلينيك, خوابيده بود....
تولدت-تولدم مبارك!!!

7/19/2003

يك طرف زيبايي است و طرف ديگر ,در هم شكستگان و پايمال شدگان.
جدا خيلي خوب بود اگر واقعا اين طور بود!در هر طرف چيزي براي ديدن وجود داشته باشه...فعلا كه اصلا خوبي يا بديش مطرح نيست.فعلا اين مونو تن بودن ملال اور مطرحه....

7/16/2003

يه چيزايي سر جاشون قرار گرفت.
" موهاي بلند خداوند, احساس مرد سلماني –اخر شب-وقتي اين همه گناه را به دور ميريخت, احساس پير زن وقتي اين همه گناه را ميبافت و چه ارام در انتظار روز عذاب بود , و ان روز كذايي كه خدا با موهاي بلندش به شانه هاي پير زن بوسه زد ... "
سر جاوشون؟؟؟؟؟ شايد نبايد دنبال جايي براش بگردم. اره.اينجوري بهتره. ميخوام بذارم هر جا كه ميخوان برن , هر وقت دوست داشتن به سمتم بر گردن ... خداي , به اين شكل در زندگي من جايي نداره. ...
"دنيا چيزي براي ارائه كردن نداره ... بايد دست به افرينش زد."
شايد همينطور باشه, شايد هم نه.
و اما ادامه ي ادامه ي ادامه ي بازي كه هنوز برام غير منتظره است و در كنارش خيلي لذت بخش.

وقتي قصر دوست داشتني , خواب هاي انتزاعي و غير انتزاعي , خاطراتي كه هنوز به ياد اوردنشون قهقهه رو بهمون برميگردونه , وقتي ... وقتي همه ي اينا رو بريزي رو ميز ,كنار بستني و سالاد ميوه و قهوه و كافه گلاسه ... بازي ميكني و بازي ميكني بدون اينكه حتي يك نيم نگاه به ژتون ها بندازي.

7/14/2003

دچار همزاد پنداري با اون ماهيه كه سر هفت سين ميذاريم شدم.همه چي توي اب اتفاق مي افته.دنيا رو از پشت لايه كلفتي از اب و شيشه ميبينم و حس ميكنم.هيچ چيز اونقدر كه بايد بهم نزديك نيست ....

7/13/2003

I want to know that I have the extreme,So knock me off,my feet come on now,give it to me anything to make me feel alive,use no common senses,..., i wana taste it!
Graet,beautiful,accedent,abundent,turbulant,succulant ... anything but ordinary...

7/12/2003

I do stop ,but where the hell is that fucking inspiration?!

7/10/2003

و خاكستر به لجن زار سپرده شد ...
در خواب راه ميروم.با من صحبت نكنيد.برايم خطر مرگ دارد.

7/08/2003

شب دوست داشتني اي بود. تقريبا كسي رو نميشناختم. جزئ معدود مهموني هايي بود كه نشستم و به شدت نا چيز رقصيدم ولي بهم كلي خوش گذشت. سپهر مرسي و خسته نباشي.
انايي از تو هم كلللللللي ممنون.
اي بابا! جديدا به هر چي يا هر كي فكر ميكنم, كمتر از 24 ساعت بعد از خودش يك حضور مرئي يا حد اقل براي من مرئي از خودش نشون ميده. پريروز بود , دانشگاه بودم و يكي از كار هايي كه داشتم اين بود كه كتابي كه از ژاك گرفته بودم رو بهش بر گردونم. مثل بچه هاي خوب با سارا رفتيم سر قرار و بهش داديم و بعد خداحافظ.احساس كردم جا خورد ولي به روي خودم نياوردم. بعد از ظهرش با ابر انسان سر اين موضوع حرف زديم. كلي خوشحال بودم كه قضيه اينقدر سريع و خوب برام حل و فصل شد و البته تعجب كردم انقدر زود برام به اين حد از خنثي بودن رسيده و ساير بحث هاي حواشي موضوع. از اين صحبت ده ساعت هم نگذشته بود كه تلفن زنگ زد و ژاك بود!!!! ... دوست عادي!مسخره اس. چرا سعي ميكني به خودت انقدر افتضاح دروغ بگي؟؟؟ دقيقا به همين خاطر بود كه يك ماه پيش بهت گفتم خداحافظ كه امروز بهم نگيم برو گمشو. حالا برگرشتي كه چي؟ همين رو بايد بهت ميگفتم؟نميخوام ببينمت و دوست ندارم با هم تلفني در تماس باشيم. متاسفم.واقعا متاسفم. اين فقط باعث شد به همون لحظه هاي توپي كه با هم داشتيم گند زده بشه.

7/03/2003

اينم از "قانون عشق".خوبه.خانوم لورا اسكيول هم يه راهي براي توجيه كلياتي كه بهش تحميل شده پيدا كرد!البته توجيه هاي جذاب و گول زننده.منكه به عنوان خواننده بدجوري دارم اغفال ميشم!
چقدر ازدحام.چقدر شلوغي... داري به اين فكر ميكني تو اين ظرف چيه كه من اينجوري دو دستي چسبيدمش؟ از اون نگاه كنجكاوت وقتي سوار ميني بوس شدم و كنارت نشستم فهميدم.... توي اين ظرف خاكستر اوني ا كه تا چند وقت پيش در اغوشم بود.بهش قول دادم بعد از اينكه رفت,بسوزونمش و بعد نيمي از خاكسترش رو به باد بسپرم و نيمه ي ديگه اش رو به وسيله ي رودخونه به اب.ايني كه الان تو دستمه قسمت ا ابه.ابي كه بسترش از وسط روستاي تو ميگذره.
فهميدي چرا همسفرت هستم؟
كمي اسكاچ.بهتر شد.البته در اون لحظه ميتونستم با مشت بكوبم تو دماغ ... كه اظهار تعجب از اسكاچ خوردن من فرمودن و معتقد بودن خانم ها يا شراب ميخورن يا شامپاين و ندرتا ابجو.از مامانت ياد گرفتي اين حرفا رو؟

6/29/2003

... اره.مدت ها بود كه ميخواستم از اين موضوع حرف بزنم. از اينكه چقدر براش دلتنگم و ... امممم! نه! اين نبود.
جديدا بين اصول زندگي خودم و اصول تر موديناميكي ارتباط هاي جالبي پيدا كردم.مثل قضيه كربن بين نشين كه ... نه نه! اينم نبود!
بدون شك اين ادم دومين نفريه كه ميتونه اينجوري منو ... اي بابا! اينم نبود.
راستي اون روز خيلي جا خورد كه منو اينجوري ... نه!اين يكي هم نيست.
ميخواستم بگم كه دوباره دارم يك وضعيت " طولاني شدن " رو پشت سر ميذارم.گرچه هر دفعه ... نه! نه نه...
وقتي داشتم به يك ارتباط لمسي فكر ميكردم و اينكه تا زماني كه توسط چيزي يا كسي لمس نشدي وجود فيزيكيت رو حس نمي كني . شايد ... نه! پاكش كن! همه رو پاك كن! هيچكدوم از اينا نيست!
پس چيه؟ هان؟؟؟؟
اگر كسي دليل را رها كند و مستقيما با زندگي ارتباط بر قرار كند , ميفهمد كه هيچ چيز بد در دنيا وجود ندارد.

