هيوا ساعت
9:34 PM
نوشت
من که گفتم خاک غربت خانه نیست خاک غربت خانه نیست ...خانه اما دست صاحبخانه نیست
ایهاالناس خاک غربت خانه نیست!
می گفت دلش برای همه چی تنگ شده! برای یک بری روی مبل نشستن و با برره زرشک پلو خوردن، برای انزلی و خانه خاله اتی، برای محبت از نوع مادر پدر ایرانی، برای دوغ کاله و لوبیا پلو و اینکه امسال زمستان حتما با من می آد تهران. هدیه پدر و مادرش را قبل از خداحافظی داد به من که با خودم ببرم تهران. روز پروازم هم نمی تواند بیاید فرودگاه،کار.حالا هم با خداست تا چند وقت باید تمام این دلتنگی ها را مزه مزه کند،تنهایی. حرف زده بود. بیراه هم نگفته بود.نوشته بود. داد زده بود.عکس گرفته بود.با صدای بلند گفته بود که کار می لنگد!اما جرم جرم است! برگرد تا به حسابت رسیدگی کنیم.
خانه؟ کجاست؟ عزیز دل! خانه را جایی وسط همین مزه مزه کردن هات جستجو می کنم ...
می دانی کجاش وحشتناک بود؟ تصویرها،عین فیلم،از جلوی چشم هام می گذشتند.با همه جزییات،کج شدن کنار لبِ میم موقع خنده های دزدکی،طرز دست گرفتن لیوان چایِ کاف،مکث نون موقع آویختن کیف دستی به پشتی صندلی،زرد رنگ پریده ظهر های آفتابی پاییز قبل از کلاس ساعت سه و حتی دادزدن مسوول "خط" ونک دانشگاه. اما خبری از دوباره استشمام کردن بوی این لحظه ها نبود،کوران هوای گرمی که از زیر دستم رد شد،بوی عطر عجیب اش،گزگز پاهام وقتی در صف منتظر بودم. تصویرها گذشتند و بقیه انگار نیست و نابود شده باشند. نه.نابود شدند انگار یا فراموششان کردم جایی وسط راه یا اینکه خودشان رفتند پی کارشان که جا باز کنند برای بعدی ها. دقیقا اینجا بود که ترسیدم.مثل اینکه داستان جدید شروع شده بدون اینکه من بفهمم و بی اجازه خاطره های شاعرانه من را دست کاری می کند!
هيوا ساعت
1:43 PM
نوشت
می پرسه درس و مشق خوبه؟ می گم ای بدی نیست،گاهی خوبه،گاهی بده،گاهی پیش میره، گاهی هم پیش نمیره! گاهی هم می زنه به سرم اساسی، بزنم زیر همه چی و برم پی دل! می پرسه دل چیه؟ .... و من نمیتونم از پشت چت اون هم تو فیس بوک بهش حالی کنم که آهای نیلی! دلم تنگ شده برات لامصب!
Wednesday, November 18, 2009
هيوا ساعت
4:25 PM
نوشت
دردی ندارم که تو به اضایش برایم سنگ صبوری کنی.اصرار نکن! تا به حال اما ویران شدی؟ حس ویرانی همان موجی است که در اوج قهقهه خنده می آید و تو مورمور می شوی. حس ویرانی همان یادگار است از لحظه ی طرد شدن و در یک آن تبدیل شدن به آوار.
امروز از آن روزهاست که دچار بغض و کلمه و حس ویرانی ام.امروز از آن روزهاست!
هيوا ساعت
12:45 PM
نوشت
خواب یک روز برفی بود انگار. اول یک عصر که سوز چندانی هم نداشت. دنبال "سکوت برفی" اش می گشتم.سلانه سلانه قدم می زدم و منتظر بودم اتفاق بی افتد.که نیفتاد! کسی هم نبود. ... متقاعد شدم که "انتظار کشیدن برای گودو"بی دست و پایی ام را حتی توجیه هم نمی کند!
به یاد شبی هژده درجه در بروکسل که او خواند،ما جلوی ویترین مغازه نشستیم، تماشا کردیم،حرف نزدیم،از هم رو برگرداندیم و نفس عمیق کشیدیم ...
So, so you think you can tell Heaven from Hell, Blue skys from pain. Can you tell a green field From a cold steel rail? A smile from a veil? Do you think you can tell?
And did they get you to trade Your heros for ghosts? Hot ashes for trees? Hot air for a cool breeze? Cold comfort for change? And did you exchange A walk on part in the war For a lead role in a cage?
How I wish, how I wish you were here. We're just two lost souls Swimming in a fish bowl, Year after year, Running over the same old ground. What have we found? The same old fears. Wish you were here.
صبح می شود ماشین ها زیر پنجره اتاق خوابم رژه می روند هی می روند و هی صدای فریاد و ناله و انقلاب و ما بی شماریم و گریه های سپیده و چشم های مسخ شده مژی و دق های پوریا و خنده های عصبی آیدا کوتاه می آیند در سرم وقت استراحت همه این صداهای معوج که سر رسید تو می رسی و هزار بهانه برای هزار فکر تغزلی ابلهانه
هيوا ساعت
12:07 AM
نوشت
بیست و هفت رو هم پر کردم،شوخی شوخی! khob hiva junam, tavalodet mobarak :D ishallah ke sad sal zende bashi, sad sali ke na mesle alan har do ruz ye bar ya ye ruz sad bar adam ghalbesh mochaleh she, saresh ro bekhad bekubeh be divar, va in boghze dah kiluyi ro ke ba har ax o esme jadidi ke dar miad bozorgtar mishe nashe foru dad.
اول صبح سیزده ژوئن حرفش رو اینطور تمام کرد: تموم شد.تموم شد.باختیم.حالا به هر شکلی. من هم اینطور بهش جواب دادم که سکوت سی ساله است،دروغ و خوش خیالی سی ساله است که مثل پتک خورده تو سرمون.
و بعدش ورق برگشت. بطری چرخید.سکوت ها شد اعتراض. بعدش به سادگی به همه شیرفهم کردند که سزای سکوت نکردن دیگر تنبیه نیست.مرگ و شکنجه است.قطار جنازه است. آن هم جنازه چه کس هایی! آنهایی که از همه "بی گناه "تر بودند،آنهایی که از همه بیشتر سکوت نکرده بودند، آنهایی که یک تار موشان به ده تا مثل من می ارزید،ده تا مثل من که یک روزی زندگی اش را ریخت در چمدان و بست و رفت و گم و گور شد.
و بعد فکر می کنم از الان که بیست سال بگذرد، روزی، شبی، در مترویی، اتوبوسی،قطاری، یک بغل دستی سرصحبت را باز که کرد و جوابی شنید و بعد پرسید:"اهل کجایی؟ این ته لهجه از کجا چسبیده به فرانسه حرف زدنت؟" چه جواب بدم؟ اهل ایران بودم! در ایران الان هم هیچ سهمی ندارم! ... ایران الان روی خون و جنازه هم قد های آن زمان من ساخته شده. من سهمی ندارم.من تماشاچی بودم!
یک جایی بین سیاه و سفید، به مدت دو ساعت و چهار دقیقه قدم زدم. یک نفر،نازی،بیست سال بعد از تمام جنایت هایی که مرتکب شده، حالا هر چقدر از سر نادانی و خریت، محاکمه شد. بیست سال بعد! وقتی هزار ها نفر از زیر دستش رد شدند تا بسته شوند به جوخه اعدام چون در کمپ جای کافی برای زندانی های بعدی نبوده. همگی هم برایش یک شب قبل کتاب خوانده بودند. هانا، این جنایتکار جنگی قصه قشنگی هم داشته اتفاقا. عاشق بوده یک وقتی. کتاب دوست داشته. می خندیده و زیبا و وظیفه شناس بوده.دوست داشته شده بوده.کمک کرده بوده. بعد از جلسه سوم محاکمه هانا و بقیه زنان زندان بان، وقتی مایکل و همکلاسی هاش به دانشکده بر می گردند، یکی از روفقا سوال خوبی را می گذارد وسط دایره: "بیست سال پیش، همه اروپا می دونست چه اتفاقی داره میوفته،ما می دونستیم، پدر و مادرهامون می دونستن،پس چرا همون موقع کسی چیزی نگفت؟"
ما می دانستیم. ما می دانیم. ما می دیدم. ما می بینیم. کار سازمانی هر روزمان شده نگاه کردن و سکوت کردن. چند خطی،جایی چیزی نوشتن. با چشمان گشاد مسلخ زیر پاهایمان را تماشا کردن. در نهایت چند قطره اشک ریختن. گوش کردن به صدای ام پی تری شده زجه مادران عزادار و نگاه کردن پنج دقیقه تصویرهای دور از باور و پر از خون در یک کادر ده در پانزده. ما دیدیم. ما می دانستیم. شاید یک روزی وقتی تعداد جوان های زیر بیست و پنج سال که قشنگ ترین امید ها و زیبا ترین آرزوهایشان را در روزهای گرم تابستان هشتاد و هشت با جنازه های لت و پارشان زیر خاک بردند به پانصد هزار رسید، کسی به فکر درست کردن یک محاکمه جنجالی هم افتاد. کسی چه می داند. ما دیدیم. ما می دانستیم. نشستیم. تماشا کردیم. هیچوقت هم برای این همه سکوت و بی تفاوتی محاکمه نشدیم. هیچ دادگاهی هم هیچوقت هیچ جا برای محکوم کردن بی تفاوتی و ترس و سکون و سکوت تشکیل نخواهد شد.
شاید سیصد یا چهارصد سال بعد، اگر هنوز مدرسه ای و جود داشته باشد و هنوز تاریخ درس بدهند، یک روز، وسط های اردی بهشت، یک دختر بچه تقس سیزده ساله از روی کتاب اش بلند برای همه کلاس بخواند که : سیصد سال پیش در سرزمینی به نام ایران مردمی زندگی می کردند که به نقل از همورابیِ نود و سوم، برای رنج کشیدن خلق شده بودند محض تفریح و خنده خداوند.