قانون عشق-لورا اسكيول

6/25/2003

در تعطيلات من وقفه ايجاد شده!!!! امتحان هاي هفته ي اينده رو ميدم. يعني به نظرم اينجوري بهتره. 7 واحد پاس شده از 16 واحد به حذف ترم مي ارزه. اي بابا! ما هم رفتيم جزئ ... .

6/24/2003

شنبه- 31 خرداد- برد دانشكده ي مواد:" به علت در گيري هاي اخير , شوراي دانشگاه در جهت رفاه حال و اسايش دانشجويان , امتحانات پايان ترم را در شهريور ماه جاري نيز برگزار خواهد كرد. دانشجويان در صورت تمايل ميتوانند فرم درخواست را از اموزش دانشكده ي خود دريافت كنند." هيوا + اكثرهم دانشكده اي ها + اكثر هم دانشگاهي ها= فرم پر كردن. ساعت 4 بعد از ظهر : تعداد فرم هاي پر شده= 2800 تا.

يكشنبه- 1 تير- تعطيلاتم رو با تمام انرژي شروع كردم.

دوشنبه- 2 تير- 7:30 بعد از ظهر, در حالي كه دارم براي مهموني ا شب اماده ميشم: زنگ تلفن- ... امروز ظهر دانشگاه بودم , 5 دقيقه بعد از اومدنم اموزش كل يك بيانيه داده گفته فقط بچه هاي خوابگاه ميتونن شهريور امتحان بدن , ما هم در صورتي ميتونيم امتحان هاي اين هفته رو كه نداديم بديم كه امتحان هاي هفته ي دوم رو بديم ... هيوا: نه امكان نداره! من خودم با دكتر س و دكتر د صحبت كردم.گفتن دانشگاه با دانشجو ها همكاري ميكنه.

سه شنبه- 3 تير- 8 صبح – زنگ تلفن : ... الو! پا شو بيا !دارن اذيت ميكنن. 9:30 صبح-جلوي اموزش كل- خانوم ك : اين تصميمي ا كه شورا گرفته!ما هم نميتونيم كمكي بكنيم! به همه ي دوستاتون خبر بدين! و اينجوري از 8 نفر 3 نفر پريدن خونه سر درس! ( گوسفند چه خبر؟؟؟؟؟) 11:30 صبح- با كلي جون كندن جمعيت رسيد به 50 نفر. داد و بيداد و دعوا. دكتر ع : اين بيانيه اشتباهه! ما درس هايي كه هفته ي اول ندادين براتون حذف ميكنيم, تنها مصاعدتي كه ميتونيم بكنيم اينه كه بذاريم ترم اينده 24 واحد بر دارين.( جمعيت هاج و واج!) از اون طرف دكتر ف : شما چي ميخواين؟ هر چي ميخواين بگين من مطرح ميكنم , اما تضمين عملي شدنش رو نميدم! ( واقعا لطف ميكنيد زبان رتجه ميكنيد!!) 12 ظهر- بچه ها بريم دم در دفتر رياست! ( چقد سر و صدا) يكي از بچه هاي شوراي صنفي دانشگاه : شهرتاش سر قضيه اخراجي ها ككش هم نگزيد! بچه ها 10 شبانه روز دم دفترش تحصن كرده بودن! بريم دم وزارت علوم .بچه ها: ( جمعيتي نزديك به 160 نفر) بريم! – تا فاصله اي كه اتوبوس مياد- هيوا : ااا!اونجا رو دكتر ب! معاون دانشگاه! اقاي دكتر ... ( دكتر حرفش رو بريد و خيلي مودبانه گفت تو كه خوابگاهي نيستي, غلط كردي امتحان ندادي!) من غلط كردم يا نكردم, به خودم مربوطه!همه ي اينا اتفاقاتي ان كه افتاده. ما ميخوايم وضعيت موجود اصلاح شه! ( با داد!)اقاي دكتر: خوب شما بخواين. ( اخ!قلبم!) 12:15- اتوبوس اومد بچه ها! بياين بريم. – جمعيت 160 نفره ي معترض به 40 نفر اب رفت! اخه مجوز براي تحصن نبود!!!( هر بچه اي ميدونه كه تحصن بدون شعار يك عمل كاملا قانوني ا) جلوي وزارت علوم تحقيقات و فن اوري- ظل افتاب- دكتر ظريفيان: چييييييي؟؟؟؟؟ ما به تمام دانشگاه هاي سراسر كشور ابلاغ كرديم كه بدون هيچ قيد و شرطي امتحان ها در دو نوبت برگزار شه! من الان با شهرتاش تماس ميگيرم. ساعت 2:30 بعد از ظهر- از بچه هاي شوراي صنفي: قرار شد شهرتاش با شورا هماهنگ كنه و نتيجه رو فردا ظهر اعلام ميكنن. فردا ساعت 12 جلوي دفتر شهرتاش.

6:24 عصر-هيوا پشت كامپيوتر- نتيجه گيري ا اخلاقي و منطقي:
1- به حرف بزرگترتون گوش بديد.اگر والدينتون ميگن مملكت بي صاحب ا, مواظب باش بازي نخوري, گوش كن يه چي ميدونن يه چي ميگن. حداقل بيشتر فكر كن.
تا زماني كه در اين مملكت ا گل و بلبل زندگي ميكنين , اصلا اينده نگري نكنيد.فقط براي حال خودتون تصميم بگيرين.فقط براي لحظه.همين.

6/23/2003

يك چيزي اين وسط , درست همين جا, داره ميجوشه.نميدونم چيه؟ نميدونم كي ميريزه بيرون؟ نميدونم چه جوري ميخواد بياد بيرون؟ خيلي كنجكاوم كرده ....
خوب , تعطيلاتم رو با انتخاب اينكه شهريور امتحان بدم شروع كردم!
يك بعد از ظهر دوست داشتني , در كنار موجودات دوست داشتني , به بهانه ي بازديد از عكس هاي مينيمال , در يك محيط مينيمال.

6/17/2003

تو كه جنبه نداري , براي چي چهار روز مونده به امتحانات ميشل فوكو ميخري كه دق بياري؟
حوالي جنگ جهاني اول, بنا بود يك كاروان شتر حامل تجهيزات جنگي براي كمك به قواي امير فيصل اعزام شود , ولي هيچ كس به اين كار تن نمي داد.
يك سرگرد انگليسي بنام "هيوبرت يانگ" كه مامور اجراي اين برنامه بود ,خطاب به افسر عربي كه از اعزام كاروان شتر شانه خالي ميكرد گفت : تو حق داري,من حق دارم, و شتر ها هم حق دارند, با اين حال .... شتر ها بايد بروند !
يك تيمارستان مي خوام....
موزيك خوب+قهوهي خوشمزه+ يك "اژدهاي دگر انديش"كه هميشه ماتيك ميزنه=يك غروب تابستون خوشايند.

6/16/2003

Its very cold outside, like the way I’m feeling inside…

6/15/2003

شهر در امن و امان ا.اگر ميخواين امن ترين و بي سر و صدا ترين نقطه ي تهران رو ببينيد يه سر به علم و صنعت بزنيد.
نه به اون شوري شوري , كه به خاطر اغا جري خودشون رو خفه كردن تو تحصن و تريبون ازاد.نه به اين بي نمكي كه انگار اب از اب تكون نخورده.
اخييييييييييييش!بالاخره يه خبري ازش رسيد.دوستان عزيزمون كاري كردن كه وقتي فهميدم اوين ا و خودش تماس گرفته و در نتيجه زندس,نزديك بود
نماز شكر گزاري بخونم.خدا رو شكر كه اوين ا.(!!!!!!)

6/13/2003

متفاوت زندگي كردن لزوما مستلزم ساختار شكني ا؟
جهان را بنگر سراسر
كه به رخت رخوت خواب خراب خود
از خويش بيگانه است
و ما را بگر
بيدار
كه هشيوار غم خويش ايم.
خشم اگين و پرخاش گر
از اندوه تلخ خويش پاسداري ميكنيم,
نگهبان عبوس رنج خويشيم
تا از قاب سياه وظيفه اي كه بر گرد ان كشيده ايم
خطا نكند.
و جهان را بنگر
جهان را
در رخوت معصومانه ي خوابش
كه از خويش چه بيگانه است!


ماه ميگذرد
در انتهاي مدار سردش.
ما مانده ايم و روز نمي ايد.
من نگرانم.خيلي هم نگرانم.يعني چي شده؟كي گرفتتش؟ از كجا ميشه فهميد؟نكنه ديگه بر نگرده؟ نكنه ازون دستگيري هايي بشه كه ديگه هيچ اثري ازشون پيدا نشد... نكنه... خيلي نگرانم.خيلي ناراحتم."ه" داره دق ميكنه. كجاست؟كجاست؟دفعه ي پيش تو داد گاه بهش ازادي مشروط دادن, اگه اين دفعه دوباره دادگاهي شه؟دانشگاهش چي ميشه؟ نه,خدا كنه دادگاهي شه.حداقل يه خبري ازش ميشه. ميفهميم يه ارگان رسمي گرفتتش. واي!كجاست؟ كاش بابا ميتونست يه كمكي بكنه... فقط گفت برين اعلام گمشدگي بكنيد. كجاست؟كجاست؟ لعنتي...لعنتي....

6/11/2003

بعضي وقتا براي اينكه يه چيزي رو تغيير بدي بايد اونو به گند بكشي و اين همون كاري ا كه در كمال وقاحت دارم انجام ميدم
امروز تو تاكسي يه دختري هم سن و سالاي خودم ,كنارم نشسته بود.(من وسط بودم) طبق معمول , داشتم ميرفتم تو هپروت كه اه عميق اين ادم حواسم رو اورد سر جاش.يك اه خيلي بلند كه در كمال تعجب بار مثبتي داشت... بر خلاف عادت, برگشتم نگاهش كردم. سرش رو تكيه داده بود به شيشه و داشت ميخنديد. خنده اش خيلي قشنگ بود و كلللي بهم انرژي داد. دوست داشتم.
خوب ! اينم از ازمايشگاه شيمي. اخيرين عصاره ي درسي كه ازش متنفرم!ديگه اجازه نمي دم كه اين درس به اين اسوني ها تو زندگيم سرك بكشه!!!!

6/09/2003

براي n امين بار دارم بابا لنگ دراز ميخونم.مثل اسب دارم لذت ميبرم!

6/08/2003

دزد بد ذات!چرا خواب رو از چشام دزديدي؟
كي به تو ياد داده كه با هر دختري كه خودش رو تو هشت متر پارچه نپيچيده مثل يك جزامي رفتار كني؟
شيدايي و شوريدگي از نوع پاد "لل".للا والري اشتاين.
سينا كاشي به علت يك ربع تاخير پريد.خيلي دلم سوخت!و دست از پا درازتر برگشتم خونه...(شامپانزه)

6/07/2003

مسكو,كليساي سن باسيل- چيزي كه "مريم بيزانس"در ميان بازوانش گرفته, تنها يك عروسك چوبي در ابعاد طبيعي است. حالت درد الود چهره اش در مقابل يك مسيح كه كودكي اش اينگونه بيان شده, شديد تر از حالتي است كه او ميتوانست در مقابل تصوير واقعي پسر بچه اي از خود نشان دهد.

خيابان يك طرفه-بنيامين

6/06/2003

- جسارت زندگي كردن

...بهت ميگه يك شونه ميخواد كه سرش رو بذاره روش و گريه كنه,تا اونجايي كه ميتونه. سرش رو ميذاره و شديدا گريه ميكنه.اشك هاش رو پاك ميكني و سرش رو نوازش ميكني. سر بلند ميكنه و به قهقهه ميخنده .ازت اجازه ميگيره و ميبوسدت .همه چيز در حرارت و سايه روشن قرمز سپري ميشه.تمام حس هايي كه مدتي بود براشون دلتنگ بودي ,دوباره بهت بر ميگرده .با حرارت و هيجان بيشتر.از همه چيزش برات حرف ميزنه.از اونهايي كه دوست داره و براش زيبان. از اونهايي كه نفرت داره و براش عذاب دهنده س . از اين كه عظيم ترين و زيبا ترين حس دنيا چيه باهات حرف ميزنه.محكم بغلت ميكنه .ميگه توي چشمهاش نگاه كني . "حرف بزن!بگو ! بگو!" .اما تو گيجي. نميدوني چي كار كني. چرا؟ چرا؟ در همين حالت گيجي گردنت رو ميبوسه. تو وقتي ميفهمي كه رفته كنار,اون گوشه ي اتاق و تو رو با همون حالت بهت,در حالي كه كه به ديوار تكيه دادي , با يك گردن خيس رها ميكنه.رهاي رهاي رها... (از اون اتاق صداي گيتار مياد) .صدات ميكنه.دراز كشيده. كنارش ميشيني.اروم تو رو كنار خودش ميكشونه .ميبوسدت.محكم فشارت ميده.چه حرارت مطبوعي . بلند ميشي.منتظري چيزي بگه.سكوت .سكوت. هيچي. اون خوابه . مثل يك بچه خوابيده.انگار شبهاي گذشته , رنج كشنده ي حرفهاي نگفته اش , خواب رو از چشم هاش دزديده بوده .اما حالا, دوباره تونسته بخوابه. ...
با تضاد شديدي مواجهي.تمام اون عقايد مسخره ي سنتي كه يك عمر بهت تزريق شدن به مغزت هجوم ميارن. از طرف ديگه احساس پيروزي ميكني. تمام چيزايي كه تا حالا فقط حرف بودن ,عملي شده.با انتخاب خودت. با اگاهي كامل خودت. ... احساس ميكني به سادگي به خودت ميتوني لفظ فاحشه رو نسبت بدي.اما نه.ازت سوئ استفاده شده.... خودت خواستي.خودت اجازه دادي.
سيگارت رو روشن ميكني.توي نور كم رنگ اون اتاق , اون يكي به گيتارش تكيه داده و خوابه.اون يكي ا ديگه هم دراز كشيده. "اينجا سيگار نكش" دوباره بر ميگردي به همون اتاق.هنوز خوابه. كمي مشمئز ميشي .بر ميگردي بيرون. يك سيگار ديگه.گريه ميكني .سيگارت تموم ميشه. تموم شد. يك شب ديگه هم تموم شد. ...
امشب گذشت و تو در استانه ي اين همه تضاد قرار داري .
ميخندي.قهقهه ميزني.خوشحالي. خوشحالي كه جرات زندگي كردن و لذت بردن رو داري.
البته."زن بودن يك چالش هر روزست" و تو جرات مواجه شدن با اين چالش رو داري.