شماره اش عینا افتاده بود روی صفحه گوشی موبایلم، انگار که من هم مثل خودش تهران باشم. خوشحال شده بودم و به اندازه خوشحالیم از روی پاهای همه پریدم تا برسم به بالکن و با صدای بلند و با تمام ذوق ام داد بزنم چطوری دختر! ...خونه نیستی؟ نه با بچه ها دور هم هستیم مشغول می گساری! پس بگذار بهت یک کم عذاب وجدان بدم: خانوم مردم اینجا دارن می میرن اونوقت شما اونور آب نشستین دارین میگین و می خندین ... بی رحم شده بود. درست مثل همان دورهای اول. مثل همان روزهای اول که روی استیتوس فیس بوک ام به انگلیسی جیغ می زدم و تنها همان بود راهی برای ضجه زدن و گفتن از رنجی که می کشیدم به زبانی که همه بفهمند. همان روزها بود که با همین لحن شوخی جدی روی آن دیوار کذایی نظر داده بود که خواهر من ما اینجا داریم جون میدیم تو اونور آب نشستی داری اوضاع رو به انگلیسی تفسیر می کنی و چقدر بی رحم شده بود، همانقدر که بی رحمی دیده بودیم و من دیگر هیچ کلمه ای، به هیچ کدام از سه زبانی که بلدم پیدا نکرده بودم تا با آن یک جایی ناله کنم و بعد انقدر گریه کرده بودم که دیگر نفس نداشتم و انقدر خفه شده بودم که پاره شدن هیچ بغضی نجاتم نمی داد. خبرها صبح به صبح،ظهر به ظهر،عصر به عصر، شب به شب جلوی چشم هام رژه رفتند و شدند همان قیچی ای که مامان میم سی سال پیش با آن پیرهن گل گلی اش را که شده بود پر از لکه های خون، جر واجر کرد ،بعد از اینکه جسد پدر اعدامی اش را لمس کرده بود. همان قیچی ای که از یک ماه پیش تمام پیرهن های پوشیده و نپوشیده زندگی من را پاره پاره کرد، هر پاره به یک طرفی و من هی سعی کردم خیابان های شهرم را تصور کنم ...
صداش که پر از بغض بود. می توانستم چشم هاش رو از پشت خط های تلفن حدس بزنم. بابا چی کار کنیم؟ از این راه دور چی کار می تونیم بکنیم ... بابا نمی شه الان به لاهه شکایت کرد از نسل کشی؟ نه هنوز زوده! چند نفر باید بمیرن که بشه نسل کشی؟ سکوت . سازمان ملل چی؟ چرا الان می شه ولی چین و روسیه وتو می کنند. پس چی کار می شه کرد؟نباید گذاشت پاک شه.عادی شه. ...فکر کردم باید گوش دنیا رو کر کنیم ...
پای تلفن داشت هق هق می زد. دخترم الان باید برگردیم. الان باید کنار شماها باشیم. مامان تو رو خدا گریه نکن! ... فکر کردم اگر مامان برگرده، من یک لحظه هم صبر نمی کنم...
دو سال و نیم از آخرین باری که دیده بودمش می گذشت. چطوری عمه جان؟ همونقدر خوب که شما الان هستید عمه! باز به همت شما جوون ها! مگر شماها خرابکاری پدر مادرهاتون رو درست کنید!...فکر کردم بلاخره یک حرف حساب شنیدم این روزها!
تلفن را قطع کردم. هم صدایی ها تمام شد. باز هم این سکوت لعنت شده که هیچ موسیقی پرنمی شود.
من عاشق شمع های خوشگل بودم، حتی شمع های خوشبو. سرمایه گذاری می کردم برای داشتنشان و از هدیه گرفتنشان خوشحال می شدم. تا اینکه یک روز فهمیدم باید شمع های خوشگل را روشن کرد و تا ته گذاشت که بسوزند. حتی اگر سوختنشان را نمی بینی.
گفت بیا! عیدی ات. دو تا شمع آبی بود که رویش نوشته بود بوی اقیانوس . غیر منتظره بود عیدی گرفتن از او. و من چقدر ذوق کرده بودم ... یک سال تمام، تا روز پیدا شدن دخترمو بولوند ، مثل گنج از آن دو تا شمع نگهداری کرده بودم.
قرار بود شب را با تو صبح کنم. شمع های آبی که بوی اقیانوس می دادند را آوردم که آن شب تا صبح نور داشته باشیم. بماند که آن شب بی نور و با خواب صبح شد وصبح روز بعد رفتم و تا پنج شش روز بعد برنگشتم. پنج شش روز بعد شمع های آبی تا آخر سوخته بودند و روی لیوان های یک بار مصرف سفیدت جای روژِ لب قرمز بود. همانجا دلم خواست سرم را محکم بکوبم به دیوار که جای ساده لوحی ام بی قواره بماسد به دیوار خانه ات برای نفر بعدی.
جارو و خاک انداز به دست ماندم تا همین حالا برای پاک کردن درام های ابلهانه ای که خیرِسر خوش باوری درست می شوند.
آره جانم. زندگی خیلی وقت است که از تغزل خالی شده .
قربانی هستند. قربانی کردند.ظلمی بهشان روا شده که برای من و تو و امثال ما حتی قابل تصور نیست.کنج دیوار نگه شان داشتند برای ماندگار کردنشان روی عکس. دیدن اینها انقدر عذابم نمی دهد که تو، وقتی برای تک تک اینها اسم ما را گذاشتی و برچسب زدی. دلم گرفت رفیق. بدبختی های بالاتر از تصور من و تو انقدرها هم خنده دار نیست. هست ؟ بگذریم...
Wednesday, May 20, 2009
هيوا ساعت
9:23 AM
نوشت
امروز عصر با خودم فکر می کردم که من و مامان از زندگی هم چی فهمیدیم. شب تلفن کرد و جمله اش را تمام نکرده یک عالمه دعواش کردم. دعواش کردم که از کاه کوه درست می کند، که از صدای خسته من یک اتفاق دراماتیک در زندگی دختر غربت نشین اش می سازد و شب تا صبح اشک می ریزد و صبح تا شب تمام خانه را رژه می رود که چه شده و نشده. دعواش کردم که چرا یک سرگرمی برای دوران بازنشستگی اش درست نمی کند که شب صداش پر از بغض نباشد. انقدر دعواش کردم که چند بار تکرار کند چشب! چشب! چشب! خفه کردی منو! چشب مامان جان! چشب! و من به خنده افتادم و دو نفری خندیم. نه! من و مامان هیچ چیز از زندگی هم نفهمیدیم.
از پا در هوایی متنفرم. تنفر که نه البته. یک جور ترس. ترس هم حتی نه. فوبیا بیشتر. عرق سرد و اختلال در دستگاه تنفس و گردش خون و نبض بالا. حالا یک جاهایی باید جوابگو باشم که ترس از دچار شدن به این فوبیا بود که این را انتخاب کردم یا پای استدلالی چیزی وسط بوده. آره. یک جاهایی مثل امشب که از خستگی وِلو شدم روی کاناپه و نای نفس کشیدن هم ندارم.
از کست اِوی چیز زیادی یادم نیست. یادم هست که یک مرد تنها داشت که خیلی تنها شده بود و منتظر بود. یادم هست که همه آبهای جهان جمع شده بود توی این فیلم. یادم هست که یکی از روزهای تعطیلات عید بود ،من و آنا پشت کنکوری بودیم و آنا تمام روز در اتاقش درس خواند و من تمام روز در اتاق روزبه که شیراز بود وانمود کردم درس می خوانم و رویا های دور و دراز بافتم. شب که شد به خودمان یک غذای خوشمزه جایزه دادیم و وقتی بستنی گردویی کاله می خوردیم کست اِوی نگاه کردیم.فقط یک کار می شد کرد بعد از دیدن این همه آب. نصفه شبی ،با اضطراب بیدار کردن سید و همسایه های طبقه اول، رفتیم استخر و دو ساعتی با هم رویا بافی کردیم. رویای اقیانوس های دور و ساحل های ناشناخته.
هيوا ساعت
10:50 AM
نوشت
دستمال گردگیریِ نارنجی دست گرفته و دور خودش می چرخد و هر سطح صاف و ناصافی را گردگیری می کند. از حقوق زن و امضا و کمپین و حوزه خصوصی و عمومی و چه و چه حرف می زند و گرد می گیرد. من هم یک بری روی صندلی نشستم و از صدایش دور و دورتر می شوم. ... این زن چقدر "آیدا" ست. از همان آیداها که برای حرف زدن و گردگیری کردن به یک اسطوره مردانه، هرچقدر بزرگ، هرچقدر کوچک، هر چقدر خرد وهر چقدر کلان احتیاج دارند،برای سر پا ماندن، برای نفس کشیدن.
چه راحت از قلبش می گوید که چقدر تند تند می زند. چه راحت از من سراغ پروپارانولِ ده را می گیرد. قلبش تند تند می زند و نمی داند چه مرگش شده و این را بدون سر و صدا و جیغ اضافه سر چای بعد از شام می گوید و من فکر می کنم چه خوب که هست و هر چند وقت یک بار از این تند تند زدن می گوید.
همیشه پنج یا شش دقیقه وقت کم می آ مد برای یک مکالمه پنج دقیقه ای. بعد از سیگار و قهوه سر پایی اول صبح، پنج دقیقه باقی می ماند تا حرکت اتوبوسی که قبل از عصبانی شدن رییس به محل کار می رساندش. امروز صبح هم مثل تمام صبح های دیگر. سه دقیقه باقی مانده بود و اگر کانورس ساق دار می پوشید اتوبوس را از دست میداد. اگر کانورس ساق دار بپوش بود، می شنید که می گفتم امشب بر نمی گردم. برای همیشه بر نمی گردم.
یک چتر سیاه دستش بود و یک چتر بچه گونه زرد و گل من گلی... اول دبستان که شد، با اولین باران فهمیدم که اکثر دختر بچه ها چتر دارند. من نداشتم. اکثرا هم چتر های رنگین کمانی عین هم. این شد که آن سال عید، چتر عیدی گرفتم. اما نه چتر رنگین کمانی با دسته قرمز. بماند که اینجوری برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که بزرگتر ها هیچی نمی فهمند! چتر من آبی آسمانی بود و دور تا دورش اسنوپی داشت. موقع باز و بسته کردن هم انگشت هام رو گاز می گرفت. قید چتر دست گرفتن را زدم تا وقتی که یاد گرفتم چطوری نگذارم چتر گازم بگیرد. چتر برایم کوچک شده بود و رفت بالای کمد قاطی بقیه اسباب بازی های بچگی. بعد از پانزده سال و اندی باران لیموژ وادارم کرد چتر دست بگیرم! یک چتر آبی البته بدون اسنوپی.
عصا ندارد. از آن طرف خیابان می آید تا ایستگاه اتوبوس با سگ خپل سیاه اش. اسم سگ خپل سیاه اش سگه ست. فکر کنم سگه کار دیگری جز مراقبت از صاحب نابینایش نمی کند. زیباست، حد اقل به نظر من . سگه نه،صاحبش! نشستم روی نیمکت ایستگاه و سعی کردم قصه ش را در سرم بسازم. پسر زیبای نابینا و سگ خپل سیاهش. راستی خودش می داند که زیباست؟ کاش به فرانسه فکر کرده بودم، بلکه شنیده بود قصه سر همیِ - ایستگاه اتوبوسی ام را و لبخندی هم می زد.
بوی تعفن که به مشامت رسید از خواب می پری. بوی مردگی است که از زندگی همه بلند شده. روزمزگی است که مثل هوای کهنه سنگینی می کند و نفس کشیدن را سخت. یک جایی وا می دهی به این همه خوشبختی که باید برای خودت بسازی: شغل ثابت با یک درآمد معمولی اما مطمئن، همسر خوب با یک عشق معولی، در یک شهر معمولی، در یک خانه معمولی، با دو سه تا بچه که می شوند مسئولیت و بهانه زنده ماندن. یک روزی بالاخره می شوی یکی از آن صد نفر که بی قرار می شوند از گم کردن رویاهاشان. یکی از آن صد نفری که یک جایی وسط راه می فهمند این نیست آن زندگی که برایش نقشه کشیده بودند. یکی از آن صد نفری که جرات می کند یک نگاه به پشت سرش بندازد و ببیند سال هاست مشغول تکرار یک چیز است که به خودش بقبولاند که اولین قدمی که برداشته درست بوده. یکی از صد نفری که با بغض داد می زند ما نمی توانیم بیشتر از این وانمود کنیم که این بود زندگی ای که می خواستیم ...
این فیلم را انگار از روی ترس های بزرگ زندگی من ساخته اند! از دلمشغولی ها و وحشت های این روزهای من، از صدایی که هر روز صبح به محض خروج از خانه و حرکت به سمت کار در سرم بلند می شود که می پرسد : اینه اون زندگی که می خوای؟ اینه اون بیست و شیش سالگی که بهش فکر می کردی؟ و من که سکوت ام از بی جوابی ... کش آمدم بین منی که داد می زند بکن از این نکبت و منی که رشنال و محکم ایستاده که یعنی بیا روی زمین ...
آهسته رفت بی صدا رفت هیچ کس خبر نشد بی خودی کلافه بودم آن روز ظرف ها هی می افتاد از دستم و می شکست بی خودی گریه داشتم آن روز
هر شب از خواب های پریشانم عبور می کند لابه لای هزار اتفاقی که می افتد در هزار تکه رویاهای تکه پاره ام می آید از گوشه هی دنج پیاده روهای شلوغ نگاهی می اندازد زیر چشمی به دست های منجمدم و می رود.
بی خوابی شب قبل دل و دماغ کار کردن نگذاشته بود. روز کاری به برچسب زدن پست های "خیس و وحشی" گذشت. چگالی پست های قبل از هجرت حداقل سه برابر پست های بعد از هجرت هست. زندگی جدید را خود خواسته درسته قورت دادم و هضم اش را به خودم تحمیل کردم. اعتراض بی معنی شد وقتی سرگشته ی مزه های جدید و بو های ناآشنا وصداهای غریب ونگاه های نامفهوم وهوای سبک شدم. هوای سرد اینجا هم شد آب یخ روی خشمی که همیشه به بودنم معنی می داد. جایی برای ناله و غصه باقی نگذاشتم. تمام قد مشغول باز کردن جایی برای خودم در این دنیای جدید شدم. تامل و فکر کردن را هم گذاشتم برای "بعدا". فکر کنم آن غم شاعرانه ای که بهم الهام می داد را در یکی از دست شویی های بین راه جا گذاشتم. بیشتر و بیشتر گوش کردم. کمتر و کمتر هر جایی نظر دادم. حوصله پابرهنه دویدن در حرف ها به زبانی که به آن تسلطی نداشتم را از دست دادم. اموراتم را تنهایی بدون زیادی پرس و جو کردن گذراندم و شدم "این دختر خیلی اوتونومه". برنامه ریزی های کاری، دِد لاین ها،دوستی های هدف مند وعاشقیت های پراگماتیک از جادو خالی ام کرد و دیدن چشم هایی که برق می زنند شد یک خاطره دور. عادت کتاب خوانی جاش را به خستگی آخر شب داد و لذت کتاب خوانی با مکافات دیکشنری باز کردن قاطی شد. پالس های بالابرنده آدرنالین زندگی روزمره هم در دفتر یادداشتم ثبت شد تا یک روزی بعضی هاش به "خیس و وحشی" تزریق شوند.
کوتاه اینکه پروایی بود که یک جایی آن وسط ها رنگ باخت ...
هيوا ساعت
12:39 PM
نوشت
حمد و سپاس مر سهیل را که مرا به نصب فونت فارسی روی لپ تاپ آزمایشگاه رهنمون وامر شایسته و بایسته بلاگ نویسی از این دانشکده بر من ممکن شد. تا ببینیم چقدر کالیبر بالا و سرِ در ابرهای من به سرموقع آپ کردن می انجامد!
"He wants to die in a lake in Geneva, the mountains can cover the shape of his nose. He wants to die where nobody can see him but the beauty of his death will carry on so I dont believe him.
He greets me with kisses when good days deceive him and sometimes with scorn and sometimes I believe him. And sometimes I'm convinced my friends think I am crazy, get scared and call him but he's usually hazy.
By one in the morning day is not ended, by two he is scared and sleep is no friend, and by four he will drink but cannot feel it, sleep will not come because sleep does not will it and I dont believe him. Morning is mocking me.
I'll wander the streets avoiding them eats until the ring on my finger slips to the ground. A gift to the gutter, a gift to the city the veins of which have broken me down. And I dont believe him, morning is mocking me.
Oh the gods that he believes never fail to amaze me. He believes in the love of his god of all things, but I find him wrapped up in all manner of sins. The drugs that deceive him and the girls that believe him. I can't control you I dont know you well, these are the reasons I think that you're ill. I can't control you I dont know you well, these are the reasons I think that you're ill.
And since *last that I saw him last that we parted* down by a river silent and hardened, morning was mocking us. Blood hit the sky. I was just happy, my manic and I He couldn't see me the sun was in his eyes and birds were singing to calm us down. And birds were singing to calm us down. And I'm sorry young man, I cannot be your friend. I don't believe in a fairytale end. I dont keep my head up all of the time. I find it dull when my heart meets my mind *Though* I hardly know you I think I can tell, these are the reasons I think that we're ill. *I hardly know you I think I can tell, these are the reasons I think that I'm ill. And the gods that he believes never fail to disappoint me. And the gods that he believes never fail to disappoint me. My happy man my manic and I have no plans to move on. The birds are singing to calm us down And birds are singing to calm us down. "
"خانوم ببخشید شما پونصد تومن خورد دارید؟" برای اولین بار دستگاه های کارت پارک را می بینم. "بله آقا اجازه بدید" بالاخره پیدا کردم. دوستش دارم ،با مادر وارد مغازه می شویم. مرد مسن است و اسلامی مآب. هر کس به اعتقادش، به من چه؟ وقتی اسکناس پنجاه هزار تومانی را می بینم ناخوداگاه از هیجان جیغ می کشم."مگه شوما ایران زندگی نمی کنی؟ ... برا درس؟ ... چی میخونی؟ ... حالا کودوم یکی اَ این پروتزا بهتر هَ؟ ...باریکلا ... میخوای خودم گوش سوراخ می کنما! ...من ساعت چار میبندم این موقع سال، ما تکیه داریم و کل محرم مال خودمون نیستیم، مال آقامون امام حسینیم،همین پریروز از کربلا برگشتم،سالی سه چار بار میرم." با خودم کلنجار می روم تا خانه ،کاش از او خرید نمی کردم. یک ساعت بعد فکر می کردم کاش بچه ها می فهمیدند که دو هفته بودن بعد از یک سال نبودن چقدر کوتاه است و چقدر زود می گذرد و چقدر کار هست برای انجام دادن و چقدر آدم هست برای دیدن و چقدر زود می گذرد ...بعد فکر کردم همینقدری که می شناستَم چقدر اطمینان بخش است. چقدر وقتی جدی و خسته است با او غریبم و بهتر که کنار هم نیستیم. چقدر نمی فهمد غمم با نوازش فرو می نشیند ،نه با راهنمایی منطقی!"ببخشید به خاطر سالی دو هفته اختلال در دختربازی ات!" ... ترکیب "مهمان خارجی" به گارسن رستوران حواله می شود،انگار اسید قورت دادم."خوب هیوا جان! اونجا خوش میگذره؟... سخت نیست؟ ... تعریف کن! ... آزاده ی من هم دو سالی هست رفته ... ماشالا چه خانومی شدی!" ... هر کدامشان در دهه شصت در یک گروه سنی بوده و یک کاری می کرده،یکی بچه مدرسه ای،یکی کارمند، یکی خانه دار، .یکی دانشجو. چه ها بر سرشان آمده.می خندیم به خیلی از این خاطره ها و جسارت ها.تا وقت خواب به راه های صد ساله ای که یک شبه در این دهه طی شد فکر می کنم.هر کدام از اینها یک "پرسپولیس" دارند برای ساختن.
کتاب خواندن اتاق خواب می خواهد که چراغ خواب اش را روشن کنی، پیژامه پوشیده و مسواک کرده بخزی زیر پتو و تا جایی که وزن پلک هات قابل تحمل بود بخوانی و در سرت ایده بسازی و بنویسی. ... در این بیست مترجا که موقع کار و درس دفتر است و موقع آشپزی آشپزخانه و موقع میهمانی مهمانخانه و آخر شب کاناپه همه کاره اش باز می شود برای چند ساعت خواب، کتاب خواندنم نمی گیرد. ... به یک کافه بی قِر و عطوار پناه می برم برای چند ساعت خواندن و بی خبری از دنیا. عادت فرانسوی کجا بود آخر پدر جان؟!
هيوا ساعت
4:38 PM
نوشت
Le Fabuleux Destin d'Amélie Poulain دیشب کانال سه این فیلم رو پخش کرد.کادوی خوب تلویزیون به من.من هم برای بار نمی دانم چندم از اول تا آخر نگاه کردم.این فیلم بهترین فیلمی نیست که در عمرم دیدم. ولی فیلمیه که حداقل ماهی یک بار می تونم از اول تا آخر ببینم و لذت ببرم، یک چیزی معادل "بابا لنگ دراز".لذت های ساده،کوچیک و عمیق در کنار غم های غیر قابل انکار و واقعی.آملی پولن، بابا لنگ دراز ویک بسته شکلات تلخ در یک ردیف هستند برای من برای کم نیاوردن.
-مادمازل!مادمازل!شما به معجزه اعتقاد دارید؟ : نه! امروز نه!