قصه ي ما به سر رسيد.اما طبق معمول , كلاغه به خونش نرسيد...
سه روز خوبي بود برام به اندازه ي يك صبح تا عصر گذشت. همه چيز طيف نرمالي داشت, مقادير متنابهي درس , صحبت , استراحت , خنده , ابجوي مبسوط, (چند بار بگم؟! شما يك خانوم محترم هستين! نه يك كابوي تگزاسي كه اينجوري ليوانت رو ميري بالا!!!) پرستاري "به سبك خودم"! از يك موجود عزيز و در عين حال يك ليدي ا محترم كه چهارشنبه شب تصميم گرفت" مثل يك كابوي بنوشد" !!!! و خوب طبيعتا ساير درد سر ها و خنده ها! و اينكه تا ساعت 3 بعد از نيمه شب نيم ساعت يك بار بري بالا سرش ,نبضش رو بگيري ببيني هنوز زنده س يا نه!!!!!! بعد هم سرم قندي دست ساز ,يعني اب – شكر!!! خلاصه كه خوب بود. انقدر در اين ارتباط دو نفره ي دوستانه-خواهرانه -.... خسيس هستم كه نگم "جاتون خالي بود";)

5/31/2003

LSDبايد خورد
و
"در جواني يك سايه راه بايد رفت"
اي زمان! چرا شدي عين ماهي تازه از اب گرفته شده؟چرا هي از دستم ليز ميخوري؟!اي زمااااان!
كور از خدا چي ميخواد؟ دو تا چشم بينا.
هيوا براي سه روز تعطيلي چي مي خواد؟يك خونه ي خالي!!!!
(بي زحمت سوئ تفاهم نشه! من فقط به تنهايي و ارامش احتياج دارم)

5/30/2003

نزديك به سه سال و نيم كه,جمله ها يا پاراگراف هايي از هر كتابي كه مي خونم يا فيلم هايي كه ميبينم و جذبم ميكنه رو توي يك دفتر مينويسم.مجموعه ي جالبي ا.وقتي از اول ورقشون ميزنم تمام دغدغه هايي كه در هر دوره داشتم دوباره يادم مي اد.( به تناسب درگيري هاي ذهنم , جملاتي كه مال خودم نبود ولي حرف منوميزد....) . يك و صفحه ونيم از اين دفتر در تابستان دو سال پيش نوشته شده.اون موقع بد جوري با مسئله ي جنگ ايران با عراق (جنگ تحميلي يا دفاع مقدس يا هر چيز ديگه!) در گير بودم.هر فيلم , مصاحبه يا مطلبي در اين باره گير مي اوردم مي بلعيدم. اتفاقا همون موقع كانال 4 يك مصاحبه با حاتمي كيا نشون داد .اسمش كاپو چينو بود. چيزايي كه اون روز تند تند پاي تلوزيون از حرفاش نوشتم رو امروز دوباره ميخوندم ...

...در وضعيت هاي متضاد اتفاق هاي مهم روي مدهد. / لحظه ي مرگ – سيگنال سكوت / بايد جبهه ميرفتم, از طرفي وابستگي به زندگي مرا با مخاطره مواجه ميكرد / با زندگي در گير شدم / ازمايش بود/ چند مرده حلاجم / فضاي ملكوتي جبهه /انقدر براي مرگ ارزش قائلي كه براي زندگي / قبرستان –مزار شهدا- انرژي و بقا- / پلاك شناسايي : خلاصه شده ي يه ادم / جتگ مرا اذيت ميكند./ يك چك اپ-سوت خمپاره – تو كي هستي؟ اصلا هستي؟ - در شهر هيچوقت اين موقعيت وجود نداره – كدري/ جنگ چيز خيلي بديه ,بهترين دوستام رو ازم گرفت ولي بخش ديگه رو نميشه نفي كرد.هيچوقت با اين دوستا اشنا نميشدم / جنگ يك موقعيت ا , در پس اين موقعيت لحظات عجيب انساني وجود داره.../ چرا نسل امروز مرا متهم ميكند ؟ من خسته ازجنگ بر گشتم بايد جوابگو باشم . من فقط يك گوشه رو حفظ كردم. ....

5/28/2003

من دنبال يك رولر كاستر بودم , اما در تو فقط يك قايق پارويي پيدا كردم ! ....
داشتم چند تا پست اخير رو ميخوندم.... واي واي!چقدر غر غر و ام! خدا به دور!

5/27/2003

اوووووووووه ه ه ه ه ه !اين يك نفس از سر راحتي و اسودگي بود! حدود 94 ساعت از لحظه اي كه سارا گوشي رو كوبيد روي تلفن و گفت "سارا مرد" , گذشت.براي من مثل يك عمر بود....5 دقيقه پيش تلفن ام باهاش تموم شد.امروز دوباره ميريم روي اون تپه هه...فشار بزرگي بود كه برداشته شد.نميدونم بايد چي بگم....
همه جا در امن و امانه!فقط مقدار قابل توجه اي براي خواهريم نگرانم , و ديگه اينكه نگران ژاك ام و هنوز برام انقدر عزيز هست كه دقدقه ي جاي خاليم تو زندگيش رو داشته باشم. خلاصه اينكه همه چي خوبه فقط نميدونم چطوري زمان رو كش بيارم كه تا يكشنبه هم خواص ام تموم شده باشه هم مقاومت مصالح.
ميبيني؟همه چي عاليه! فقط نميدونم چرا اين همه دلم ميخواد سرم رو بكوبم تو ديوار؟! و مفصلا گريه كنم....
اره.بايد در اون زاويه مبارزه قرار بگيرم.....
ديشب تا صبح بهش فكر ميكردم.نتيجه شد همين.قرار گرفتن تو اون زاويه مبارزه.اون رو ميگم !اوناهاش!ميبيني اون زاويه رو؟؟؟اميدوارم اوني كه خودش اين نگرش رو بهم داد ,يادش نرفته باشه:"قرار گرفتن در زاويه مبارزه ".رو

5/26/2003

يك كابوس. يك كابوس وحشتناك.
نسبت به داشتن ارتباط با كسي كه دوست داري تا اين حد بي تفاوت باشي . هيچ هيجاني احساس نكني , هيچ گرمايي ازش نگيري و در نتيجه روز به روز سرد و سرد تر بشي. يك عروسكي از تو در اون رابطه باشه ولي خودت مدام دور بشي. دور و دور تر. اون ادم همونه ,هموني كه دوستش داشتي و ازش خواستي كه كنارت باشه.تو هم هنوز همون ادمي , اما چيزي تغيير كرده . چيزي كه نميدونم. اين همه بي تفاوتي و سرما از كجا مياد. ؟ ..... بايد تموم شه.بايد تموم شه. چيز زيادي باقي نمونده. حد اقل بذاريم خاطره هاي خوبمون بمونه. ....
حس عجيبي ا. دوست دارم خودم رو وسط مردم غرق كنم. انقدر در گير شلوغي بشم كه خودم رو گم كنم. ....
كنسرت دانشجويي خواجه نصير. يك محيط دوست داشتني با يك نوازنده ي دوست داشتني.