صبح زود از خواب بیدار شدم.شاید اینطوری زمان دیرتر بگذرد! گرچه لحظه های لذت بخشی است ،از گذشتنش می ترسم.برای رفتن به مهمانی آماده می شوم.یاد "دخترا"افتادم و همه شب هایی که با هم حاضر می شدیم برای مهمانی رفتن.آژانس به موقع پایین منتظرم است.آزارم می دهد برخورد راننده خشکه مذهبی که آرم کمیته امام خمینی از آینه اش آویزان است. دلم می خواهد نگاه سنگین و رفتار بی ادبانه اش را در سرش بشکنم!آخر سر هم که موبایلم را جا گذاشتم در ماشین اش و شب پر ماجرا از همین جا شروع شد! شبی که فکر نکنم به این زودی ها فراموش کنم!مستی با خودش راستی آورد و محافظه کاری و متانت کجا قایم شد نفهمیدم!الان که یک هفته گذشته می فهمم که حداقل تاثیر دوسال و نیم بیرون بودن از گود بی پروا زندگی کردن ایده هایم بوده...
با وجود شب زنده داری و مستی شب گذشته زود ازخواب بیدار شدم. منتظر آوا هستم.هنوز هم از دیشب مستم.اصلا دوست ندارم دوش بگیرم،بویی که از شب گذشته روی تنم و لای موهام باقی مانده را دوست دارم.امروز احتمالا روز جهانی پسته و زعفران و آجیل و تلفن خداحافظی است و گفتن اینکه چه حیف هم رو کم دیدیم و سفر به سلامت و ... و من چقدر دق کنم از اینکه هم رو کم دیدیم و رفت تا سال بعد،اگر این آدم ها اینجا بمانند و من زنده ... اتفاق غیر تکراری ساعت شش می افتد.با آنیتا چای می خورم و سیگاری دود می کنیم و گپی."وقتم کن که بگذرم" را به من پیشنهاد می کند و من هم "مِلیس" را موقع خداحافظی به او می سپارم.کاش زمان کش می آمد.باز هم سر جا کردن همین چهار تکه چیز در چمدانم مشکل دارم.کاش می شد همه کتاب هام را با خودم می بردم.انگار توی دلم آهن مذاب ریخته باشند، یک چیزی آن تو خیلی سنگینی می کند.
به همین زودی چهار صبح شد. باقی لباس ها را در ساک می چپانم و نیمه خواب ونیمه بیدار شال و کلاه می کنم برای رفتن به فرودگاه. سرمای صبح صورتم رامی سوزاند."بشین جلو! بیشتر میبینمت اینطوری" قیافه شهر را می بلعم تا برسیم به فرودگاه. برخورد وحشیانه مسوولین فرودگاه آزارم نمی دهد. بی خیال بارم را تحویل می دهم . نیم ساعت وقت باقی مانده،به رسم همیشه در قهوه خانه طبقه همکف با یک شیر قهوه و سکوت پدر و صورت پر از بغض مادر پر میشود.در صف گذرنامه است که سرم از بغض سنگین شده. وقتی که مهر خروج را میکوبد دلم یک چیز می خواهد : فریاد. به سالن ترانزیت که می رسم، آفتاب طلوع کرده.روی یک چیز تمرکز کردم : اشک نریزم. از زمان اوج گرفتن هواپیماتا لحظه ای که خوابم برد فقط یک کار از دستم بر می آمد، اشک ریختن از دردی که خودم هم نمی دانستم از کجاست ...
این شهر سفید پوش دل و دماغ کار کردن نمی گذارد. دلم یکی از کافه های گرم لوند را می خواهد و یک قهوه بزرگ و یک کتاب و یک دفتر یادداشت و بعد از یکی دو ساعتی تنهایی، پیمان و بوی پیپ و دستهای گرم اش.
هفت ماه در شکمم نگه اش داشتم. غیر عادی ترین و ناشناخته ترین حس ها را در این مدت تجربه کردم و همه اینها با شگفتی. به یاد نمی آوردم چطور راضی شده بودم به داشتنش. من چطور راضی شده بودم به پرورش یک جنین در شکمم؟ به یاد نمی آوردم. ای کاش به یاد می آوردم. روزی که رفتم برای زایمان، یک روز ابری بود و من یک بلوز آستین بلند راه راهِ مشکی طوسی تنم بود و بچه هم زیر آن . در طول این هفت ماه حتی یک بار هم دکتر نرفته بودم و از سلامت یا ناسلامتی خودم و جنین هیچ اطلاعی نداشتم. به یاد نمی آوردم چرا به دکتر رفتن حتی فکر هم نکرده بودم. یادم نمی آمد. دکتر بیشتر شبیه آمپول زن ها بود و این من را به شدت بی اعتماد کرده بود. دستی به شکمم کشید. این بچه مدت هاست که در شکم شما مرده. چطور احساس نکردید؟ و بعد از زیر بلوز راه راه خاکستری مشکی ام خارج اش کرد و به من داد تا بندازم اش در سطل آشغال. خیلی وقت پیش، وقتی بابایی زنده بود، در یکی از کتاب های تعبیر خواب اش خوانده بودم که "دیدن زن باردار در خواب یعنی مشکل یا سختی و زایمان یعنی برطرف شدن آن مشکل." هوم."مشکل"ام را که خیلی وقت است مثل جنازه این طرف و آن طرف می برم ...
متوجه اولین چهارشنبه ماه نیستم. آژیر خطر را امتحان می کنند برای روز مبادا. صدای آژیر همه جا را برداشته، همه آرام به کارشان ادامه می دهند جزمن که دنبال مامانی می گردم که به زیرزمین پناه ببریم...
هشت و نیم شب و باران.هوای تاریک همه جا را برداشته. برای رسیدن به خانه اش راه را کوتاه می کنم. سه کارگرِ کارگاه ساختمانی روبه رو پیاده رو را اشغال کرده اند. کوچه خلوت و باریک، تاریکی و کارگر ساختمان،پتانسیل های تجاوز، دست مالی شدن،تعقیب،تهدید و متلک آزاردهنده.، از درون یخ می کنم...بی اعتنا راه را برایم باز می کنند.
لحظه هایی از روز فراموش می کنم اینجا "شهر امن و امان است". انگار فرقی نمی کند چقدر از ترس هایمان گذشته باشد. هنوز یک جاهایی باقیمانده هایشان خِرم را می گیرند.
امشب برای اولین بار بعد از آشنایی، قرارمان در اندرونی است. می دانم که دعوت شدن به چشیدن شراب شهرشان بهانه ایست برای داشتن کمی خلوت. زودتر از بقیه عصرها از دانشگاه خارج می شوم، قبل از بستن گل فروشی ها. من هم می خواهم ببیند در شهر ما برای بار اول با "دست پر" وارد منزلی می شویم. تصمیم گرفتم امشب دستم را با یک گلدان کوچک پر کنم. دارم فکر می کنم. فکر می کنم به اینکه از کجا می توانم علاوه بر گل کمی "ذوق بار اول"،کمی تپش قلب، کمی دلهره،کمی پریشان فکری، کمی دست یخ کرده،کمی لپ گل انداخته ،کمی قند در دل آب شدن بخرم. یادم نیست آخرین باری که این همه عاشقی کردم کی بوده...
هيوا ساعت
2:51 PM
نوشت
یک هو،خیلی ناگهانی گذرت به جاهایی می افتد و عبارتی را می خوانی که انگار یک لحظه تمام دلتنگی ات را یک جا گفته. آرام می گیری به اندازه یک سکوت طولانی...
خیلی آمریکایی! آمریکایی الاصل اصل! به فرانسوی ها که از سانتیمانتالیزم خودشان دق کردند و با دیدن درام های آمریکایی یک نفس راحت می کشند توصیه می شود. لب های خانم جولی و اندام باریییییک و بلندشان مثل انگشت دخترخاله سه ساله ام (البته وقتی سه سالش بود!) در تمام طول فیلم مرتب می رفت در چشمم.
بعد از یک روز کاری خسته کننده و ده ساعت تمام سرپا ایستادن در آزمایشگاه و سنتز پودر با چهار لیتر آمونیاک، از دانشکده خارج شدم و داشتم سلانه سلانه برمی گشتم خانه و نقشه یک سوپ داغ می ریختم با سه اپیزود لاست که تلفن ژیل همه را نقش بر آب کرد! بریم سینما امشب؟ چه فیلمی؟ تو لاورز. اوکی،بریم. با خودم فکر کردم بعد از این همه خستگی چرا نرم سینما و بالای فیلم دوزاری عاشقانه ای که پالترو توش بازی می کرد پول ندم؟! به درک! گاهی هم فیلم دوزاری برای تمدد اعصاب خوبه! سه دقیقه بعد از شروع فیلم فاتحه فیلم دوزاری خوانده شد! تقریبا هر صحنه فیلم مثل یک عکس خوب بود برایم که از دیدنشان لذت بردم. نماهای متفاوت از زندگی نیویورکی . داستان برخورد خشنی داشت با من. در کمال آرامش یک سری واقعیت از زندگی عاشقانه ما آدم ها به طور عام را، پوس می کند و می گذاشت جلو. هیچ چیز غیر قابل پیش بینی و مهیجی هم نداشت، همان چیزهایی بود که هزار بار بدبختی اش را کشیدیم و با خودمان درگیر شدیم و بعد از کلی لت و پار شدن آمدیم بیرون. همینطوری بود که من و ژیل کارمان کشید به مک فلاری بعد از سینما ! با هزار ناامیدی از "لئونارد" به ژیل قر زدم که "دیدی؟آخرش واداد! من همه سعی ام رو می کنم که اینجوری نشه" و ژیل هم در یک آن محکم گفت "هواست باشه به کارات! منم مث تو فک می کردم.الان شدم یه مرد سی و شیش ساله تنها "
استلای یازده ساله مشغول جستجوست و کشف. کشف خودش و دنیا. استلا انقدر خوش شانس هست که در یک کافه دهه هفتاد پاریسی بزرگ شود با پدر و مادری که هیچ سیستم ارزشی -نه برای استلا و نه برای خودشان- ندارند که ذهن دخترک را با آن خراب و مغشوش کنند. البته باید دید بزرگ شدن با الکلی های واداده و قربانی که دنبال قربانی هم می گردند کار هر کسی نیست. استلا از همین سن و سال صاحب سبک هست، سبکی برای نگاه کردن و زندگی کردن و کنار آمدن با ترس هاش. اینجا گلادیس هم وجود دارد. تک فرزند یک روشن فکر از یک محله بورژوآی پاریس که محل الهام می شود برای استلای حومه نشین. تماشای دوستی ساده و دور از قضاوت و انتقاد گلادیس و استلا خالی از لذت نیست. "سیلوی ورهید" فاصله دوربین اش را با تو حفظ می کند و به سادگی اجازه ورز دادن استلا و زندگی اش را به تو نمی دهد. از سکوت استلاست که می فهمی دخترک یک گوشه مشغول درد کشیدن است. از آن فیلم هایی بود که وقت بیرون آمدن از سینما و پیچیدن خودت در شال گردن و کلاه و پالتو می گویی "فیلم خوبی بود". تیپیک فرانسوی و فکر کنم برای یک فرانسوی ملموس هم باشد علاوه بر زیبا و لذت بخش.
- تصویری که از خودت داری چیه؟ : یه دختری با پوست مهتابی و چشم های خالی که سرِ پا در یک لوله آزمایش کمی بلند تر از قد خودش زندگی می کنه. - بازم شراب بریزم؟ : بریز ... از بیرون هم اینجوری دیده می شه؟ - نه دقیقا : این پنیر عالیه - از بیرون این چیزایی که گفتی معلوم نیست فقط یه چیزی هست که ناخودآگاه آدمو می ترسونه! بازم نون گرم کنم؟ : من که بیشتر نمی خورم... شاید اون چیزی که از بیرون ترسناکِ هپروتی بودنمه،نه؟ - نه! یعنی من اینطور فک نمی کنم... شکلات بخور! می گن به بالا بردن روحیه کمک می کنه.
دلم رفتن می خواهد. نه به جایی رفتن، از اینجا رفتن می خواهم. دلم رفتن می خواهد به جایی که زبان اش را ندانم، پیچ هر کوچه اش ببردم به ناکجا آباد، بوی جدید خیابان ها و آدم هاش به بینی ام حس کردنی بیاید، مزه شیرینی و قهوه هاش کشف دوباره باشد و برق نگاه ها از یک جنس دیگر...فکر می کنم وقت رفتن رسیده. با تکرار که به پرفکشن نمی رسیم، می رسیم؟
هيوا ساعت
10:46 AM
نوشت
و بالاخره کمی باد موافق که در این روزهای سرد و ابری و نمناک شروع کرده به وزیدن.
Thursday, November 13, 2008
هيوا ساعت
12:32 PM
نوشت
و سوال اینجاست: چرا من ظرفیت انجام کاری بدون حضور رییس بالای سرم را ندارم؟ سه هفته است که این دکتری را شروع کردم. در طول این مدت سه مقاله خواندم و چهار پنجم روز را به وب گردی (بخوانیم وب ولگردی) گذراندم. و سوال بعدی اینجاست: با این رویه به کجا می رسم؟ یا اصلا به جایی می رسم؟!
هيوا ساعت
12:06 PM
نوشت
حرکت با قطار شب، ساعت بیست و دو.باز کردن کتاب مورد علاقه و خواندن دو صفحه قبل از حرکت: سخن عاشق-رولان بارت-قرضی از کتابخانه شهر. رسیدن به مقصد، ساعت یک صبح. چراغ های قطار خاموش، صندلی ها خوابیده و خواب عمیق. کتاب فوق الذکر در جیب صندلی جلویی. رسیدن به مقصد، متوجه نشدن. یک هو متوجه شدن. پریدن بیرون از قطار و جا گذاشتن کتاب. بیدار شدن و فهمیدن جا گذاشتن کتاب درست دو شماره بعد از بسته شدن در قطار و حرکت آرامِ قطار. احتمالا الان کتاب یک جایی است در مرز اسپانیا و فرانسه. همه ی حواسم به کتابِ گم شده است.
نتیجه اخلاقی: نباید با قطار شب سفر کنم؟ وقتی با قطار شب سفر می کنم کتاب نخوانم؟ اگر در قطار شب کتاب می خوانم بعد از خواندن جمع اش کنم؟ وقتی سفر می کنم شارژر موبایلم را ببرم که اگر شارژ تمام کرد شارژش کنم و ساعت بگذارم؟ فرانسوی ها احمق اند چون اگر احمق نبودند در هر ایستگاه چراغ ها را روشن می کردند و ایستگاه را در بلندگو اعلام می کردند تا ملت خواب نمانند و گیج و منگ از قطار نپرند پایین؟ این از آن چیزهایی بود که "پیش میاد" و الان باید بی خیالش باشم؟
من الان دلم کتابم رو می خواد که در کافه مورد علاقه ام بخوانم و یادداشت بردارم و لذت ببرم. از تمرکز افتادم با این واقعه!
تریلر جذاب، خلاصه داستان کنجکاوی برانگیز ولی فیلمِ بد.فکر کنم خانوم میِر قاطی کرده بوده سر ساخت این فیلم. حتی نمی تونم بگم من دوست نداشتم. فیلم بدی بود. انگار که زرشک پلو با قورمه سبزی و آش رشته را ریخته باشند روی هم و خوب هم زده باشند و بعد به من گفته باشند شش یورو بده اینو بخور! بوش خوب بود، ما هم گول خوردیم و رفتیم دیدیم! با تو ذوق خوردگی فراوان از سینما آمدم بیرون. البته شام مطبوع بعد از سینما با یک دوست خوب کمی از این ضد حال کم کرد!
همه چیز زود زیر و رو می شود. خیلی زود. پیش از موعد.این پیش از موعد ها هم می شوند یک جاروبرقی که همان یک ذره احساس امنیتی که با حوصله و بدبختی جمع کردم از سوراخ سنبه های درونم بیرون بکشد. حس خوبی نیست وقتی پنجه پاهام را در کفش جمع می کنم و راه می روم بسکه به زیر پاهام اعتماد ندارم. ... از در آمد تو.بازهم با هم روبه رو شدیم. از ماری می پرسم :معلومه دستام می لرزه وقتی گیلاسم رو میرم بالا؟نه! ومن قش قش می خندم برای اینکه وانمود کنم چقدر ککم نگزیده از رفتنش!
پ.نون. نامه مالیات آمده. اعصاب ندارم! همین طور پول!
هيوا ساعت
4:29 PM
نوشت
در این روزهای خاکستری که از طلوع آفتاب تا تاریکی هوا ،هی رنگ به رنگ می شود این خاکستری ،دلم می خواد : یک صبح جمعه، نه خیلی زود و نه خیلی دیر، از زیر پتو بعد از کلی کش و قوس بیرون بیام، دور خودم روی همان پیژامه یک ژاکت بپیچم و دست و رو نشسته برم سر میز صبحانه، عطر چای تازه دم بپیچد توی سرم و صبحانه خورده و نخورده با یک لیوان چای داغ برگردم زیر پتو و تا غروب آفتاب مرشد و مارگاریتا را نصف کنم. یا بعد از کار، همین امروز عصر از همین جا برم کافه عکس با چهار پنج نفر از بچه ها، همه از سر کار برگشته، تا بوق نصفه شب گپ بزنیم و دور هم باشیم.
این حتی یک آرزو نیست که برآورده اش کنم. همه ی اینها یک روزی، در همان چند سال پیش ماند و تمام شد. تمامِ تمام بدون هیچ اثر بیرونی. ماند همین بو و رنگ و حس و حالی که یک جایی درون من ضبط شد.
هوس سینمایی یک عصر کسل و بارانی یکشنبه من را به این فیلم رساند!این فیلم درباره مهاجرت غیر قانونی بود؟نه. ویزیتور برای من یک عاشقانه آرام بود. با آدم های ساده و دست یافتنی فیلم - آدم هایی از جنس خودم - بلند خندیدم، گریه کردم، ذوق کردم و عصبانی شدم. ... هر صحنه فیلم برایم یک عکس زیبا بود و تصویرها جلوی چشم هام می رقصیدند ... لحظه های نابی که خیلی وقت ها آرزویشان می کنم و برایم چندان دور و دست نیافتنی به نظر نمی رسند.
از پا که در آمدم، پاهایم همچنان به راه رفتن ادامه دادند و ادامه دادند و من را انکار کردند!من هم رفتم یک بندر کوچک و دور افتاده کنار دریای شمال پیدا کردم، نشستم روی موج شکن ها،همین طور خیره شدم به افق.
جناب "آر"! بدین وسیله شادی خود را از دزدیده شدن کیف تان (که همه زندگی تان توش بود) اعلام می کنم. از دزد کیف شما هم متشکرم که دل من را خنک کرد بدون اینکه کوچک ترین حرکت وحشیانه ای مبتنی بر انتقام جهت رفع ماتحت سوزی کرده باشم.نقطه.
کلمه ها هستند که در سرم چرخ می خورند و تصویر ها که از جلوی چشم هام بی وقفه رد می شوند و بوها و صداها که در سرم بلوا می کنند،در این مه غلیظ سر صبح. باز هم سه ایستگاه دیر پیاده شدم!
حالا مزه ی بلاگیدن از دفتر کار در وجنات یک دانشجوی دکترا را می فهمم! این سکوت نوشتن می خواهد،اینطور نوشتن و نه نت برداری از روی مقاله یا هر داکیومنت مرتبط! Yam yam!
هيوا ساعت
12:24 PM
نوشت
پنج ماه و چهار روز شد که صفحه پستینگ را باز نکردم. نه روزه ی وبلاگ نویسی داشتم و نه حرف کم آمده بود. دفترچه کاهیم دل انگیزتر بود. همین. حالا هم بوی خاک و نای این وبلاگ و تیک تیک کیبورد و نه مداد و تراش و کاغذ کاهی یک جور عجیبی شده!
هنوز هستند آدم هایی که بی دلیل از روزمرگی زندگی قی کنند و بزنند به سیم آخر. تو صورت رییس تف کنند، گند بزنند به ذوق بچه سه ساله شان، رک و رو راست بعد از بیست سال زندگی مشترک به همسرشان بگویند تمام چون این زندگی فقط ظاهر قشنگی دارد و الی آخر.واقعا هستند این آدم ها؟ مثل اینکه نه.صبر کن!آخرش می فهمی که نه پدر جان به این کشکی هم نیست.
یک فیلم تیپیک فرانسوی کمی تا قسمتی کیارستمی-ای.دستمال کاغذی فراموش نشود،محض احتیاط برای پاک کردن اشک و این طور مسایل.
هيوا ساعت
12:44 AM
نوشت
حکایتی شده این فیلم وحشتناک دیدن من. درصد آدرنالین بالا رفته که پایین نمی آید! راستش یک نموره هم از تنهایی خوابیدن وحشت دارم! هر وقت که مریض می شم و به مراقبت احتیاج دارم و کسی هم دور وبرم نیست که به قول معروف یک لیوان آب دستم بده، در آن حال زار تصمیم قطعی می گیرم که "شوهر کنم".امشب هم وسط این تپش قلب وحشتناک به این نتیجه رسیدم که من آخر سر تنهایی می میرم و جسدم رو یک هفته بعد در حال پوسیدن در آپارتمانم پیدا می کنند.چه کاری بود این سینمای دوشنبه شب؟
خین و خین ریزیه آقا!ملت جنی شده اند اینجا!یک خبرهایی شده اما کیه که سر از ماجرا در بیاره.از دار دنیا یک دکتر وارد این داستان شد از خارج که مثلا توضیحی ارایه بده که نداد و خودش هم داغون شد.نسازید آقا! نسازید! با اعصاب و روان مردم بازی نکنید! ای بابا!