5/23/2003

همه چي واقعا عاليه! زندگي بهتر از اين نميشه! عجب روز فوق العاده اي داشتم! به راحتي شيمي فيزيك خوندم , الان فول فولم. س هم چشمهاش رو عمل كرده, خوبيش اينه كه ميدونه براي يك چنين عمل فانتزي اي لزومي نداره خيلي به خودش فشار بياره , انتظار خاصي از افرادي كه نبايد داشته باشه. ضمنا خوب ميدونه كه در شرايطي كه حساس شده نبايد نتيجه ي جدي اي از چيزي بگيره.
ژاك واقعا تحسين بر انگيزه.امروز با خوندن پيغامش اين موضوع رو فهميدم.واقعا به خاطر اينكه تا اين حد ميفهمه كه بايد اشتباهاتش رو گردن بگيره و بيخودي جريحه دار نشه تحسينش ميكنم. از اون مهم تر اين كه ميدونه اگر با من مشكل داره پاي س رو وسط نكشه. واقعا عاليه نه؟! مردم ما هم كه از همه ي اينا عالي تر !همه حريم هاي خودشون رو ميشناسن. هيچ كس تو كار اون يكي دخالت نميكنه!همه هم سرشون به كار خودشونه.و در مسائل خصوصي هم دخالت نميكنن. خلاصه كه زندگي بهتر از اين نميشه! وسط اين همه نقل و نبات ,اين كه من چقدر به شيمي فيزيك و خواص فيزيكي 2 مسلط ام بدجوري خود نمايي ميكنه.
وز وز نكن! ميرم حشره كش ميارم ها!
لافكاديو!لافكاديو جان!پات رو بر دار!گوشه راست مانيتور رو نميبينم....

5/22/2003

شيمي فيزيك/ شيمي فيزيك/ 20 دقيقه الافي, اونم براي پنجمين بار/ عصبانيت/عصبانيت/عصبانيت/بولينگ براي كلمباين./ فشار شديد عصبي / چقدر ضايعي تو بشر!!!/ گرمممممممههههه!/ يك شب خوب با انا/ خوشحالم!صبح شد و من ذوب نشدم/ beautiful mind / شيمي فيزيك/شيمي فيزيك/ شيمي فيزيك/ يك كلت!يك كلت به من بدين! ميخوام مغزم رو باهاش متلاشي كنم.../ اشتباهه.يك جاي اين رابطه اشتباهه.دير يا زود بايد تموم شه. .../ ملال اور /ملال اور/ملال اور/ مصاحبه ي فردا چي ميشه؟ / واااي!اميدوارم اين امتحان شيمي فيزيك خوب شه ... ميترسم.../ يك كلت..يك كلت بدين.. بايد مغزم رو متلاشي كنم....

5/20/2003

فرياد سايه سرو را
در باد نقش ميزند
(مرا و هق هق مرا
در اين كشتزار رها كن.)
همه چيزي در جهان درهم شكسته است.
هيچ چيز بر جا نمي ماند جز سكوت.
( مرا و هق هق مرا
در اين كشتزار رها كن.)
افق بي ماه
ميان دندان هاي اتش جويده مي شود.
(گفتم كه مرا
و هق هق مرا
اينجا در اين كشتزار رها كن.)

لوركا-




من به تو تعلق ندارم.دوستم داري , دوستت دارم , اما نه دنياي من , نه دنياي تو ,هيچكدام به هم تعلقي ندارند. "گفتم كه مرا و هق هق مرا, اينجا , در اين كشتزار رها كن ".

5/17/2003

Toy story-3-
امروز ورژن جديد داستان اسباب بازي عينا در زندگيم اتفاق افتاد! و من از نفوذي كه يك شخص 21 ساله ميتونه در زندگي پدرش داشته باشه ,استفاده كردم و دوست كاموايي بچگيم رو كه بعد از اسباب كشي دو سال پيش در انبار تنها افتاده بود و امروز داشت به دست اقا ابراهيم راهي سطل اشغال ميشد, رو به خونه بر گردوندم.يه كم در باره ي اين دوست كاموايي: من كوچولو كه بودم , مثل حالا,نه خواهري در زندگيم بود و نه برادري.از بعد از ظهر كه مامان و بابا از سر كار بر ميگشتن و مي اومدن دنبال من خونه ي ماماني اينا(مادر و پدر بزرگم) تا فردا صبح كه دوباره ميرفتم اونجا ,تنها دوست و هم بازي من همين عروسك كاموايي بود كه مامانم برام درست كرده بود. تازه شب ها هم كه به خاطر وحشت مرگ اوري كه از تنهايي و تاريكي داشتم و مدتي طول ميكشد تا خوابم ببره اون اونجا, گوشه ي اونوري اتاق مينشست و با لبخند هميشگيش بهم نگا ميكرد و اروم ميگفت نترس!من اينجام.راحت بخواب....خلاصه اينجوري شد كه من با وجود رنگ و وارنگ اسباب بازي اي كه داشتم , اين برام يه چي ديگه بود و هست.
و اما داستان اسباب بازي: ديروز اقا ابراهيم اومده بود خونمون براي تميز كاري هاي ادواري. شيشه و در و ديوار و ... .بعد از اتمام كاراي بالا , با بابا رفتن انباري كه اونجا رو هم يك سر و ساموني بده. بابا به اين نتيجه رسيده بود كه بايد چيزاي اضافه ي انبار رو بده ابراهيم,بريزتشون دور. ....... .و پدرم از كارتون اسباب بازي هاي من شروع كرد. بدون دادن كوچكترين اطلاعي به من!
من تازه امروز صبح از اين قضيه خبر دار شدم و فكر كنم كار سختي نباشه كه عكس العمل من رو پيش بيني كنيد! اتشفشان و بعد هم نفوذ يك شخص 21 ساله!!! و بعد بازگشت اين دوست كاموايي به خونه....
چند نكته:
1. ايده ي اسم اين ماجرا, داستان اسباب بازي , رو انا بهم داد. من خواهر ندارم , ولي يك انا دارم كه از هر خواهري تو دنيا بيشتر دوسش دارم.
2. وقتي دوباره اين دوست كاموايي رو ديدم كللللي ياد خونه ي "ماماني اينا" افتادم. حالا هم ماماني و هم بابايي رفتن اون دنيا و پيش ما نيستن. ماماني ,بابايي , خيلي دلم براتون تنگه...كاش بودين...روحتون شاد.
3. قبل از اينكه اين دوست كاموايي برگرده خونه , با كلي غم و غصه با ژاك حرف ميزدم. اون موقع طنز داخل حرفاش رو كه سعي داشت باهاش منو بخندونه رو نفهميدم.اما الان كه يادش مي افتم كلي خندم ميگيره!مخصوصا وقتي كه تصميم گرفت به بابام زنگ بزنه و بهش بگه كه صداي وجدانشه و عروسك اين بچه رو بهش بر گردونه!!!!!

5/15/2003

يك سيكل, يك نوسان هارمونيك ,يك چرخه , پديده اي كه به صورت پريوديك از درونت ,از اعماق بدنت ,مي جوشه و به تو اعلام ميكنه كه تو ميتوني ,بدن تو اين امادگي رو داره كه جنيني رو در خودت پرورش بدي و مادر بشي. به تو اعلام ميشه كه توانايي داري براي مدت كوتاهي از بدنت دو ضربان قلب رو حس كني.
اي كاش اين اعلام امادگي پريوديك انقدر درد ناك و تحليل برنده نبود.....
خيلي احمقانه است! يك چيز كاملا نسبي و سليقه اي مثل زيبايي معيار بندي شده است وبه چيزي زيبا گفته ميشه كه حد اقل نود درصد المان هاي از پيش تعيين شده ي زيبايي رو داشته باشه.
يك زن در صورتي زيبا ست كه حداقل براي يك مرد اروتيك باشه .
....

5/13/2003

فانتزي ....فانتزي ....فانتزي.....ا

5/12/2003

اين پيغام رو "بو بو" دختر ارشد خانواده ي گلاس ,روي اينه ي حمام اپارتمان سيمور-پسر ارشد خانواده ي گلاس- به مناسبت ازدواج برادرش گذاشته بود:
" تيرهاي سقف را بالا تر بگذاريد , نجاران, داماد همچون اارس مي ايد,بالا بلند تر از هر بلند بالايي. ... لطفا با موريل خوشگلت شاد شاد شاد باش.اين يك دستور است. ..."