از ابتدا به ساکن اهل فیلم وحشتناک نبودم و ژانر وحشت و من آبمان توی یک جوی نمی رفت.این بار هم گول خوردم! هوس تنهایی سینما رفتن کردم و چه تنهایی! حتی توی سالن هم تنها بودم.در نوع خودش فیلم خوش ساختی بود و داستانش هم جذاب و متفاوت در نوع خودش. برای از خواب بی خواب شدن و آدرنالین اوردوز کردن توصیه می شود. البته با در نظر گرفتن اینکه من اصلا و ابدا اعصاب ندارم.
هيوا ساعت
8:35 PM
نوشت
هر دو برای صرف نظر کردن از هم دلایل محکم و قاطعی داشتیم. او با دختر سیگاری به اصطلاح دِیت نمی کرد.من هم وقتی دیدم اسم یو اس پی اش را گذاشته "مینی کَت"به طور همگن سبز شدم و صحنه را ترک کردم.
از وقتی بیست و هفتمین هزارتو درآمد بازی من و آیین ها هم شروع شد. هر روز چیزی از این آیین ها را مثل تنباکوی جویدنی مزه مزه می کردم و بعد هم مشاهده. به دور و بری هام نگاه می کرده و درست وقتی که در عمق توضیح دادن چیزی بودند در خیال می رفتم و برایشان آیین درست می کردم و بعد که از خیال می زدم بیرون سرخورده می شدم چون می رسیدم به همان نتیجه ماه های اول: این ملت بی خاضیت اند. اصول و آیین که ندارند هیچ از تو و آیین هات یک مریض روانی می سازند و رزومه می کنند ، می فرستند رد کارت.
داغدیده از آن امتحان کذا بعد از دو ساعت و نیم کلنجار بیرون آمدم. لوران پیشنهاد چشیدن محصول کار نیمه وقت اش را داد ،برای در کردن خستگی و استرس. دراز به دراز افتاده بودم روی زمین و با چشم های بسته مشغول دود کردن محصول بودم که صدای کاغذ قلم آمد. دیدی اشتباه می کردی! این از اون آیین دارهاست. به جای ریلکس شدن مخ اش به کار می افته و می نویسه. باز هم سرخوردگی. لیست کار های عقب افتاده اش را نوشته بود.ایده ای زاییده نشده بود.
هيوا ساعت
3:16 PM
نوشت
پسرک سر وقت آمد. بین همه آنهایی که سر وقت آمده بودند و بی وقت رفته بودند ،اولینی بود که بعد از شیرین کردن چای اش، مثل قبلی ها قاشق چای لیس زده را زوی میز نگذاشت تا من مورمورم بشود یا مثل آن یکی یک چشمش را کور نکرد تا چای اش تمام شود. قاشق را در آورد و آرام و منطقی به کاسه شکلات ها تکیه داد. با این حال می دانی عاشق اش نشدم.
بدون دغدغه، آرام در مبل راحتیت لم بده و کمی در عاشقانه ای شیرین و فرهاد وار غوطه ور شو و به جاییت هم نباشد که جای این داستان ها این روزها با کاندوم های طعم دار عوض شده. آرام لم بده و به موازات تصویر با ذهن ات جلو برو و رویای کشف بیابان های بی نشان و سکوت شب های پر ستاره کویری را در مشتت ورز بده. ... بگذار فکر کنم که هنوز آدم های شیدایی هستند که دنبال اسم استخوان میانی ترقوه می گردند تا به تو بگویند که اینجای گردنت را دوست دارند. آخر سر هم همگی زنده می مانیم اما با زخم های عمیق و داستان هایی که میراث خورهایمان برایش آه بکشند،از ته دل.
هيوا ساعت
1:29 PM
نوشت
همه چیز مثل همیشه بود،شهر،آدم ها،ماشین ها،من. از آقای مسن احوالی پرسیدم ببخشید آقا!صبح به خیر!صبح به خیر!می خواستم بدانم تا رستگاری چقدر راه مانده؟معذرت می خواهم!من توریستم !نانوای سر خیابان بهتر می تواند کمکتان کند.روز خوش.روز خوش.
از آن داستان هایی است که فقط و فقط "مال توفیلماست".اینجا همه چیزهای مهیج زندگی و تجربه های با حال درست از وقتی شروع به پیش آمدن می کنند که به افتضاخ رسیدی.آرام، ملایم، رنگی و رمانتیک. برای من یکی که دیگر حنای این قصه ها رنگ ندارد. اما خوب،برای وقت گذرانی گزینه مناسبی است به خصوص که آقای جود لا به مذاق من بسیار خوش می آید!
سر چهار راه زندگی می کنم.با ماشین ها پشت چراغ قرمز صبر می کنم.چراغ سبز می شود،آنها می روند و من همچنان در آپارتمانم هستم.با ماشین ها کوتاه ترین موزیک های دنیا را گوش می کنم وقتی چراغ سبز است.اتوبوس سواری هم میکنم ضمنا،خط چهار و یک.
اگر مجبور نباشم شب خواب نیستم. دو پنجاه و سه دقیقه صبح است . پنجره ها مطابق معمول باز. چراق قرمز می شود و من بعد از مدت ها می شنوم که : ... بنده نوازی می کنی ، به سراغم میای ،دلِ من و با خود می بری تو به شهرای دور... آخرین باری که این را شنیدم کی بود؟
معمولا مصادف بود با هفته امتحان های میان ترم با یک هفته قبل از آن. من هم که درس خوان نبودم، اما کتاب خوان چرا!(البته در ابعاد خودم) یک روز کامل کاری را تعطیل می کردم تا پول های جمع شده را یک جا خرجِ ولع سیری ناپذیرم کنم.صبح با غرفه روزانه و شیرکاکائوش که انرژی کافی می داد برای راه رفتن تا ظهر شروع می شد و سالن ناشرهای خارجی و مبنا و له له سر ظهر از تشنگی و گرما.بعد از ظهر تا تعطیلی نمایشگاه هم که به قلت زدن بین ناشرهای داخلی می گذشت. سر آخر هم با دست پر از کتاب و جیب خالی ،خسته و کوفته نوبت به نبرد هفتاد و دو ملت برای تاکسی می رسید. تا یک هفته هم که نمایشگاه کتاب در خانه هایمان بر پا بود که کی چی خریده و زنبیل گذاشتن برای خواندنشان. دو سال آخر هم که پام به آن طرف غرفه باز شده بود و وای چه عالمی داشت دختر!ستون های بلند کتاب در انتشارات، کارهای دقیقه نود،سر و کله زدن با مردم، فاکتور کردن،جمع و جورهای آخر شب و تهدید به تخته شدن در غرفه به علت بد حجابی فروشنده ها...از یک هفته قبل از نمایشگاه تا یک هفته بعد از نمایشگاه هم که تمام بی سروسامانی تهران نسبت داده می شد به "ترافیک نمایشگاه"!
هيوا ساعت
9:01 PM
نوشت
آدم هایی هستند که در فضای داخلی مثل اتاق خواب عینک آفتابی می زنند وبا ژست از خودشان عکس می گیرند و جای عکس پروفایلشان را پر می کنند. من از این آدم ها می ترسم.
با وجودی که دیر از سر کار برمی گشت، همیشه بود. او نشانه خونسردی بود و دانش و اقتدار. من؟ همیشه دخترک بودم.من یخ می کردم زیرِ آن همه ملامت و انتقاد که شمرده و کوبنده روی سرم سرازیر می شد. من، دلم گریه می خواست و با اولین اشکی که در چشم هایم حلقه می زد صدایش بالا می رفت که "گریه نکن!گریه مالِ آدمای ضعیفه.انقدر ضعیف نباش" . من با همه ضعفم اشک هام رو قورت می دادم و با همان چشم های گرد در چشم هاش زل می زدم،بدون یک کلمه حرف."اینجوری به من زل نزن! بگو چرا؟توضیح بده!" . من،در دلم می گفتم من که کاری نکردم آخه. ... دلش تکیه کردن خواست و به درخشیدن ها و موفقیت های دخترک تکیه کرد. من،مثل همیشه اشک هام را یک جا قورت دادم و در دلم گفتم what if I take just a walk out of my fake world?
هيوا ساعت
10:34 PM
نوشت
دلم هوای آن جفت چشمانی را دارد که زیر نگاهش بی نقص ترین، توانا ترین و زیباترینم. از تصویر مغشوشم در نگاهشان دل زده ام. تو مرا تماشا کن.
هيوا ساعت
10:17 PM
نوشت
میرزا راست می گفت : آدمها را، شهرها را، سالها را بايد زود نوشت. قبل از آنکه حجم گفتنیها آنقدر شوند که ندانی از کجا بايد شروع کرد به روايت کردن، به نوشتن. زمان کتابها را قطورتر میکند، بايد تند تند خواند و نوشت. انگار که عجلهای در کار است.
چند وقت است اینجا سکوت برپا شده؟ یک ماه؟دو ماه؟ صد سال؟ پرم از حرف، از حرف هایی که باید مثل سیگار دود کنم و بفرستم هوا و بعد هم هر دو لنگه پنجره را باز کنم تا هوای تازه نفس بکشم با اینکه پاهام از سردی هوا یخ می زند.
هيوا ساعت
3:03 PM
نوشت
فلسفه بلغور کردن و رستوران هندی و گردنبند و سوتین بعدِ نود و بوقی برگشتم سراغت. این بار از گستردگی ابعاد مادرقهبه گیت خندم گرفت. یک خنده معمولی.
من با پای خودم عاشق شدم،تو مرا عاشق نکرده بودی من شکستم،خودم را با دستان خودم من اغواگر،من خیره کننده من زیباترین ویرانه دنیا شدم
من و ماری جمعه شب تصمیم گرفتیم به جای اینکه جمعه شب تیپیک یک دختر مجرد در لیموژ* را اجرا کنیم به دو دختر مجرد با هم تبدیل شویم،با هم شام اختراع کنیم،دسر شیرینی شکلاتی ماری ساز بخوریم،گپ دخترونه بزنیم،از بدبختی هایی که در طول هفته داشتیم برای هم نق بزنیم، کمی فضولی در عقاید هم و بعد هم فیلم. ... آهاه! اینجای کار کمی می لنگد! در بساط فیلمی این دختر هشتاد درصد فیلم های علمی تخیلی ، ده درصد کمدی رمانتیک هالیوودی و ده درصد کارتون پیدا می شود. دو مورد اول برای من مساوی است با : که چی حالا؟! اخیرا هم کارتون از حوصله من خارج شده .دردسر ندهم،بالاخره Déjà vu از بازار شام ماری انتخاب شد ...
فاجعه از نوع آمریکایی رخ می دهد و آقای دنزل واشینگتن در زمان سفری می کند و عشقی متولد می شود و باقی قضایا. اساسا که تکنولوژی های مگا پیشرفته ی داستان ساز فیلم های علمی تخیلی از وسعت درک و شعور من خارج است! اما خوب! این بار باید بگم که خوشم آمد. (یک جور خوشم آمدنی که برایم جدید بود. نورون های دیگری تحریک شد، سَوای نورون هایی که قبلا حس خوش آمدن ایجاد می کرد. ) در کل هم نفهمیدم که این فیلم یک تریلرِ عاشفانه با قالب علمی تخیلی بود یا یک علمی تخیلی با چاشنیِ تریلر و رمانس یا اینکه تریلر عاشقانه علمی تخیلی.
* جمعه شب تیپیک یک دختر مجرد در لیموژ = جمعه عصر کار تمام، بعد از کار تا هشت شب ورزش، دوش،شام سبک،مسواک،پیژامه،دم کرده یا چای،رختخواب،چراغ خاموش،تلوزیون روشن،زیر پتو چای به دست، انقدر به تلویزیون زل می زنی تا خوابت بگیره و بخوابی.
جواب هام به بازاریاب های مودب و محترم و سمج تلفنی را مرور کردم : تا هفته آینده اسباب کشی می کنم و می رم و نمی تونم از محصول خوب شما لذت ببرم.مرسی و خدافظ.
نتیجه: - بازاریاب ها را دل نازک فرض کردم و از ترس اینکه دل کوچولوشون نشکنه نه نمی گم -با اینها تعارف دارم -با خودم تعارف دارم -همه موارد فوق الذکر
گفتم هر وقت سیگار را ترک کردم تو را هم ترک می کنم.دیشب به این نتیجه رسیدم که تو را از سیگار راحت تر ترک خواهم کرد و بعد لابد تا مدتی مصرف روزانه سیگارم دو برابر خواهد شد! راستی! به پری و هامون دو باکس بهمن کوچیک هم اضافه کن.لطفا. ارادتمند گربه جوراب سفید
وقت همه رفتن ها که رسید،همدیگر را با قهقهه های مصنوعی بدرقه کردیم و هر کس اشکی ریخت مسخره اش کردیم و بعد دلداری اش دادیم که :"داره می ره،بر می گرده.نمی ره که بمیره" ... رفتیم با قهقهه و بغض. ... برای سفر به خانه بازگشتیم.دریغ .هیچ چیز سرِجاش نبود.آن آدم ها،آن حال و آن هوا و آن دل ها همه،یک جایی سال ها پیش با ما مرد و مدفون شد. ... دریغ از یک دل سیر زاری برای آن همه مرگ زودرس. عزیزدلم،قبل از رفتن برای تمام چیزهایی که پشت سر خواهی گذاشت یک دل سیر گریه کن. سفرت به خیر.
هيوا ساعت
9:47 PM
نوشت
بعضی وقت ها در رویاها و خیال پردازی هام خودم را در موقعیت های بی ربطی تجسم می کنم و بعد دلم می خواهد هر چه زود تر دوشنبه شب بیاید برای اینکه خودم را بگذارم پشت در تا مسئول جمع آوری زباله از دمِ در با بقیه آشغال ها جمع ام کند ببرد.
هيوا ساعت
11:04 PM
نوشت
دیگر همه چیز را بلد شدم. حتی امروز به فلوریان که در ساختمان مدرسه ما کلاس داشت آمفی تئاتر دِ را نشان دادم. زمان چقدر زود گذشت و من چقدر دیر یاد گرفتم و چقدر از، از نفس افتادن، وحشت کردم.
هيوا ساعت
10:47 PM
نوشت
می دانی؟ کاش تمامِ ترسم از با هم بودنمان در خرخرهای شبانه ام،در تو خواب حرف زدن وناله کردنم و در تنفرم از معاشقه سرِ صبح خلاصه می شد ...دو سه سال قلب شکسته ام را به تخم نداشته ام حواله دادم تا آن شب که دوباره سر و کله ات پیدا شد.گاهی فکر می کنم کاش شب سال نو موریل کلید داشت...
هر بار که وسط دعوا ناگهان زدم روی ترمز و در چشم هاش زل زدم و پرسیدم "که چی حالا؟" فقط یک جواب داشته:"کس شرِ فلسفی نباف.یقه رو بچسب" همیشه وقتی چنگالم را فرو می کنم در یقه اش از ذهنم میگذره که بعضی ها بالاخره یا پرواز می کنند یا خودکشی.
سال سوم دبیرستان بودیم.بهار بود و جشنواره مطبوعات.روزنامه خوان گروه "اراذل و اوباش"*نورا بود .من هم که زده بودم به بودیسم و عرفان و از هفت دولت و روزنامه وسیاست و اجتماع رها.آن روز،زنگ تفریح دوم ،خانومِ روزنامه خوان رو کرد که قصد رفتن به جشنواره مطبوعات کرده.من هم که فضول!به جمع علاقه مندان پیوستم وبعد از مدرسه راهی جشنواره مطبوعات شدیم.خانوم روزنامه خوان مدیر برنامه شد .کرسی اول سخنرانی احمد بورقانی بود و کرسی دوم سخنرانی شمس الواعظین و بعد هم پرسه لابه لای غرفه ها.هم جو گیر شدم،هم متاثر از رفیق ناباب و هم حس کودن بودن در این عوالم که بنده را روزنامه خوان کرد و با انگیزه، برای درک شنیده های آن روز.از همان جا هم با جبهه سبز ایران آشنا شدم و مقدمه شد برای فعالیت های ان جی او ای... شنیدن خبر فوت احمد بورقانی من را برگرداند به آن روزها... روزهای خریدن روزنامه جامعه بعد از تعطیلی مدرسه و خواندن دست جمعی با بقیه اوباش جلوی سوپر دلاور تا اتوبوس خانوم روزنامه خوان برسد و روزنامه را با خودش به خانه ببرد...
*آن روزها مفتخر به حمل لقب اوباش بودیم چون سالم بودیم و می خواستیم شاد باشیم
وقتی یک کوه درس تل انبار شده داری برای امتحان فردا ،هیچ مسکنی بهتر از وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی برای درد بی درمان پدیده شبِ امتحان نیست! یک سر به زن روزهای ابری زدم و یک فلاش بکِ طولانی به روزهای جشنواره فیلم : انتظارهای طولانی و خیلی وقت ها بیهوده ، سگ لرز زدن در صف ،تئوری صف جشنواره فرزاد که می گفت صف جشنواره از یک جا به بعد طولانی نمی شه بلکه چاق می شه ،تازه شدن دیدارها با دوست و آشناها و گپ زدن و سیگار چاق کردن در صف هم که برای من لذتی داشت،هیچ وقت هم موفق نشدم دوست جدید در این صف ها پیدا کنم!چه حالی بود موقعی که با یک صف دو کیلومتری مواجه می شدی و یک نفر از جلو صف داد می زد سلام هیوا! آسِ خاطراتِ صفی هم مالِ فیلمِ اسامه است در سینما لاله زارِ تهران که اسمش را هر چیزی می توان گذاشت جز سینما!فکر کنم آن روز تب داشتیم،تبِ جشنواره!بعد از فیلم،هشت و نیم شب، تنها سه "جنس مونث" در بین انواع اجناس برقیِ لاله زار دیده میشد:من،آبجی خانوم و دختر خاله جان!مغزِ مشوش من بعد از فیلم توهمِ مورد تجاوز قرار گرفتن را در من قوی کرده بود و با چه حالی به میدان توپ خانه رسیدم بماند! خلاصه که یاد باد آن روزگاران ...
الکس رویاها و تصاویر ذهنی قبل از خواب من را در این فیلم واقعی کرده بود.رویای سرزمین های دور و طبیعت بکر که ساعت های درس خواندن من را به دی دریمینگ های طولانی تبدیل می کند ... فیلمی درباره زیبایی و معصومیت.آخر سر هم سوال بزرگِ همیشگی :یعنی شدنی است؟
پی نوشت 1-بعد از مدت ها تنهایی رفتم سینما.یادِ روزگارِ بی کس و کاری مطلق به خیر! دکمه پالتوم هم افتاد و گم شد. پی نوست 2- نیلی یادت کردم موقع دیدن فیلم ،عجیییب.
بعد از مدت ها دیدن یک تئاتر خوب حسابی چسبید.نمایش "این ابهام مهیب" * از پیپو دِل بونو.نکته مهیج ماجرا این بود که بازیگر ها بازیگر نبودند،آدم های واقعی بودند که پیپو از کلینیک های روانی جمع کرده و مدت هاست که با این گروه کار می کند.یک ساعت و سی و پنج دقیقه گذشت و برای من مثل نیم ساعت بود!نیم ساعت به چالش کشیده شدن ... تزلزل مرزهای حقیقت و واقعیت،ایده آل و کثافت،رهایی،مرگ و دربند بودن و توهم و ... و ... و ...از همه بیشتر شجاعت پیپو باعث شد کلاه از سر بردارم و تا کمر خم شوم،شجاعت در استفاده از این نوع بیان و این طور رئالیزه کردن مفهومی که شاید تا به حال زیاد ازش شنیده باشیم.
یک سفربه لندن با آدم های غیر قانونی و آرزوهای بزرگشان.عشق های کوچک و کم حجم و رویای رسیدن به سرزمینی که پلیس های سوار بر اسب سفید دارد و از دور برق می زند.با به آخر رسیدن فیلم نا امید نمی شوی، قصه به سر می رسد،کلاغه به خونه .
فردا عصر برای گردهم آیی روز پنجشنبه ره سپار پاریس ام و پنچ شنبه نیمه شب شهر خودم خواهم بود. در حالی که فردا آخرین جلسه کلاس میکروسکوپ الکترونی است،برای انتخاب دچار مشکل شدم: 1. مسواک کنم،آرایش پاک کنم و بعد از دیدن یک اپیزود از س ک س اند دِ سیتی (سریال محبوب ام)بخوابم. 2.درس فردا را کامل مرور کنم و قبل از اینکه استادم گم و گور شود رفع اشکال کنم. 3. پلان اسلاید های پرزنتیشنِ روز جمعه را آماده کنم. 4.به وب گردی و وبلاگیدن ادامه دهم.
باید توجه داشت که یک،دو،سه یا چهار،مساله این نیست،خوابیدن یا نخوابیدن،مساله این است!