مثل اينكه اصل بقاي انرژي اينجا هم بود!(بر خلاف نتيجه اي كه داشتم ميگرفتم) اهسته اهسته اون انرژي كه يك سال پيش گذاشتم و احساس كردم نابود شده , داره بهم برميگرده. در يك فضاي ديگه و از يك نوع كاملا متفاوت .....
( ااااه!حضرت شلغم!كمك كن اين نتيجه اي كه بعد از اندي مچل بودن گرفتم , زاييده ي توهمات هميشگيم نباشه. اا مين!)

5/10/2003

ميشنوي....؟ صداي اره برقي ا
مركز ترك الكل مارتين – جي پي هم مثل بقيه ساكنان مارتين اول و مقدم بر هر چيز دائم الخمر است. ...

5/09/2003

نوشتنم نمياد!(اون موقع كه ميومد چي بود!حالا كه نياد واويلا!)

5/08/2003

(تلفن همراهش زنگ زد...)
-نميدونم اين كيه, زنگ ميزنه قطع ميكنه.
: شايد از ترافيك شبكه ست.نميتونه بگيردت...
-اميدوارم.تصور اينكه مزاحم دارم ازارم ميده.




داشتن مزاحم...مدتيه وجودش براي خودم و شنيدن شكايتش از طرف همجنس هام عادي شده.مزاحم تلفني, مزاحمت از طريق ايميل, مزاحمت فيزيكي در جاهاي متراكم و شلوغ , مزاحمت هاي كلامي و .....ياد اين جمله افتادم :زن بودن يك چالش هر روزه است.

5/07/2003

بازگشت از غيبت اصغر.

5/01/2003

پايين , پايين تر ...اونجايي كه انرژي پتانسيل به صفر مطلق ميرسه...

4/30/2003

نيمي پيوسته ,نيمي كوانتمي ....
تمام روز در اينه گريه ميكردم
...
تمام روز نگاه من
به چشم هاي زندگيم خيره گشته بود
به ان دو چشم مضطرب ترسان
كه از نگاه ثابت من ميگريختند
و چون دروغگويان
به انزواي خطر پلكها پناه مي اورند
...
تمام روز , تمام روز
رها شده ,رها شده , چون لاشه اي بر اب
بسوي سهمناك ترين صخره پيش ميرفتم
بسوي ژرف ترين غارهاي دريا ئي
و گوشتخوار ترين ماهيان
و مهره هاي نازك پشتم
از حس مرگ تير كشيدند
نمي توانستم ديگر نميتوانستم
....
(وهم سبز-فروغ فرخزاد)

4/28/2003

خيلي خوبه كه در يك نصفه روز وقتي پايين پات رو نگاه كني همش گل هايي رو ببيني كه از همه بيشتر دوسشون داري , يه كم كه سرت رو اوردي بالا درختاي تازه سبز شده با شكوفه هاشون رو ببيني , يه كم بالاتر كوه مه گرفته و بالاتر از اون اسمون ابري با نم نمك بارون.بعدش بري بالا تر و لبه ي يك تخته سنگ بشيني ,روبروت اون شهر كثيف باشه و تو با ديدنش كللي حالت خوب شه كه توش نيستي, سمت راستت يه دره ي سبز باشه با رودخونه و اون صداي محشر كوبيده شدن اب به سنگا , دست راستت هم يك موجود در استانه ي 21 سالگي با اون شال ابي قشنگش نشسته باشه .همه ي اينا انقدر خوبه كه وقتي موقع برگشتن , تو تجريش سوار تاكسي ميشي و جلو كنارت يك مردك نفهم ميشينه , انقدر حالت خوب هست كه بهش بد و بيراه نگي و خودت در كمال بيخيالي از كمر به بالا از پنجره بيرون باشي كه خداي نكرده اقا اذيت نشن و راحت بشينن!!!بعد از اون اسباب حرص خوردن تكميل شه و 50 دقيقه در ترافيك بموني اما انقدر ريلكس باشي كه وقتي رسيدي منزل 2 ساعت عميق و عالي بخوابي! و بعد هم يك دوش داغ !
زندگي اونقدر ها هم كه فكر ميكردم سگي نيست ! ...
به خاطر روز تولد يكي از مطلوب ترين , دوست داشتني ترين و زيباترين انسان زندگيم, ابر انسان ,زني كه " ششصد خنده ي متفاوت دارد و من او را دوست دارم"

كسي برايم صدفي اورد .
در درونش
دريايي در نغمه
از ساحلي دوردست .
قلبم سرشار ميشود
از اب , از ماهي هاي ريز نقره اي و سياه .
كسي برايم صدفي اورد.

اناهيتا , انا , انا سپندارمز , اناتگرال و ابر انسان , تولدت مبارك

4/26/2003

تا اطلاع ثانوي , كازينو ت-ع-ط-ي-ل –ه ه ه ه ه .....

4/25/2003

I am pregnant.
در يك دوره ي جنيني در وجود خودم به سر ميبرم.تا چند ماه ديگه اين فرزند متولد خواهد شد , اما به واسطه ي اين تولد مادر خواهد مرد.مطمئنم. ...

4/24/2003

به قرمزي,داغي و بدمززگي خون تازه ست.بد مززگي,داغي و قرمزيي كه در وجودت جريان داره و بهش نياز داري.نياز حياتي.به همين ملموسي-همينقدر خاكي-همينقدر مادي- همينقدر هيجان انگيز و به همين اندازه محرك كنجكاوي.
خودم رو به سمتش پرتاب كردم, بهش برخورد كردم و بعد در وجودش متلاشي شدم.حالا دارم از روزنه ي خودش به خودم وارد ميشم.
دلم ميخواد خودم رو در خودم دفن كنم.به يك انزواي اغراق شده احتياج دارم.

4/23/2003

اين سردرد لعنتي تمومي نداره.تمركزم رو ازم گرفته.چيزايي كه مينويسم بيشتر شبيه هذيون هستن تا يه چيز قابل خوندن.

4/22/2003

كسي يه دختر سرما خورده,كه سرو گلوش وحشتناك درد ميكنه,زير چشماش كلللي گود افتاده و يك بند غر ميزنه نميخواد؟!
نه, واقعا چيز شاعرانه اي وجود نداره.جستجو كافيه ....
به تقريب دوشيزه اي بود و بيرون شد.
از اين بخت ياري,گاهگاه از ترانه و چنگ.
و به روشني درخشيد,از ميان روبند هاي بهاري اش
و در گوشم بستري فراهم كرد.
و در من خفت.و همه چيزي خوابش بود.
درختاني كه گاه شگفتزده ام ميكند,
دوردست محسوس,چمنزار لمس شده,
و هر شگفتي كه بر من رخ مينمود
جهان را خواباند.ايزد اواز خواند:چگونه
به كمالش رساندي كه هيچ تمناي بيداريش نيست؟
بنگر,برخاست و خفت.
مرگش كجاست؟تو اين بن مايه را خواهي يافت
پيش از تباهي نغمه ات؟...

به كجا فرو ميشود از من؟... دوشيزه اي به تقريب...

ريلكه.

4/21/2003

ادرس اينجا رو بهش دادم,بدم نمي اومد نظرش رو در مورد نوشته هام بدونم.نتيجه ي خوبي نداشت.عصبانيت هاي روزمره ام رو به خودش گرفت. ....
-چه باروني داره مياد....فرق بارون بهار و بارون زمستون همينه!بارون بهار روحم رو شاد ميكنه...
: يعني الان شادي؟
-خيلي زياد!
: خوشحالم, كمتر تو رو اينجوري ميبينم.
- ...
ريشه ي هر اشمئزاز در اشمئزاز حاصل از تماس بدني است.حتي تلاش براي غلبه بر اين احساس,با واكنشي شديد به هدف خود نليل ميشود:چيز مشمئز كننده را با هيجان در بر مي گيرند,ان را ميبلعند,ميخورند:اما همچنان ظريف ترين تماس پوستي تابو باقي ميماند.تنها به اين طريق با ناسازه ي اصول اخلاقي برخورد ميشود,روشي كه در ان واحد هم مستلزم غلبه بر احساس اشمئزاز است,و هم مستلزم اينكه به ظريف ترين شكل ممكن به دست گرفته شود. والتر بنيامين-خيابان يكطرفه.

4/19/2003

اينجوري بهم نگاه نكن!داري حالم رو بهم ميزني!
من يك "شي ئ اروتيك "نيستم.من يك زنم.ميفهمي يا بلند تر داد بزنم؟
بعضي وقتا به اين نتيجه ميرسم كه بد جوري بي موقع زنم...

4/16/2003

با چه شدتي داره بارون مياد.خيلي سردمه.baby im waiting for a miracle,a miracle to come.
Waiting for a miracle,there is nothing left to do.nothing left to do.
يك سيب بود كه انداختم بالا, هزار بار,دو هزار بار شايدم بيشتر,چرخيد و چرخيد تا به دستم برگشت. پارسال همين حدودا بود كه با مساله ي Philadelphia درگير بودم.زياد با هم بوديم , سر برنامه هاي مختلف, به هر بهانه اي , حضور داشت. هميشه ميديدمش و من رو نميديد . اين همون چيزي بود كه از درون منو تحليل ميبرد. مدام ميگشتم . جستجو, دقيقا كاري بود كه ميكردم. نه. هيچي,واقعا هيچي.ا بايد از همين تو نابودميشد. براي اينكه بيخودي رشد نكنه به هيچ كس , حتي تو , چيزي نگفتم.سخت بود, خيلي سخت بود , ولي بالاخره شد. همونجوري ديدمش كه منو ديد.
حالا از اون موقع چيزي جز يك لبخند ,اگرچه تلخ ,باقي نمونده.هيچ چيز.من نقش خودم رو تو زندگيش پيدا كردم. يك مو كوتاي كوچولو و حواس پرت, با پنجاه مدل قهقهه ي كودكانه كه هيچوقت نميخواد بزرگ شه, اين دقيقا همونجوريه كه من رو ميديد,ميبينه و خواهد ديد.(حالا فهميدي چرا وقتي ته دلم بهش لبخند ميزنم اينقدر تلخه؟)

4/15/2003

Wet ‘ n’wild روزمررگي من و هزران زن ديگه مثل منه.روزمررگي كه نميدونم , زاييده ي جامعه ي مردسالار و مصرفي ,يا به نارسيسم من جنبه ي واقعي ميده,شايد هم از اين طريق "با طبيعت پيوند برقرار ميكنم"و در همان حال "ضرورت تصنع را به ان عاريت ميدهم".wet'n'wild روزمررگي منه كه من رو از صورت كم رنگ و بيروحم جدا ميكنه.

4/11/2003

از تمامي دوستان, همكاران,اشنايان,عزيزان,دلبندان,و سايرين تقاضامندم اگر يك توزيع گرانولار در صنعت پرس,غير از توزيع فولر ,اندرازن و دينگر سراغ دارن تا شنبه ساعت 10 صبح مراتب رو به من اعلام كنن.
--مقادير متنابهي martini ,به علاوه ي همون مقدار نيكوتين ,تركيبي ا كه در حال حاضر مي تونم لذت زيادي ازش ببرم ...
:اوه!عزيزم اين طرز تفكر اصلا در شان شما نيست! با طلب كردن اين چيزا فقط صورت مساله رو پاك كردي!
--ااا والا! چه عرض كنم!
:نه عزيزم!اين كار رو با خودت نكن! سعي كن ايستادگي كني...
--.....................JUST fuck off honey
.هميشه ميشه از حضور يك لرد نازنين و دوست داشتني در زندگي لذت برد. اين لرد عزيز باعث شد وجود اين توده ي صلب در گلوم رو فراموش كنم و نيشم باز شه و از بناگوش ا سمت راست تا بنا گوش ا سمت چپ امتداد پيدا كنه.
بعله.دوباره سر و كله ي اين لعنتي پيدا شده.يك توده ي صلب در گلوم كه هر از جند گاهي بزرگ ميشه و حسسسابي نفس كشيدن رو سخت ميكنه.
خوشحالم ديگه دارن ميرن.وجودشون خيلي مفيد بود اما شخصا واقعا خسته شدم.اصلا اين مدت چيزي به نام تنهايي مفهومش رو برام از دست داده بود.پديده اي كه از خواب و خوراك برام حياتي تره!واقعا به يك "انزوا"ي مطلق نياز دارم.
وقتي هفته به هفته سراغي از درسات نگيري, اوضاع از اين بهتر نخواهد بود!فردا بايد تكليف تحويل بدم اما اصلا نميدونم جريان چيه!
اين دخترك بي مرام هم اصلا پيداش نيست!دور و برت رو نگاه نكن! با خودتم!
چرا هيچ جمعي در اطراف من موجود نيست كه از بودن باهاشون واقعا لذت ببرم؟ اولش فكر كردم حتما من يه مشكلي دارم , ولي حالا فهميدم كه قضيه اين نيست!اگر جمعي رو ميشناسيد كه حماقت از نوع غير قابل تحمل و قير غابل تحمل و غير غابل تحمل و صد البته قير قابل تحمل توش موج نميزنه, حتما بنده رو در جريان قرار بديد.پيشاپيش مراتب تشكر من را پذيرا باشيد.
و البته خدا روزي كه سندروم اسكارلت بالا ميزنه , رو نياره .
ميبيني كه.زندگي واقعا پديده ي دردسر زاييه!