هيوا ساعت
2:12 PM
نوشت
از جشن شنبه شب نوزده تا بادکنک مانده و یک عدد آناناس و غر و لند دوستان از خستگی شب نشینی. اینها از گرگِ در پوستین گوسفند هم بدترند که! پیرِزنان و پیرِ مردان در جلد بیست و خورده ای ساله ها! بماند که مادربزرگ جمع خودم هستم.
گاهی به وقتی تفالی به حافظ زدن هم بد نیست مخصوصا که آن وسط ها بگوید :ای آنکه ره به مشرب مقصود برده ای... کَکِ سفر به مراکش برای تعطیلات آخر فوریه به تنبانم افتاده و منتظر جواب درخواست ویزا هستم.دعایی به درگاه باری تعالی می کنم و فحشی نسار جیم.الف که حالا مراکش هم باید برای توابع ایران سازو دهل ویزا علم کند.
آیا باید موقعی که جیک جیکِ مستانه سر می دهیم به زمستان هم فکر کنیم؟لذت اش خراب نمی شود؟ حالا اگر به زمستان هم فکر کردیم ولی سرمای ناجوری زد و همه چیز را خراب کرد چه؟
جیک جیک را مستانه سر می دهیم و یک لباس گرم هم دمِ دست برای سرمای زمستان. این از ما!
خطوط قرمز،مرزهای اخلاقی و ساختارهای ذهنی را برای یک ساعت و پنجاه دقیقه کنار بگذارید تا از یک کمدی موزیکال لذت ببرید و مثل دوستان من با شاخِ فر خورده از سالن سینما بیرون نیایید! آوازهای عاشقانه را بالاخره دیدم.روایت دیگری بود از یک تریوعاشقانه و سرخوردگی و شیدایی.یک فانتزیِ با مزه که زندگی کردن اش خارج از پرده سینما خالی از دردسر نیست.
هيوا ساعت
6:42 PM
نوشت
آب و جارو و مرتب کردن خانه تمام شد. خودم هم ترگل و ورگل و بزک کرده نشستم به انتظار مهمان ها. به مادر بزرگ پدری ام رفته ام.در روایات آمده که هر چه بر خود می پسندیده به خوردِ عزیزانش هم می داده. نمی دانم سورپرایز پارتی ای که امشب برای مونیکا ترتیب دادم به مزاق اش خوش خواهد آمد یا نه!خودم که عاشق سورپرایز شدنم! یک نگاه به خانه ی پر از بادکنک و النگ و دولونگ ام می اندازم و یک نگاه به خودم و سلامی از دوربه مادربزرگ ام!
هيوا ساعت
6:37 PM
نوشت
بعضی ها عین زلزله واردِ زندگی ات می شوند.ناگهانی،پر سر و صدا و گاهی هم مخرب. درست زمانی که نه انتظارش داری و نه جایی برای دومین نفر.
برای همه چیز که نباید توضیح داد یا توضیح داشت یا علت و توجیح ارائه کرد. به جای ده ثانیه نفس عمیق کشیدن قبل از انفجار از عصبانیت این جمله را یک بار برای خودم و یک بار برای مخاطب- که مرا در کنج دیوار گذاشته و سرِ لوله کلت را به پیشانی ام نشانه رفته -تکرار کنم کافی است. به اصطلاح جواب گوست.
هيوا ساعت
9:37 PM
نوشت
گاهی سر و کله آدم هایی در خواب هایم پیدا می شود که حتی در خواب تعجب می کنم!گاهی هم دلم می خواهد پس گردنشان را بگیرم و از خوابم بیرونشان کنم. تا همکار بودیم عین سگ و گربه به پر و پای هم می پیچیدیم،دیشب بعد از پنج ماه سر و کله اش در خوابم پیدا شد آن هم با لب خندان!از این پسرک نحس لبخند بعید بود!
هيوا ساعت
8:58 PM
نوشت
صدای موزیک را از صدای موزیک پسرک دیوانه ای که بالای سرم زندگی می کند بالا تر می برم.این طور بهتر است.هم آن صدا و هم همهمه و جنجالی که در سرم برپاست،هر دو در صدای موزیک ام گم و گور می شنود.
فیلم خوبی بود برای گذراندن یک شنبه شب تنهایی.مثل همه فیلم های آمریکایی،زرق و برق فیلم و سرعت اش با تکنولوژی پیشرفته تصویر سازی،فرصت نفس کشیدن هم برایم نذاشت چه رسد به فکر کردن و مزه مزه کردن و لذت بردن! همه چیز خوشگل،همه پرسوناژ ها کاریزماتیک و همه صحنه ها براق.بماند که ربطی هم به اثر پروانه ای نداشت!از تیتراژاش خوشم آمد.
گفتم آره،نگران تحریم های شدیدتر علیه ایران هستم.بعد هم اضافه کردم "یکی"دیگر بلند پروازی های هسته ای می کند،ما مردم جورش را می کشیم.ای کاش به اصطلاح لال شده بودم و این جمله ی کلیشه ایه نکبت بار را نمی گفتم. ... جواب با خنده شیطنت آمیزی آمد که :خودتون انتخاب کردید. شنبه شب بر ما شد حرام،به عبارتی.
هيوا ساعت
7:05 PM
نوشت
به سرم زد بفهمم از کجا شروع کرده. به واسطه یک عکس العمل آنی تمام آرشیوش را بیمارگونه زیر و رو کردم. به شدت امیدوار بوده و یک زمینه پررنگ سرگردانی،مثل تمام امیدوارها.
...اینها سعی میکنند به نحوی روحیات جوانها را همواره روحیهای طغیانزده نگه دارند و بگویند که پیوسته تو در جامعهای هستی که فشار میآید و تو در واقع محروم هستی و این ادامهی همان استعمار گذشتهی فرانسه هست. ...
به مکانیزم های سرکوب فکر می کنم.از یک طرف سیستم استعماری فرانسه و بازخوردها و واکنش های طغیان گرانه حومه نشین ها و از طرف دیگرسیستم دیکتاتوری-استعماری-استثماری جمهوری اسلامی و انفعال عمیق ما-شهروندان ایران.به نظرم می رسد برگ برنده آقایان همان چیزی باشد که برای ما "چیزهایی است برای از دست دادن".
باران تند تند می بارد و زمان تند تند می گذرد.انقدر تند تند که دلم می خواهد التماسش کنم که :انقدر تند نگذر! باران تند تند می بارد و زمان تند تند می گذرد و تاریخ امتحان ها و تحویل پرژه ها و مشق شب ها ، تقویم من شده اند.
باران تند تند می بارد و گذر زمان را برای خودم کند می کنم با یک یکشنبه تنبل.در مطبخک ام خورشت بادمجان درست می کنم با بادمجان های تلخ و برنج بسمتی آب کش می کنم بدون آب کش به روش اتوپوسی.
لی لی،باهوش بود،خوش قلب و زیبا. تئو گیتاریست بود،خوش می خواند و خوش می نواخت. یک روزی لی لی به همه دنیا گفت که عاشق تئو شده.تئو فهمید،دستی به موهای لخت لی لی کشید ،پیشانی بلند لی لی را بوسید و رفت و تا صبح در کافه نواخت.همان روز صبح لی لی به هم دنیا گفت که دیگر عاشق تئو نیست. دیشب لی لی شلوار ساتن اش را پوشید.من هم یک پاکت سیگار خریدم .رفتیم دو تا عرق سیب سفارش دادیم و چسبیده به سن گوش سپردیم به تکه های فلامنکویی که تئو می نواخت و کولی هایی که همراهش می خواندند. موهای لی لی را از صورت اش کنار زدم و نگاه اش کردم.از همیشه زیباتر بود و مجذوب تر، با وجود اینکه دیگر عاشق تئو نبود. نگران بودم.لی لی به سیگارش پک نمی زد و من می ترسیدم که شلوار ساتن لی لی با آتش نک سیگارش سوراخ شود.
هيوا ساعت
1:24 PM
نوشت
سه روز پیش فهمیدم که آزمایشگاه و تحقیق را رها کرده و ولگرد شده. و این درست همان موقعی شروع شد که من به خانه به دوش ها فکر می کردم. نه،سعی نکن ما را به هم مربوط کنی.این فقط یک اتفاق بود از نوع ساده.
زن پنجره را گشود.باد با هجومی موهایش را چون دو پرنده بر شانه اش نشاند.پنجره را بست.دو پرنده بر روی میز بودند،خیره در او.سرش را پایین آورد در میانشان جا داد و گریست.
* این را لابه لای یادداشت هایم پیدا کردم.نمی دانم کی و کجا خواندمش و چرا یادداشتش کردم و نگه داشتم.
هيوا ساعت
10:51 AM
نوشت
الان همان لحظه ای است که بهش می گویند لحظه های قبل از بازگشت.سکوت است و یک بغض سبک .در این انتظار است که می فهمم چقدر این مدت به با خودم تنها بودن نیاز داشتم و نداشتم اش. اعتراف به این موضوع جذابیت غم انگیزی دارد!
دلم نون سنگک داغ مي خواد که باباهه بياره و نيمرو درست کنيم و بزنيم تو رگ و حرف بزنيم و حرف بزنيم و حرف بزنيم و بعدش هم دو تا چاي داغ بريزيم،اون بره تو اتاق اش و در و ببنده و بنويسه و بنويسه و بنويسه و من هامون بذارم و نگاه کنم و چاي بخورم و بعد باباهه وسط کار بياد بگه باره چندمه داري هامون مي بيني و بعد ...
هيوا ساعت
5:50 PM
نوشت
به سوزش زخم های حاصل از راه رفتم روی ویرانه های خودت که عادت کردی،از خونابه زخم ها که احساس کثیفی نکردی،آن وقت راحت است که بگویی: Une éxperience de +
از پیچیدگی های زندگیِ شهری می گوید. شهر بزرگی مثل پاریس.مثل تهران. از خستگی های این زندگی می گوید و اضطراب هایش. بدون اینکه درگیرِ قصه خاصی شوی دیوانگی های زندگی ماشینی را به رخ ات می کشد. با پوزخند در چشم ات زل می زند و می گوید :"ذله شدی،نه؟!"
نه موزیکِ متن و نه دیالوگ خاص . قرار نیست به سمت خاصی هدایت شوی. نتیجه گیری هم،اگر نخواهی، در کار نیست.
هوم.راست می گفتی.دنیا دارد به راست حرکت می کند و من نمی دانم کی با خط اشباع مماس می شود. دنیا دارد به راست حرکت می کند و روز به روز مهاجر ها بیشتر می شوند،اقلیت ها اقلیت تر،حومه نشین ها رادیکال تر. دنیا دارد به راست حرکت می کند و توهم رفاه و آسایش عمومی بیشتر وبیشتر در افکار عامه دم می کشد.
... و من نمی دانم وقتی به حالت اشباع رسید ما به چه روزی افتاده ایم