4/09/2003

1.كتاب ها و روسپي ها را ميتوان به بستر برد.
2.كتاب ها و روسپي ها زمان را در هم ميبافند,بر شب مانند روز, و بر روز مانند شب حكم ميكنند.
3.نه كتاب ها براي دقيقه ها ارزش قايلند,ونه روسپي ها.اما اشنايي نزديك تر با انها نشان ميدهد در واقع چقدر عجولند.همين كه توجهمان به انها معطوف شود ,شروع به شمردن دقيقه ها مي كنند.
4.كتاب ها و روسپي ها همواره در عشقي نا كامياب نسبت به يكديگر به سر برده اند.
5.كتاب ها و روسپي ها هر دو مردان ويژه ي خود را دارند, مرداني كه از طريق انها گذران روزگار مي كنند, و عذابشان مي دهند,در اين زمينه,مردان ويژه ي كتاب ها منتقدان اند.
6.كتاب ها و روسپي ها در موسسه هاي عمومي جاي دارند-مشتري هر دو دانشجويان اند.
7.كتاب ها و روسپي ها-به ندرت كسي كه كه تصاحبشان ميكند, شاهد مرگ شان مي شود.پيش از انكه عمرشان به سر رسد گم گور ميشوند.
8.كتاب ها و روسپي ها خيلي علاقه دارند توضيح دهند چگونه به اين روز و حال افتاده اند:و از گفتن هيچ دروغي فروگذار نميكنند.در واقع, اغلب,سير و چگونگي ماجرا را متوجه نشدهاند,سال ها دنبال "دلشان"رفته اند, و روزي بدني فربه در همان نقطهاي براي خود فروشي مي ايستند كه صرفا براي "اموختن درس زندگي" توقفي داشته است.
9.كتاب ها و روسپي ها وقتي نمايش مي دهند ,دوست دارند پشت كنند.
10.كتاب ها و روسپي ها زاد و رودشان زياد است.
11.كتاب ها و روسپي ها-"راهبه ي پير- روسپي جوان". چقدر كتاب هست كه زماني بد نام بودند و اكنون راهنماي جوانان است.
12.كتاب ها و روسپي ها دعوا مرافعه هاي شان را جلو چشم همه مي كنند.
13.كتاب ها و روسپي ها- پانويس هاي يكي , اسكناس هاي ديگري در جوراب هاي بلندش است.

خيابان يكطرفه-والتر بنيامين.

و اما نظر خودم,اين نوع نگاه خيلي .جالبه, نوعي كه خودم اصلا ندارم. توي پرانتز, از بكار بردن ا لفظ روسپي,فاحشه, بدكاره و ... براي يك عده زن با زندگي هاي خاص -به علت قدرت گرفتن اخلاق گرايي از يك مقطع زماني به بعد-متنفر و بسيار شاكيم.

4/07/2003

ادم چيز فهم ,چيز فهم . همواره ميشه از حرف زدن براي يك چيز فهم احساس خشنودي كرد. امروز به اين نتيجه رسيدم كه , ژاك در كنار اين حس طنز گرايي !!!!! ازاردهندش , از قدرت درك خوبي برخورداره!در يك كلام, ميشه در دسته ي موجودات چيز فهم قرارش داد.بعد از كل كل ا حسابيي كه باهاش داشتم و ساير دعوا و مرافعه ها ,در ارامش "بعد" از طوفان به سر ميبرم.
با تو ,شما دو تا , اوني كه اونجا ميبيني و م م م , فكر كنم اونيكي خودم هستم .اون جمع رو خيلي دوست دارم , اما چيزي كه هستم ,كمي با خودم تفاوت داره.البته ميدوني كه , ... اقتضاي جمع ا.
تعجبي نداره! اون محيط يه محيط كاريه , بايد جدي باشم .خوب ... قبول دارم , اخم و بد اخلاقي بهترين حالتش نيست!
چي؟؟؟؟!!! صحبتش رو هم نكن! اونا اصلا ظرفيت ندارن باهاشون خودم باشم . ...
خلاصه كه اينجوريه كه به شيزوفرني مضمن مبتلا شدم.
!!!!!!!!!!

4/05/2003

به اون افتضاحي كه تصور مي كردم نبود...
از اون باغ انار حرف زد,از صاحب بد اخلاقش,از درخت شاتوت ته باغ, از ترشي انارها,از اون موقعي كه "همه ي هيكلش قرمز"ميشد...باز هم با هم حرف زديم.از كودكي من,از كودكي صرفا شهري من . از اينكه من از باغ انار,باغبان بد اخلاق و ... در همون حد درك ميكنم كه تو شعراي مصدق خوندم...

4/03/2003

Hope you never grow old.
در چشم ها يمان جاده ها
بي انتها يند.
دو جاده
گذر گاه سايه اند.
مرگ هميشه از
سايه هاي رازناك سر ميرسد.

زني باغبان
هق هق مي كند
اشكدانه ها چون غنچه پايين ميريزند.

چشماني بي افق
جنگل هاي بكر
كه در ان غرق ميشويم.
قلعه ي بي بازگشت
كه از جاده ي سوسن
به ان ميرسي.

اي پسر بي عشق
خداوند تو را از برج عاجت برهاند
و تو النيتا
كه نشسته اي
گردنبند گلدوزي ميكني
از ان مسافر حذر كن.

چشم ها-لوركا.
- چيزي شده؟
: نه!چطور؟
- يه جوري شدي.عادي نيستي!
: ميشه بگي در حالت چجوري هستم؟
- تو...در حالت عادي...م م مم م م م....نميدونم(؟)
ديشب شب سختي بود.خيلي سخت.ببيني كه عزيز ترينت جلوي چشمت داره درد ميكشه و هيچ كاري هم از دست تو بر نمياد.اما با همه ي اين اوصاف , يك چيز خيلي توجه ام رو به خودش جلب كرد,غرورش واقعا برام لذتبخش بود.خيلي لذتبخش.

4/01/2003

....بعد هم شكوه كرده,خيلي صريح گفته است كه به نحوي دور از انتظار احساس خستگي ميكند.رنج هم ميبرده از فرياد زدن.فريادش در واقع از هين بوده كه چيزي براي فكر كردن نداشته.....سر انجام از گله و شكوه دست كشيده....خشمش ديگر بي خروش بوده,توان از كف داده بوده.حرف زدنش فقط محدود به اين بوده كه بگويد برايش ناممكن است كه شرح دهد چقدر كسالت بار و طولاني است,طولاني است لل.و.اشتاين بودن.

دوراس.
مدتيه به هم اغوشي با اين جمله دچار شدم.طولاني است ... بودن. ...
مقدار زيادي نارسيسم زنانه ي تكامل يافته (نارسيسم از نوع زنانه ,همراه با نوعي واقع بيني خاص ,و كمي سكوت و تامل)به علاوه ي سندرم اسكارلت ,ضرب در ضديت با ساختارهاي موجود از رده ي "زن خوب,دختر خوب" مساوي است با پديده ي در هم و غير قابل ....(غير قابل اش رو تو بايد بگي!) مثل من.
زن هاي "دوراس" را دوست دارم.همه ي انها دچار شيدايي خاصي هستند,اين شيدايي فقط مختص به " لل" نيست. همه دچار نوعي سرگشتگي پنهاني هستند ,با ميل عميقي به طغيان.زن هاي دوراس را دوست دارم...

3/29/2003

به طرز خنده داري با تايپ فارسي مشكل دارم.بعد از 5 دقيقه كه به اين نتيجه رسيدم پ ندارمواتفاقي پيداش كردم!پ پ پ ....
تازه ego داره توش شكل ميگيره, كم كم فعل ها از سوم شخص به اول شخص تبديل شدن,يعني دارن ميشن.بعضي وقتا عجيب منو ياد بچه ميمون ميندازه! واقعا متاسفم كه از نزديك شاهد فرايند رشدش نيستم.
فهميدم چيه ,بهتر بگم ,كيه ,اون "ژاك هلد"ا.ژاك من امروز متولد شد.
بهار نارنج حسبي بهم قوت قلب داد.مرسي!
اينجا حسابي خاليه...نه جايي داره كه تو برا م نظراتت رو بنويسي(اصلا نميدونم تو هستي يا نه!)نه ميتوني بفهمي وب لاگت رو ميخونم يا نه وحتي نتونستمdescriptionبذارم.اشكال نداره.بالاخره يه خونه ئ خالي هم يه خونس!

3/26/2003

بعد از كلللللللللللي كلنجار رفتن داره به يه جاهايي ميرسه!!!
soooooooooooo!finaly i did it!;)